نگاهی به یک اشتباه

برای نداشتن پول ، برای شفای بیماری، برای حل مشکلات و...جمله ای را مدام     

می شنویم که جای تامل بسیار دارد...(دیگر فقط امیدمان به خداست...) این جمله

همان قدر که مومنانه به نظر می رسد،نادرست و غیر منصفانه است... زیرا همانند

فردی رفتار می کنیم که میلیون ها تومان پولش را خرج کرده است و حالا امیدش به  

ده هزار تومان مانده ی حسابش است! روزها و ماه ها و سال هایمان را صرف یاری

جستن از همه کس و همه چیز می کنیم به غیر از خدا و وقتی دیگر دستمان از همه

جا کوتاه شد به یاد خدا می افتیم!

در این حقیقت شکی وجود ندارد که خداوند همواره در حالت اضطرار به انسان یاری  

می رساند ، اما نکته ی قابل بحث این است که چرا باید سرمایه ی بی منتهای

ایمانمان ، آخرین راهکاری باشد که به آن توسل می جوییم؟

/ 30 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گیله مرد

سلام برادر عزیز ممنونم از حضورتون در وبلاگ سوال اینجاست که ایمانهای امروزی مان چند می ارزند تقواهایی که با یک تق وا می روند ...

هانیه

سلام.عالی بود..اشک...

مریم

سلام با معرفی یکی از دوستان به وبلاگتان آمدم و حقیقتاً لذت بردم.چند نوشته را خواندم نثر شما خیلی خوب است و معلوم است که مطالعه زیادی می کنید.الان هم که نمایشگاه کتاب است اگر می شود چندتا کتاب خوب معرفی کنید.اگر میشه زود زود چون فردا می خوام برم نمایشگاه

مریم

دلم می خواد سر فرصت بیام همه مطالبتون رو بخونم الان هم کلی ذوق دارم چون یه جای خوب واسه خوندن نوشته های خوب پیدا کردم

مریم

یک انتقاد هم داشتم اینکه چرا وبلاگی به این خوبی باید تنها 10 مطلب در صفحه اولش قرار بگیرد.کاش تعداد مطالب صفحه اول را بیشتر کنید که بتوانیم مطالب بیشتری را بدون مراجعه به آرشیو بخونیم.

بهار

سلام همیشه برایم جای سوال دارد که چرا انسان سخت باور می کند؟ سخت ایمان می آورد؟ انگار شک در وجود انسان نهادینه شده است.

بهار

یکبار برای دخترم هدیه ای خریده بودم که مدتی بود آن را می خواست.به دخترم گفتم که چشم هایت را ببند تا یک چیز خوب نشانت بدهم.گفت نمی خوام ! چیکارم داری؟؟؟میخوای بزنیم؟؟؟گفتم من کی تا حالا تو رو زدم؟!![تعجب] گفتم ااا پس واسه چی ببندم چشمم رو؟؟ گفتم یک دقیقه ببند می فهمی! چشمش رو بست اما با یک شک و تعجبی خیلی آروم از لای چشماش نگاه می کرد.من هم حل نگذاشتم و گفتم بذار نگاه کنه کادو رو که بهش دادم خیلی خوشحال شد و رفت باهاش مشغول بازی شد ولی من به این فکر کردم قصه ما و خدا همیشه همین جوریه.هیچ وقت نزده هیچ وقت بد نخواسته ولی باز هر وقت که می خواد چیزی بهمون بده بهش شک می کنیم

بهار

[گل][گل]عالی بود[گل][گل]

بهار

و خدایی که همین نزدیکی است...

لحظه نگار

آدم هایی را می شناسم که به خاطر جهل و ندانم کاری خودشان بدبختند اما دائم گله ازین زندگی و روزگار می کنند. که ای خدا این چه زندگی ست و... تا وقتی جهل باشد و تلاشی نباشد امید به خدا هم کاری به انجام نمی رساند. از بعضی بدبیاری های جبری که بگذریم به قول شاعر هر چند مضخک است و پر از خنده های تلخ بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود...