شرح رنج

تا در شرایطش نباشیم نمی توانیم قضاوت کنیم... این را قبول دارم... خدا نصیب هیچ

کس نکند ... این هم قبول...

اما این وسط یک چیزهایی هست... یک تعلقی... این تعلق می تواند رابطه ی پدر و

مادر با یک فرزند باشد یا رابطه ی یک انسان با یک انسان...

تعلقی که نمی شود از آن گذشت...

در زندگی روزمره مان عادت به نادیده گرفتن کرده ایم...

دیگران را ... خود را... محبت را ... حقیقت را ...

همیشه جهان را از چشم خود می بینیم ... و ساده انگارانه همین که وجدان نیمه 

جانمان قانع شد قصه را تمام شده فرض می کنیم...

به آسایشگاه معلولین ذهنی رفته بودم... یکی از معلولین گریه می کرد ...

نزدیکش شدم و علت را پرسیدم ... سرش را خم کرد و با بغض گفت : بغل ! 

سرش را بغل کردم و گریه کنان گفت : نیومده !

-کی ؟

-بابا !

از مسئولشان سوال کردم... گفت :صبح،ساعت هشت پدرش زنگ زده و گفته که یک

ساعت دیگر به دنبالش می آید ولی هنوز نیامده ... (ساعت 11) بار چندمش است...

گفتم : ((هر وقت که آن بی شعور آمد بگویید حداقل دفعه بعد تماس نگیرد... ))

بچه خیلی گناه داشت...مُردم تا آرام شد...

 به خدا  ما سالم ها ، عاقل ها ، درست و درمان ها وقتی امیدوار می شویم نا امید

شدنمان درد دارد آن وقت چه توقعی از این بنده های خدا می شود داشت؟ 

هنوز از آرام شدن او چیزی نگذشته بود که دیگری صدایم زد و گفت : پدر من میشی؟!

-من؟! تو سی و پنج سالته و من بیست و دو !!

-خوب عیب ندااااره ! خونه داری؟

-بله... امروز بیام پیش تو بمونم؟!

-نمیشه عزیزم...

- میشه اینجا بمونی؟

-نه دوستم ! حالا انشاالله باز سر می زنم بهتون...

 

چیزی که می خواهند محبت است... مشکل از این ها نیست ... انسانهای ناب

و خالصی هستند که زندگی اجتماعی خرابشان نکرده است... دو رویی را یاد نگرفته

اند ... تعارف را ... دروغ را ... تظاهر را ... خندیدن در اوج غم را ...

نیاز هایشان را حفظ می کنند و در خود نمی کشند...

یکی شان امروز از من یک لیوان دسته دار آبی رنگ خواست...

 همه خندیدند... ولی برای من خنده دار نبود... یک خواسته است !

اگر ما به اصطلاح سالم ها خانه و باغ و اتومبیل و ثروت و عشق و هزار و یک چیز دیگر

بخواهیم صحیح است و خواستن یک لیوان از این ها خطا؟!

می دانید ! وقتی پدر و مادر و خواهر و برادر این بنده های خدا می گویند نمی توانیم

در خانه نگهداری شان کنیم ، من باور نمی کنم !

آری ! بعضی هایشان وضعیت بسیار نا مناسبی دارند و نیاز به مراقبت شبانه روز که

حرفی نیست... اما بیش از نیمی از آنها گل هستند ! بی نظیرند ! فرشته اند !       

بی آزارند ! زحمتی ندارند ! از خیلی از ما سالم تر اند !فقط ساده ترند... طاقت

ذهنشان کمتر است...

خانواده شان از مسئولیت فرار می کنند و وجدان خود را باچند جمله آرام می دارند :

که نمی شود! آنجا به اینها بیشتر می رسند !

کاری به برادر و خواهرشان نداشته باشیم ...

پدر و مادر ! شما چرا؟!

زنگ خانه شما را نزده بود که فرزندتان بشود که حالا صبح و شب کنج آسایشگاه

بماند... از غریبه ها بخواهد که  بغلش کنند...

کدام پدر و مادر؟! فکر می کنم این پدر و مادر باید از یاد مرگ به خود بلرزند... از یاد قرار

گرفتن در پیشگاه خدا... کدام عذر و بهانه را دارید؟!

من مادری را می شناسم که پنجاه و پنج سال یک معلول ذهنی را با دل و جان

نگهداری کرد... آن معلول چند سال پیش درگذشت... و وجدان آن مادر چقدر آسوده بود

که امانت خداوند را درست نگه داشته بود...

در آسایشگاه بهتر رسیدگی می کنند؟ اصلآ قبول !

چقدر گرفتارید که ماهی یکبار ، یک ساعت وقت برای سر زدن به پاره تنتان ندارید؟!

خدایتان ببخشد اگر از این ها فرار می کنید... که می دانم بسیاری از شما اینگونه اید...

کاش می دانستم به وجدانتان چه می گویید که شب ها راحت می خوابید؟

 

ربنا ولا تحملنا ما لا طاقة لنا به ...

پروردگارا آنچه طاقت تحمل آن را نداریم، بر ما مقرر مدار...

/ 41 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیب خاطرات

سلام. خوبید ... پس خدا را شکر... سلامتی ؟ ... مدت زیادی نبودیم... شنیده ها حاکیست به این دلیل موجی از غم فضای مجازی را فراگرفته بوده ! راسته ؟ نکنه شایعست ؟[ناراحت]

فرنوش

سلام هر چقدر بگم بی نظیر می نویسید کم گفته ام .خیلیییی یونیکیییید [گل]

فرنوش

بعضی از مطلباتونو ده بار خووووندم [لبخند] اینشاالله همیشه موفق باشید

میترا

درود بر شما...[دست][گل][گل]

رهـــــــــــــــــــــا

سلام قشنگ بود معلولین... تمام دغدغه شما دغدغه های دیگران است.. این است راه مومنان... احسنت[گل]

مرد كوچك من

سلام اي كاش همه از آن دست مردمي بوديم كه تعريفشان كردي دعاي آخري هم بدجوري به دلم نشست اما خدا هميشه آزمايش‌ها رو فراتر از توان بندگانش قرار ميده! شاد باشيد و پاينده[گل]

ساناز

سلام میشه در یک جمله یا کلمه خیلی مختصر که وقت شریف را نگیرد بگویید چرا به روز نمی کنید؟[نیشخند]

ستاره

تحمل کردن حماقت مادر های امروزی عذابه...و اینکه احتمال بدم منم روزی همچین حماقتی کنم عذابی سخت تر...[اوه]