سه حرف معمولی

1- تعدادی از دوستان داشتند در مورد حوادث روزنامه صحبت می کردند... صفحه ای که

مدت هاست تاب خواندنش را ندارم...

با وحشت از خبرهای شنیده و خوانده شان حرف می زدند...  

 من به این فکر می کردم که ای کاش می شد به روزنامه ای آگهی می دادم ، یا نوشته

ای در محلات تهران نصب می کردم و از تمام وانتی ها هم می خواستم که آن را با

بلندگو هایشان بخوانند،مبنی بر تشکر از تمامی اراذل و اوباشی که توانایی تعدی به 

جان و مال و ناموسمان را داشته اند و این کار را نکرده اند...

به این می گویند نگاه به نیمه ی پر لیوان ! 

2-دوستی می گفت چند جمله ی جادویی وجود دارد که اگر آن ها را هر روز تکرار کنیم

در زندگی مان معجزه اتفاق می افتد...و می گفت که این ها را امتحان کرده است و

نتیجه فوق العاده بوده ... 

گفتم: مثلآ؟!

گفت: هر روز با خودت تکرار کن که : شغلی که دارم بهترین شغل دنیاست... من با 

این شغل به هر چه که می خواهم می رسم...باور کن که همین می شود !

گفتم: آن بنده ی خدایی که روزی هزار بار تا کمربندش در سطل آشغال خم می شود

و دنبال آفتابه و  کش تنبان و شیشه خالی سیر ترشی می گردد هم بگوید؟! 

بعد از چند لحظه تامل با ناراحتی گفت: موفقیت هم تبعیض قائل می شود ! 

3-پسر کوچکی جلو آمد و گفت :سلام  یک فال از (ما ) می خری ؟! 

گفتم : بله ! مگه میشه از (شما ) نخرید ؟! خودت بده.

صلوات فرستاد و یک فال داد .

پول بیشتری به او دادم و رفتم ...

داد زد: کجا ؟!!؟!؟

برگشتم و گفتم: چیه؟!

گفت: بقیه پولت !

گفتم: لازم نیست. مال خودته

گفت: نع !! نمیشه ! زشته ! گدا که نیستیم !

گفتم: معلومه که گدا نیستی ولی بقیه اش مال خودته.

آمدم بروم که دوید به دنبالم ! گفت : بگیر دیگه ! اذیت نکن ! اگر نگیری می اندازم زمین ! 

گفتم : باشه... خییییلی مردی

کیف کرد ! خندید و رفت !

توی راه به این فکر می کردم که:

بی خود نبود خودش را (ما) خطاب می کرد ! 

 

 

/ 41 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ستاره

درووود بالا خره شاید هم پایین خره یا هر چی که بهش میگن... تابستان ما هم شروع شد و هر روز به وبلاگتون سر خواهیم زد ...به امید مطلبی درسی و دست کم عنوانی برای تفکر!

حاج سعید

سلام. بيا 2500 سال تمدن + ثمره تلاش با هوشترين مردم دنيا را در لينك زير ببين. http://www.irna.ir/Display.aspx?NID=030465880

ستاره

اگه خواستین می تونین تجربیات کنکور من رو بنویسید...البته خواهرم این تجربیات رو جمع آوری کرده... حالا قسمتی از این تجربیات که مربوط به یک روز هست رو براتون در کامنت بعدی به اجرا میزارم...لطفا موبایل خود را خاموش کنید و کمربند خود را ببندید هم اکنون آواری از تجربیات روی وبلاگتون سقوط خواهد کرد!

6:30 با الفاظ رکیک خطاب به گوشی و یا ساعت بلند می گشتیم و کاملا خاموشش می کردیم یا باطری را در میآوردیم.. 7 تا 8:30 [خمیازه] و صبحانه(نمی شه که آدم وقتی خانوادش دور هم جمع هستن تو اتاق درس بخونه! میشه؟) 8:30 تا9:30 استراحت به خاطر خستگی ناشی از خوردن 9:30 تا 10 تمرین املا 10 تا 12 استراحت 12 تا 1 تشویق مادر در جهت درست کردن غذا و نظارت بر کیفیت غذا 1 تا 1:30 خوردن غذا 1:30 تا 4 خواب 4 تا 4:30 استراحت بعد از خواب 4:30 تا 6 اینترانت(وبلاگ شما و دوستان) 6 تا 7 خواندن ادبیات با حافظ 7 تا 9 تلفن به دوستان آمارگیری دقیق و ایجاد مخارج سنگین 9 تا 10 شام خوردن در آغوش گرم خانواده 10 تا 11 استراحت 11 تا 12:30 فیلم سینمایی 12:30 لالا راستی یادم رفت عنوان خاطرات رو بنویسم عنوان اینه: کنکوری به سبک شیرازی[لبخند]

سیب خاطرات

یعنی حتمن باید قرو فر بیام و ناز کنم که می خوام وبلاگ نویسی رو ببوسم و بزارم کنار تا بیای یه سری بهم بزنی ؟ [پلک] حالا خوبه رفیقت جناب " سیب خاطرات " اینجور آدمی نیست واقعن به خوش شانسیت حسودیم شد [نیشخند]

سیب خاطرات

به جهت رفع ایهام عرض کنم : وبلاگ نویسی = وبلاگ نوشتن لطفن سوم شخص لحاظ نفرمایید [پلک]

ریحانه

چرا واسه من نمی آد پس!!! آخرین پست سه حرف معمولیه!

ریحانه

نه! درست وارد می کنم. وبلاگای دیگرو هم آخرین پستشونو نمیاره! این دیگه چجور ویروسیه این گرفته نمیدونم!