نگران نباش

1-کودکش را به کلاس درس آورد:

-اجازه هست؟

-بله بفرمایید.اسمت چیه گل پسر؟

-امیرعلی

-چه اسم قشنگی ! کاش من هم به سن تو دانشگاه می رفتم!

مادرش را صدا کردم و به آرامی گفتم می توانید بروید.مشکلی برای حضور و غیاب

نیست.

درس هم سه واحدی است و خسته می شود.گفت: نه ! عادت کرده است...

گفتم:شما عادت نکنید...

بچه آرام و قرار نداشت و دیگران چپ چپ به او و مادرش نگاه می کردند و هر بار

در پاسخ نگاه هایشان چشم غره می رفتم که به جای او به من نگاه کنید...

تدریس سخت شده بود اما هر طور بود کلاس تمام شد...

دانشجو در پایان کلاس دست بچه را به یکی از همکلاسی ها داد و جلو آمد:

-ببخشید! امروز خیلی اذیتتان کردیم.البته خودم هم خیلی ترسیده بودم. هر لحظه فکر

می کردم الان بیرونم می کنید! استاد! آخر ترم که نمی خواین بندازینم؟!

2-برگه ها را تصحیح می کردم... هفت هشت ده نفری زیر برگه شان نامه های بلند

بالایی نوشته بودند...یکی شان پدرش را به شیمی درمانی برده بود و دیگری اسباب

کشی داشت و دیگری مشکل خانوادگی و ... و حرف همه شان هم این بود که

نمره شان کم می شود و التماس دعا برای نمره ای خوب داشتند.

تصحیح برگه ی هر کدامشان که تمام می شد بیشتر تعجب می کردم... چرا که نمرات

مناسبی داشتند! برگه را دوباره تصحیح می کردم اما نتیجه همان بود...

فکر می کردند می افتند...

3-در تاکسی نشسته بودم...دو مسافر دیگر نیز سوار شدند.به مقصد که نزدیک

شدیم ، کرایه تاکسی را سوال کردم و راننده پاسخ داد:دو هزار تومان...

آن دو نفر دیگر ،با شنیدن این مبلغ به اعتراض و مشاجره با راننده پرداختند:

-ما هر روز این مسیر را می رویم، هزار و پانصد تومان می شود ! چه خبره دو هزار

تومان؟!

-چه مردمی هستید به قرآن ! همه جا پول میدین به تاکسی که میرسه گدا میشین!

الان دو ماهه کرایه اش همین قدره ! اصلا ً ندین !

مسافران هر کدام هزار و پانصد تومان دادند و پیاده شدند...موقع پیاده شدن دو هزار

تومان به راننده دادم... پانصد تومان بازگرداند...دستش را رد کردم :

مگر نفرمودید دو هزار تومان می شود؟

-چرا ولی دیدم غربتی بازی درآوردند ! گفتم دیگه شما هم عمراً دو هزار تومان بدی!

حالا نخوای شماره ماشین برداری ؟!!

 

نمی دانم چرا اینقدر از یکدیگر انتظار شر داریم... از اینکه اعتماد کنیم می ترسیم...

و حتی حاضر نیستیم برای اثبات یا رد تفکرمان کمی صبر کنیم... گویی که به غیب

عالم هستیم و یقین داریم که آنچه در مورد دیگران برداشت کرده ایم صحیح است...

وقتی در برابر اقدام نادرستمان رفتار خوبی از دیگران می بینیم بدون تردید به این

نتیجه می رسیم که انتقام را برای روز دیگری گذاشته است ! ذهنمان درگیر است...

صبح و شب...به رفتار خانواده و دوست و همسایه و همکار و همکلاسی و استاد و

رییس و حتی خداوند متعال سوء ظن پیدا می کنیم... انگار که تنها وظیفه ی ذهنمان

پی بردن به توطئه هاست ! توطئه هایی که یا اصلاً وجود ندارند و یا در صورت وجود

آنقدر عوامانه و  بی اهمیت هستند که ارزش اندیشیدن ندارند... 

  و َیُعَذِّبَ الْمُنَافِقِینَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِکِینَ وَالْمُشْرِکَاتِ الظَّانِّینَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ

  عَلَیْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَلَعَنَهُمْ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَسَاءتْ مَصِیرًا

   و مردان و زنان نفاق‏ پیشه و مردان و زنان مشرک را که به خداوند سوء ظن دارند

   عذاب می کند.ناگواری زمانه بر آنان باد که خداوند بر ایشان خشم نموده و لعنتشان

   کرده و جهنم را براى آنان آماده گردانیده است که بد سرانجامى است...(فتح/۶)

/ 21 نظر / 55 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آستاره

با خوندن نظر ستاره خانوم یه مطلبی هم یادم افتاد : خودتون قبلا ها فرموده بودید که : همه ی آدمها مجرم، بد، گناهکار (یکی از اینها) هستند مگر اینکه خلافش ثابت باشه[لبخند]

علي اصغر زندي

بنام خداي رحمان با سلام و احترام موضوع :نگران نباش(2)

الهام

سلام خوب هستید؟ مثله همیشه دقت نظرتون زیباست از همه شون خوشم اومد مخصوصا تاکسیه حالا باز این تاکسی خطیها نرخشون ثابته اینایی ک کنار خیابونی ان بعضیهاشون خیلی نامردن[ناراحت]

توحید راثی

سلام خیلی عالی بود. بیشتر مواقع بیشتر از اطرافیانم، حرص دارم و اطرافیان انتقاد می کنند که نباید این اندازه سخت گیر باشم. ولی اشکال این جاست که دنبال محکوم کردن دیگران و پیش بینی شر آنها نیستم بلکه فقط می خواهم اطرافم را تحلیل و رصد کنم. تفاوت بسیار باریک است![لبخند]

توحید راثی

چندین بار پیش آمده که با دوستان بحث می کردیم. لحظه ای که قانع شدم و دلیلشان را قوی تر دیدم بلافاصله و بدون تعلل پذیرفتم.جالب اینکه باور نداشتند که نظرشان را قبول کردم. اصرار داشتند که مسخره می کنی و راست نمی گویی

علي اصغر زندي

بنام خداي رحمان با سلام و احترام موضوع :نگران نباش(2) مدتي پيش ماشينم براي سرويس در نمايندگي بود و از قضاء چندتا كار مهم و ضروري برام پيش آمد،كه براي رفتن از آژانس استفاده كردم،خوب مدتي طول كشيد تا كارهام تمام شد و چون دسترسي مستقيم به آژانس نداشتم ازتاكسي شهري استفاده كردم،زماني كه به اولين مقصدم رسيدم از راننده محترم تاكسي پرسيدم چقدر شد وي با نرمي و روي خوش گفت 1200 تومان،دستم راكردم توي جيبم و يك آن خودم فهميدم كه رنگم پريده و دايما" اين جيب و آن جيبم را ميگشتم كه چشم شما روز بدنبينه ،پولهامو گم كرده بودم،رفتم سراغ كيف دستي ام و زيرو روش كردم كه يك 1000 توماني تاخورده و كج و ماوج ته كيفم پيدا كردم،با شرمندگي بردم به سمت راننده و گفتم ،ببخشيد ، پولهام را گم كردم و فقط همين مبلغ را از ته كيفم پيدا كردم،با نگاهي آرام و بسيار مودبانه و با خوشرويي گفت،اشكالي نداره به هر حال، پيش مي ياد و از من سوال كرد ،مقصد نهايي شما كجاست،گفتم منزل،اين راننده محترم من را تا درب منزل رساند و رفت،بدون آنكه كرايه اي از من بگيرد،هر چه اصرار كردم،صبر كنيد تا از منزل پول بيارم،گفت،انگار كه برادر خودم را رسوندم و بازم با هما

علي اصغر زندي

بنام خداي رحمان با سلام و احترام موضوع :نگران نباش(3) گاهي اوقات بعضي آدمها بدليل اينكه ذاتا" كنجكاو هستند(فضول) به خودشون اجازه ميدن،بدون دليل سر از كار ديگران دربيارن،ولي متقابلا" در تمامي شرايط طوري عمل ميكنند كه ديگران متوجه چگونگي اعمال آنها نشوند!!! مدتي بود يكي از همكارانم هر روز صبح فرزند خردسالش را ميآورد اداره،چون من همكار نرديكش بودم و در يك اتاق با هم كار ميكرديم،در جريان مشكلي كه برايش پيش آمده بودقرار داشتم،اما به محض آنكه روز دوم اين موضوع تكرار شد،از همان آدمهاي كنجكاو با ترفندهاي مختلف ميخواستند بدونند كه به چه دليل همكارمون فرزندش رامياره اداره،خيلي تلاش كردند كه از من جواب سوالشون را بگيرند اما چون به پاسخ نرسيده بودند،از راه ديگري وارد شدندو اين موضوع را با مدير مجموعه آنهم به شكل گلايه مطرح كردند،كه مدير با اخلاق وبا تقوا و عاقل سازمان به آنها آدرسي داده بود كه در صورت ادامه دان و طي كردن مسير آدرس به سراب بي آب و علفي ميرسيدند كه نتيجه اي جز توبيخ و تنبيه اداري در آن نمي يافتند،اما مشكل همكارم بستري شدن مادرش در بيمارستان و لزوم حضور همسرش در كنار مادر بعنوان همراه بود. يا ع

یک مسلمان ایرانی

سلام هراز چند گاهی که دلم از زندگی و آدماش و خودم میگیره به وبلاگ شما سری میزنم و با خوندن مطالبتون بهم یادآوری میشه هنوز هم دنیا آدمای خوب داره و کلی انرژی مثبت میگیرم! قلمتون سبز ،وجودتون از همه صدمات جسمی ،اعتقادی ،عاطفی و..به دور[فرشته]

الهام

[گل][گل][گل]

سعید

عالی بود! در یک کلمه من جواب می دهم. منشا همه اینها یک چیز است: نا امنی.... عدم امنیت....! خودت جامعه شناسی و تاریخ را می دانی..... تا تهش را می خوانی! یا حق.