خلّاق بی جهات

اصولاً علاقه ای به ارزش نهادن به اختیار انسانی ندارم. که این به طبع با عدم اعتقاد به

ماهیت اختیار منطبق نیست.زیرا که در زندگی همواره ناگزیر از پذیرش مکرهانه اموری

هستیم که ارزشمند از واقعی بودن خود هستند و تنها می توان دوستشان نداشت...

زندگی یک انسان با هر درجه از پر ماجرایی و طول ، نهایتاً در دقایقی کم شمار مرور

می شود و آنچه در کشاکش اتفاقات پیش آمده برجسته می گردد ،همواره (نیاز) است

و پاسخی که به آن داده یا نداده شده است.از این رو عقلانیت انسانی، انصاف را به

چالشی می کشاند که غایتش کشفِ بودن یا نبودن مسئولیتی پیرامونِ (خواستن)

است.در این میانه مخاطراتی نمایان می شوند که نه تنها گذار به آنها به اختیار انسان

نبوده است که  گذر از آنها نیز در توان انسان نیست گویی که مسئله ای را چنان رقم

زده اند که پاسخ آن را جز به اظهار عجز نتوان داد...

اینک انسان مسئله گون به آوردگاهی ورود می کند که اولین مصاف آن میان عقلانیات

باطل آدمیان است و حقیقتی که روشنایی آن از هزار توی جهالت عبور خواهد کرد.

خدایی که بی نیاز است و بی نیازمان می کند!

تا پس از بی قراری های بی انقطاع و دویدن های بی انتها ، بهترین هایی را که برایمان

خواسته است ،بخواهیم... زیرا که خیر ، مغفول است و آینده مجهول و علت هایمان

معلول... تا ببینیم که چگونه همه چیز می شود همه کس را ... بدون رنج...بدون بودن

اسباب...بدون علت و معلول...به غیر حساب و من حیث لایحتسب....

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت

نظام گیرد، خلّاق بی جهات منم

اگر چراغ دلی دانک راه خانه کجاست

وگر خدا صفتی دانک کدخدات منم...(مولانا) 

/ 45 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
توحید

محض انبساط خاطر خودتان هم که شده به روز بفرمایید!

روحیِین

نمی‌دانم درست از کی به تماشا نشسته بودی، حالا هر چقدر هم انگشت‌های کشیده و لاک خورده‌ای داشته باشم، سیگار سفید باریک و بلند لایشان نمی‌گذارم، پاپ‌کورن هم کنارم نمی‌گذارم. فقط نمی‌دانم از کی آمدی به تماشا نشستی، دوست دارم بگویم خیلی وقت است. همه این سال‌ها. همه این روزها. تا آن روزهای آخر که دیگر صحنه تاریک شد. فقط یک باریکه نور که یک دایره یک متری می‌شد دور یک زن روی صحته. نه شاید کمی تند رفتیم. مگر مهم است؟ حالا اصلن روایت را ب ش ا ش تویش. جزئیات که دیگر به درد ساندویچ پیچیدن هم نمی‌خورند. در زمانه‌ای که ساندویچ‌ها را دیگر کاغذپیچ نمی‌کنند معلوم است دیگر هیچ نویسنده‌ای نیست. حق با توست. اصلن کی گفته من نویسنده‌ام؟ یک توهم بزرگ. یک بی‌خوابی دراز. اصلن کی گفته الان این جمله‌ها باید درست ردیف شوند. ردیف بودن این چندتا میان این میلیون‌ها که این آخرها بوده مگر اصلن فرقی می‌کند؟ اصلن ردیف بودن چی، چی را عوض می‌کند؟ هیج چی! موضوع این است که نشسته بودی و صحنه‌های آخر را دقیق دیدی.

روحیِین

چند سال. تا قهرمان پیزوری، زانو زد. درست وسط صجنه. دست‌ها از دو طرف آویزان، روی زانو‌ها ایستاده بود، سرش پایین بود اما می‌شد حدس زد که سرم را چند لحظه بعدش بالا می‌آورم. همان لحظه‌ای که مرگ با چکمه‌های چرم و شلوار جین مشکی آمد روبه‌رویم ایستاد. با یک دست تفنگ را بالا آورد و گرفت توی صورتم. اول فکر می‌کردم وقتی این لحظه را می‌نویسم شلوار چرم پایش کنم. دستش را کمی بلرزانم، بوی باروت را از نوک اسلحه فرو بکشم. اما یادم آمد همه چیز را دقیق دیده‌ای. کامل. لحظه به لحظه. همه چیز تقصیر آن نور پردازی مزخرف بود و بنگ... لعنتی شلیک کرد. اما مرگ خندید و رفت. بوی باروت هم رفت. دوست داشتم دست‌هایت را توی این لحظه بیاورم بالا و بگیرم روی دماغ و دهنت تا بگویم شوکه شده‌ای! از همین کلیشه‌های سینمایی. خب این یک متن مزخرف و غلط است و همچین گه خوردن‌هایی تویش مجاز است. مجاز؟ مگر مردی با یک نصفه صورت می‌تواند مجاز بودن را تعیین کند؟ گفت خب فرق دموکراسی و دیکتاتوری همین است. چه ربطی دارد؟ وقتی ویران باشی دیگر فرقی نمی‌کند. زنی با یک نصفه صورت!

روحیین

زانو‌هایم سوخت که بلند شدم و رفتم پشت صحنه. نمایش بعدی کمدی بود. نمی‌دانم چرا؟ نمی‌دانم چرا آمدی پشت صحنه، توی اتاق گریم که با تمام نصف صورتم توی آینه خیره بودم. از همین آینه‌ها که دور تا دورش لامپ است. خیلی از لامپ‌ها سوخته بود. یادت هست؟ کلیشه‌ای‌ترین دلقک ممکن را روی باقیمانده صورتم کشیدم و دوباره خواستم بیایم روی صحنه. ولی تو بودی. با همه خاطره‌هایی که فراموش کرده بودم و همیشه در زمان‌هایی که نمی‌شد فکرش را کرد توی گوش دلقک می‌گفتی. دلقک ته دلش می‌سوخت. تو ته دلت می‌سوخت. جای شلیک مرگ روی مغز دلقک می‌سوخت. مردم به تکه‌های لغزنده و لزج مغزش که پیدا بود می‌خندیدند. یک دلقک با بخشی از یک صورت، با حفره‌ای که تا توی مغزش را پیدا می‌کرد. هوم... چقدر دارم مذبوحانه زور می‌زنم توی این آخرین نوشته جمله‌های بیشتری بریزم. چه هوس پلشتی. درست مثل این می‌ماند که با یک صحنه تکراری که جایی گوشه مغزت سنجاق کرده‌ای همخوابگی داشته باشی و حالا نیم ساعت بعد دوباره بخواهی شروع کنی. گند. خب می‌شوی همچین دلقکی. دلقکی که می‌دانم حالا چقدر ناتوانم توی نوشتن آن روز‌هایی که قرار است اینجا نوشته شود. چی را بنویسم. مگر مهم است.

روحیین

وقتی دیگر دلقک نیستی اما متهمی به همان دلقک بازی ها. دلقک ها دیگر در شهر ما دروغ نمیگویند اما بوی همان تلخی و هوس را میدهند همه ی دلقک ها برای تو. و دیگر نمیخواهی یک آدمک جدید را باور کنی که دارد لباس دلقکیاش را در می آورد و مغز سرش پکیده از درد. و تو باور میکنی؟ بیا باور کن تا دیگر نکشیم. نه تو سیگار را و نه من درد را. تو که خودت همه چیز را دیده‌ای. فقط کاش آن هوس پلشت را می‌خوردی و به پشت صحنه نمی‌آمدی. پشت صحنه زنی که دارد تمام می‌شود. می‌دانی اولش با یک چشم دیدن خیلی سخت بود. می‌توانی امتحان کنی، یک چشمت را ببند و نیم‌ساعت سعی کن کارهایی که همیشه می‌کنی را بکنی. خب این را گفتم که مسخره‌ترین حالت بعد از شلیک را بگویم. نویسنده باید بتواند ذهن خواننده را پرت کند... نویسنده؟ دلقک! دلقک باید بتواند چرت بگوید. اما این دلقک فقط... ولم کنید. من اما روزهاست که حواسم نیست چون تو ، اتفاق ها می افتند و نمی دانیم. بین حرفهام -دارم از خودم میگویم ک مرگ نمی ترساندم و این خودش ترسناک است، دارم برات میگویم ک نشسته بوده ام چهار زانو که مرگ بیاید ، دارم برات می میرم - از خودت میگویی ، حواست نیست به مردن من

روحیین

و توی خیابان ها قدم میزنیم و جا می مانم ، توی کتاب فروشی بدون من برمیگردی ، پشت یک نتوانستن ، پشت حواس پرتی این روزهات .مثل وقت هایی که داری چمدان می بندی و همسفرت می داند نمی روی با او.سختم است به زبان بیگانه حرف زدن ، به یک زبان دیگر دوستت داشتن ، آن وقت باید از نو بار دیگر ببینمت ، خورشید از زاویه ی دیگری تابیده باشد به موهات ، باید راه های دیگری برسد به خانه که پیاده برویم و باران بگیرد .سختم است با زبان دیگری گوش بدهم به صدای پات که می رود ، شاید باید حرف های دیگری از رادیو شنیده باشم ، باید پنجره مان صدای پرنده ها را راه داده باشد شاید .سختم است یک جور دیگر باشم ، صدایم توی هوای دیگری راهش را بگیرد بیاید تا گوش های تو ، هوا هوای دیگری باشد ، صدام چیز های دیگری بگوید ، خاک تنم از بت های هندو ها ، از کوزه ی کولی ها ، خاک تنم از غبار باران خورده ی روی شیشه ها باشد. و این خوب است که ما به یک زبان عاشق شدیم و به یک زبان هم دیگر را ترک کردیم ، خوب است ک خانه یمان بعد از ما کسی را نمی شناسد ،

روحیین

مانده ایم در خاطر خانه ، هیچ کس را هم چون ما جدا نمی کند از دنیا ، خوب است که دیوار هایمان سایه ی دیگری را نمی داند ، که خط دیگری را نمی خواند پلاک خانه مان .سختم است به یک زبان دیگر دلتنگ باشم ، که تو رفته ای و من وقت ندارم یرای یاد گرفتن نداشتنت به هر زبان دیگری ،من فقط می توانم دلتنگ باشم همه ی زمان ها را ، وقت ندارم برای جور دیگر بودن ، برای اینکه کفش هایم را جور دیگری در بیاورم ، دلبری بیاموزم ، کتاب های دیگری بخوانم .من وقت ندارم برای اینکه یاد بگیرم تنهایی را ، بدون تو خریدن نان و زیتون و شربت معده را ، وقت ندارم برای زندگی.غریب مانده ام توی سرزمینم ، نامه ام توی یک بطری که رسیده ست آن سوی این دریا

روحیین

از اینجا که ایستاده ام تا من یک دریا راه است ، یک دریا تا خودم راه است .و عمرم بسته به خواب کوسه هایی است که هیچ وقت باور نمیکنند باروت را. و باور نمیکنند هیچ دلقک دیگری را. بدون خنداندن. تنها مانده ام از من ، موهایم مانده ست لای صفحه ی 56 کتابی که برات خوانده بودم ، دلتنگیت را هجی کن ، برای موهای قهوه ای ام ، دور شهر دور داده اند کتاب را ، جنایت منم ، با یک پلاک بر گردنم ، شماره 713405، ثبت شده ام. بید زده ست جهانم را ، مثل رخت های سیاه توی صندوق ، نگران مرگ هایی ام که دیر کرده اند

روحیین

منو ببخش رفیق باید مینوشتم کسی رو جز این صفحه محرم ندونستم به کلمات باید برم نفس بکشم

روحیین

قاطی میشدند اخه همش مال زیژخک نبود رفیق