یک روز در تهران با مطلبی مفصل

1-برای انتشار کتابم با چند ناشر قرار ملاقات داشتم تا شرایطشان را بشنوم.

صبح زود راهی خیابان انقلاب شدم.ناشر اول انسان با اصالت و خوش برخوردی بود و

خیلی دوستانه شرایطش را برایم توضیح داد و شماره تلفنم را گرفت تا باقی شرایط را

بعداً اطلاع دهد.

پس از آن به چند انتشارات دیگر هم سر زدم و با رفتارها و شرایط متفاوتی رو به رو

شدم.

در آخر به سراغ یکی از مشهورترین موسسات نشر کتاب در تهران رفتم.مسئول آن

انتشارات یک دلال تمام عیار بود...

مردی سی و چند ساله که هنوز نمی دانست چه طور باید روی صندلی نشست.

موضوع کتاب را که شنید کمی خودش را جمع و جور تر کرد و از شرایطش گفت ... وقتی

صحبتم به قیمت رسید، گفتگو این گونه ادامه یافت:

-قیمت که نمی توانم به شما بدهم! باید دویست تا سیصد هزار تومان بر اساس میزان

صفحات کتاب به حساب بریزید تا ما کتاب را بررسی کنیم و قیمت دقیق بگوییم.آن وقت

اگر قرارداد بستیم که این پول جزء قرار داد است اما اگر قرار داد نبستیم این پول بابت

وقتی که انتشارات برای اعلام قیمت صرف کرده است محسوب می شود!!!

-حالا که کاسب کارانه صحبت می کنید من هم کاسب کارانه صحبت می کنم! شما

یک ماشین برای فروش گذاشته اید ! من می گویم چند!؟ شما می گویید اول بیعانه را

پرداخت کن ! اگر ماشین را خواستی که این هم جزء آن است! اگر نه ! بیعانه بابت اعلام

قیمت است؟!

-نه...ببینید ! مارکت این روزها خیلی خراب است!! همه ناشران روششان همین است!

برای ما کتاب مهم نیست.شما پول بدهید شناسنامه تان را هم چاپ می کنیم !

-من امروز از صبح با چندین و چند ناشر تا مرز قرارداد رفته ام و بعد کار را موکول به

تحقیق بیشتر کرده ام !

-خوب این کار درستی بوده است؟!

-حداقل این فایده را داشت که بدانم پیشنهاد شما خنده آور است! خدا نگهدار !

-خدا حافظ!

2-با یکی از دوستان که طالب چاپ مقاله علمی پژوهشی آن هم به روش شیرین و

جذاب پولی بود به یکی از دخمه های اطراف خیابان انقلاب رفتیم تا پیشنهاد آن فرد

را من هم بشنوم و در راستی آزمایی ادعای او کمکش کنم... در طول راه از معایب

این روش و کلاهبرداری و هزار چیز دیگر صحبت کردیم  تا به آن  ویرانه ای که دفتر فنی

نام داشت رسیدیم! طبقه ی دوم یک ساختمان قدیمی  درب و داغان که روی تابلوی

آن نوشته شده بود خدمات کپی،پرینت ، اسکن و... !

در آن دفتر چند دختر و پسر جوان بودند که وعده چاپ مقاله در بهترین مجلات جهان را به

قیمت یک میلیون و دویست هزار تومان می دادند و البته مجلات درجه چندم داخلی هم

با ارائه اکسپت سه روزه در دستور کارشان قرار داشت !! پسر جوانی که مسئول بخش

مقالات بین المللی ! بود بی وقفه دروغ می گفت و در پاسخ ایراداتی که به گفته هایش

می گرفتم توجیهات خالی از وجه می کرد...در آخر پس از مواجهه با نگاه های سرشار از

تمسخر و عاقل اندر سفیه ما گفت: این روزها رزومه در پول است !

ده میلیون پول که بدهید می توانید ده مقاله ISI داشته باشید ! دانشگاه تهران و شهید

بهشتی التماستان را می کنند ! یک تعداد کتاب آماده چاپ هم داریم که اسم ندارند

و اگر بخواهید هر کدام هشتصد هزار تومان هزینه دارند ! همین دیروز آقایی که رشته

مدیریت بودند از ما سه مقاله ISI و دو جلد کتاب خریدند !

از آن دفتر فنی که بیرون آمدم حس عجیبی داشتم... یک جور تهوع و عصبانیت...

از اینکه چنان پروسه تحصیلات تکمیلی و امور پژوهشی را مسخره فرض کرده ایم که

امثال این شیادان موقعیتی اساسی در فرآیند جذب دانشجو و حتی پذیرش اساتید

دانشگاه ها پیدا کرده اند.

3-دریافت تاییدیه مقاله ی علمی پژوهشی مستخرج از پایان نامه ام به علت نبود یک

مسئول محترم که وظیفه امضای آن را بر عهده داشتند بیش از یک ماه به تاخیر افتاده

بود...

هر بار که تماس می گرفتم می گفتند:آقای دکتر ترکیه هستند... آقای دکتر دبی

هستند... آقای دکتر دیروز از مسافرت آمده اند اما رفته اند شهرستان ! آقای دکتر دیروز

مریض بودند ... خلاصه آقای دکتر همه جا بودند و همه چیز بودند غیر از جایی که باید

باشند.امروز به آنجا نیز سر زدم و توسط یکی دیگر از مسئولان محترم آن مجله قانع

شدم که یک روز دیگر هم به خاطر ایشان صبر کنم تا یک امضای ساده را که چند ثانیه

بیشتر زمان نمی برد بعد از یک ماه که از آماده بودن آن تاییدیه می گذرد فردا برایم

بگیرند!

4-خسته از تمام اتفاقات امروز برای شام به اتفاق خانواده به رستوران نایب ساعی

رفتم.

غذا را سفارش دادیم و بر خلاف همیشه که خیلی سریع آماده می شد . بیش از سی

دقیقه گذشت و خبری نشد.زنگ روی میز را به صدا در آوردیم...خبری نشد ! پس از کلی

دست تکان دادن آقایی آمدند و گفتند: بابت تاخیر در آوردن غذا پوزش می خواهم.چون

یکی از سفارشات شما بشقاب سبزیجات بوده است و می خواستیم سبزیجات در

نهایت تازگی باشند ، کمی طول می کشد!! دو دقیقه که گذشت گارسون دیگری

که از فرمایشات همکارش بی اطلاع بود آمد و گفت : خیلی عذر می خواهم! سفارش

شما در دستگاه چاپ سفارشات جا مانده بود و دیر متوجه آن شدیم !! با گفتن این

جمله گارسون اول او را صدا کرد و مورد بازخواست قرار داد که من حرف دیگری زده بودم!!

سپس هر دو به سمت قسمت مدیریت رستوران رفتند و مشکل را مطرح کردند...

غذا را پس از چهل دقیقه آوردند...موقع دریافت صورت حساب که شد همان گارسونی

که قول سبزیجات تازه را داده بود با احترام جلو آمد و از رفتار پیش آمده عذرخواهی کرد.

سپس به رسم یادبود کتابی را از طرف مدیر رستوران هدیه داد که در صفحه اول آن

نوشته شده بود : با تشکر فراوان از صبر و شکیبایی شما عزیزان .مدیریت نایب ساعی.

رفتار بسیار متمدنانه و دلنشینی بود ! پس از یک روز سر و کله زدن با انواع و اقسام

آدم های عجیب و غریب که تنها چیزی که برایشان اهمیت داشت پول بود، احساس

کردم یک جا برای وقت و حق انسان ها ارزش قائل می شوند...

 

/ 43 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ستاره

آقا من تازه فهميدم كه parchame ايران نشانه اي از سالاد شيرازيست! كه شامل خيار و gorje و piyaz ميشود![مغرور]

توحید

سلام برادر خوبی انشاله؟! جالب اینکه در انتشاراتی ها و انقلاب که مراکز علمی است، از پول و کلاس هر می زنند و در مقابل در چلوکبابی، کتاب رایگان می دهند!! به قول مرحوم: پول پاترول چلوکباب[نیشخند]

همکلاسی

سلااااااااااااام اومدم یه خبر خووووووووووووب بدم استادمون بی خیال چاپ مقاله شد هیییییییی[نیشخند]

همکلاسی

کم پیدایی برادر[متفکر]

همکلاسی

بله نمره داشت ولی استاد بی خیال شد[نیشخند] ولی خودم اقدام میکنم واسه چاپش[لبخند]

همکلاسی بودم

سلام خیر تهران شمال نیستم علوم تحقیقات می خونم استادمون گفتن که جهت آزار ما اینو از ما خواستن ولی تبدیل به ترجمه متن انگلیسی شد[نیشخند] ناگفته نماند استادمون هم پزشک هستن هم دکترای حقوق جزا[لبخند]

همکلاسی بودم

راستی سمینار چه جوری پاس میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ممنون میشم توضیح بدید منظورم اینه که باید سخنرانی کرد یا ......؟

همکلاسی بوذم

سلام شما هم که همه اساتید ما را می شناسید راستش جزای تهران شمال جناب مقیمی بود و رحیمی که جناب رحیمی بــــــــــــــــد نبودند ولی از علوم تحقیقاتم راضی ام[پلک]

همکلاسی بوذم

جناب بشیریه استاد جزا بین المل و روانشناسی جنایی ما هستند [لبخند]

همکلاسی بوذم

برادر آقای بشیریه در تهران شمال همکلاسی من بودند[لبخند]