جان حلال

1-هر چیزی حلال و حرام دارد...به این موضوع با ذرات وجودم معتقدم و این تقسیم بندی

تنها یک بحث نظری و شعارگونه نیست...وقتی صحبت از حلال و حرام می شود همگان

به یاد روزی خویش می افتند اما آنچه از نان انسان مهم تر است جان اوست... اگر جان

انسان و زندگانی او حلال شود نه تنها نان او حلال خواهد شد بلکه نگاهش،سمعش

،کلامش ، فکرش و حتی سکوتش حلال خواهد شد...و انسان تا وجود خود را حلال نکند

آرامش نخواهد یافت...

2-یک وقت هایی در این زندگی چیزهایی را از کسانی میشنوی که تصورش هم برایت

دشوار است...

مهم نیست که نژاد،زبان ، تحصیلات ، شغل یا دیگر ویژگی های اجتماعی اش چه باشد.

اینقدر ارزشمند هست که شگفت زده ات کند...

در شلوغی یکی از خیابان های مرکزی تهران از راننده ی اتومبیلی خواستم تا مسیری

را دربست برود... راننده پیرمردی هفتاد و چند ساله بود که لهجه ی غلیظ آذری داشت .

از همان لحظه ی نخست با خوشرویی مشغول سوال و جواب شد که چند سال داری؟

شغلت چیست؟ تحصیلاتت چیست؟ ازدواج کرده ای؟ و سوال هایی از این قبیل.

من هم با دیدن خوشرویی او به سوالاتش پاسخ می دادم...و با هر پاسخ من به

داستانی از فرزند و خواهر زاده و برادر زاده هایش می پرداخت... به ازدواج که رسید

گفت:

خواهر زاده ام مهندسه. اهل خدا و پیغمبر نیست ! (با خنده) در زندگی هر کاری که

بگی کرده ! زد و عاشق شد ! چندین و چند سال دختر خانمی را می خواست و به او

نمی دادند. این وسط پولش را هم داده بود به کسی که طرف یک روز آمد و گفت ندارم

مهلت بده تا بدهم...یک روز گفت دایی ! من مذهبی نیستم ولی همش فکر می کنم

کیو منتظر گذاشتم تو زندگیم که همش باید انتظار بکشم؟!

گفتم نمی دونی؟! گفت نه ! تو می دونی؟! گفتم : آره !

تو خدا را منتظر گذاشتی ! که برگردی به سمتش...

جالب بود و غیر منتظره ... از یک پیرمرد ساده ی ساده ... که شغلش رانندگی بود...

و شاید هیچ گاه کسی او را چنان که هست نشناسد...حتی خودش...

مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء...

 

/ 29 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعید

سلام برادر! خوبی داداش؟ من یک مدت مشغولیت زیاد داشتم. کمتر هم می نوشتم. مرسی که سر زدی. لطف کردی. این مطلبت رو هم خوندم. عالی بود! عالی... دم دایی گرم.

یک مسلمان ایرانی

سلام مدتی به وبلاگتون سر نزذه بودم و امروز متوجه شدم که اتفاق زیبایی رخ داده و شما مدرس دانشگاه شده اید وهمانطور که خودتان نوشته اید تدریس طریق جاودانگیست به نظر من ارتباط داشتن با نسل چوان دنیای زیبا وبزرگیست که وقتی بتوان حتی به یک نفر تلنگری زد و ذهنش را درگیر اندیشیدنی درست و انسانی نمود گامی بس بزرگ در اصلاح جامعه برذاشته شده ،من حدود ده سال شرایط مشابه ای را داشتم هرچند روزهای سختی بود اما ارزش سختی را داشتند. در پناه خداوند پیوسته سلامت و موفق!

پریچهر

بله دوست عزیز. برای همین هم میگن اولیاء خدا در بین مردم عادی پنهان اند، تا تو به راننده تاکسی و رفتگر و تاجر و معلم و لبوفروش به یه اندازه احترام بذاری چون هرکدوم میتونن ولی خدا باشند راستی در مطلب شماره یک: یه موضوع فقهی و اخلاقی را با هم خلط کردید!(خوب نبود) البته به عقل ناقص این حقیر!

نسترن کاظمی

سلام فوق العاده بود و واقعا لذت بردم.من هم بارها به مفهوم حلالیت جان فکر کرده ام.مولوی یک شعر دارد به همین مسئله اشاره می کند و اگر اشتباه نکنم استاد کریم زمانی شارح مثنوی و دیوان شمس در شهرکتاب هم به همین مسئله اشاره کرده بودند که سعادت انسان در نگاه مولوی چند وادی دارد(7 تا احتمالا) که انسان در هر مرحله باید یکی از ویژگی های خودش را اصلاح کند که یکی از آنها هم رزق است. ای باده خوش رنگ و بو بنگر که دست جود او بر جان حلالت می‌کند بر تن حرامت می‌کند پس تن نباشم جان شوم جوهر نباشم کان شوم ای دل مترس از نام بد کو نیک نامت می‌کند

صادقی

سلام هورمزد جان آقا سر سفره رسیدیم[نیشخند] آمدم کامنت ها را بخوانم که دیدم بحث داغ است و از کامنت خانم کاظمی هم لذت فراوان بردم در مورد استاد کریم زمانی فرمودند ، فکر می کنم درست می فرمایند و در درس گفتار های شهر کتاب بوده است البته از یکی از دوستان شنیدم که کتاب شرح غزلیات شمس ایشان هم تا پایان تابستان یا اوایل پاییز امسال منتشر می شود که جمع بندی همین مباحث شهرکتاب است.در تکمیل این فرمایشات مولویانه[نیشخند]!! من یک شعر دیگر هم خوانده ام که بد نیست برایت بنویسم جناب مولوی یک شعری دارد که جزء اشعار ضعیف اللفظ ایشان محسوب می شود ولی دو بیتش در راستای بحث فعلی مان است: در مخزن او کرم ضعیفی به چه ره یافت کز وی خز و ابریشم موفور برآمد بی دیده و بی‌گوش صدف رزق کجا یافت تا حاصل در گشت و چو گنجور برآمد

صادقی

فردا بازی فرانسه و آلمان است[نیشخند]پیشبینی؟ من می گویم آلمان 2-1 پیروز می شود!

EL}{AM

سلام موفق باشید[گل]

همکلاسی

[گل][گل][گل]

سیب خاطرات

دانی كه چرا زمیوه ها سیب نكوست ؟ نیمش رخ عاشق است و نیمش رخ دوست آن زردی و سرخی كه درآن می بینی زردی رخ عاشق است و سرخی رخ دوست.... آن دوست كه بی وفاست دوشمن به از اوست آن نقره كه بی بهاست آهن به از اوست تبلیغات سیبانه !

پدر بزرگ

سلام خیلی عالی و آموزنده بود.