فرزند من سلام

فرزند من سلام !

نمی دانم از دنیای ما چیزی شنیده ای یا نه؟ جای عجیبی است که ساکنانی به مراتب

عجیب تر ز خود دارد... ساکنانی که هر کدامشان هزار رنگ دارند !

بسیار زمان برد تا که دریافتم کمتر کسی از مردمان راست می گوید !

باور کن که می هراسم از بودنت !  

 چه سان تو را به غربت این روزگارغریب آورم؟! وقتی که خویشتن دلیل بودن خود را

هنوز هم نمی دانم !

کوه و  و دریا و شب قشنگ اند ! ولی نمی توانم روزی را برایت ببینم و یا تصور کنم که

سر به کوه گذاشته ای ... خود را برای نبود شدن به دریا سپرده ای ... و تمام شبی را

گریسته ای... باور کن که بعید نیست !

شاید سالها بگذرد که دریابی در این جهان هیچ چیز بعید نیست !

به ما نگاه نکن که  مار خورده ایم و افعی شده ایم ! تو آسان نخواهی زیست...

ما را چاره ای نبوده است ! مجبورمان به بودن و ماندن نموده اند ! به مهر ! به لطف !

به آنچه فرصت دیدار زیبایی اش خوانده اند...  و تو این یاوه ها را به گوش مگیر !

من راست می گویمت ! (خریت) است آن درد دیرینه ای که  بی رنگ عقلانیت جنایتی

می آفریند به قامت یک عمر زندگی ! جنایتی که آسمان را می گیرد و قنداق و قند داغ

می بخشد  و عمری دوندگی برای جابر و مجبور !

میلادت آغاز هزاران سوال خواهد بود... که روزها و ماه ها و سال ها بپرسی و پاسخی

ندهم... ندانم که پاسخی بدهم...

هر جا که هستی بمان ! دنیا جای امثال من نیست !  

من راست با تو می گویم... اگر خوب بود  دریغ می کردم؟!

اما اگر آمدی... زبانم لال ... دنیاست دیگر ...

درست بیا و بمان ! کاری آغاز مکن مگر امید آرامشی ز پایان آن داشته باشی که زندگی

را لیاقت از دست بردن آرامش تو نیست...

خدا همیشه هست ! تنهایی ات را به او ببخش ! می بیندت و می شنود !

خیال  و شعر و داستان را به هیچ مگیر... که هیچ نیستند ! در لابه لای واژگان زیبایشان

گم می شوی... بی هیچ حاصلی !

از آنانی که از خدا نمی ترسند ، بترس ! که خوبی شان نیز بدی است ...

باید بزرگ شوی... درد ها را به جان و دل بپذیر!

نامت را دوست بدار ! که حاصل سالها اندیشیدنم بوده است !

هر چه کمتر با مردمان درآمیزی آسوده تر خواهی بود ... که وجودشان دنیا را بر تو

تنگ تر خواهد کرد... از بس که نامرد و نادرست و شیطان و حسود و بخیل و خبیث و

سیاه دل دارند... خوب هم در میانشان می شود یافت ! ولی تو خطر مکن !

هیچگاه و هیچگاه و هیچگاه مرا الگوی خود مدان ! که اگر ارزشی و عقلی و لیاقتی

داشتم درگیر زندگی ات نساخته بودم...  

گناهم را برای آوردنت ببخش ! بگذار به حساب تقدیر ! بگذار به حساب دیوانگی های من

، یا هر چه که آرامتر ات می کند...

/ 43 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازنین

منتظر نوشته های بعدی شما هستم[گل]

ریحانه

نمی دانم الان جای گفتن این حرف هست یا نه! اما حرف "توحید" مجبورم کردکه بنویسم هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت از خدا چیزی را به اجبار و زور نخواهید. اگر این را خودم لمس نکرده بودم هرگز به زبان نمی آوردم از کرمش به دور است که التماس و گریه و زاری بنده اش را ببیند و نه بگوید! بسیار صبر می کند... همچنان اصرار می ورزی از همه کسی می خواهی برایت دعا کنند و بگویند هر آنچه در دلت می گذرد را نصیبت کند اینگونه نباشید... برای همدیگر اینگونه دعا کنیم : خداوندا آرزوهای همه را ختم به خیر کن! آمین[گل]

unique

سلام دوست عزيز. ايا مايلييد با قرار دادن تبليغات در وبلاگ خود در امد ماهيانه بالاي 500000 تومان داشته باشيد؟ براي اطلاعات بيشتر به سايت www.unique1.persianblog.ir مراجعه كنيد و روي يكي از تبليغات اول صفحه كليك كنيد.

نازنین

سلامم دوست خوبم[گل] بروزم وقت داشتي بيا[گل] ____ من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست [گل]

مریم

فوق العاده بود پدر.گاهی فکر میکنم یعین پدر من هم حرفهایی دارد برای گفتن به من؟ کمتر شده جز امر به معروف و شدیدتر از آن نهی از منکرف حرفی باهم زده باشیم.ازخودم میژرسم:دلگیر میشوی پدر؟ چه میکنی وقت دلگیریت؟

زندگی سبز

سلام به شما وبتون عالیه اگر می خواهید در زندگیتان ترقی کنید و به خوشبختی برسید دور نیست منتظرتون هستم

[پلک]

گمان

سلام بازم احسنت! عجیب نوشته هایتان به دل می نشیند !

مهشاد

این نوشتتون منو یاد نامه چارلی چاپلین به دخترش اندااخت!!!! به اندازه همون لذت بردم[پلک] .... شما خیلی از واژه ها قشنگ و بجا استفاده میکنین.... عالییییییییییییییییییییییییییی بود[دست][دست][دست]

ستاره

ده ها بار این مطلب رو خوندم اما نمیدونم چرا نظری نزاشتم....این نظر بماند برای ده بار آینده که میام