فکر ، خلاف ، فیلی که یاد هندوستان می کند

1- فکر می کنی! وقتی زیاد فکر می کنی برایت عادت می شود... احساس می کنی اگر به جزئیات هر چیزی پیش از وقوعش فکر نکنی لاجرم آن طور که می خواهی اتفاق نخواهد افتاد... وقتی زیاد فکر می کنی ،خسته می شوی... وقتی خسته شدی مزخرف می گویی ! وقتی مزخرف گفتی اعصاب خراب می کنی ! وقتی اعصاب خراب کردی تنها می شوی ! وقتی تنها شدی فکر می کنی !

2-برای رسیدن به خانه ی مادر بزرگ یا باید پنجاه متر خلاف بروم یا باید دور عالم را بزنم!

من معمولآ چشمم را بر هر چه فرهنگ و حقوق و قانون و مقررات است می بندم و راه

اول را انتخاب می کنم...

انصافآ هم این خلاف ، کوچک ترین خللی به حق ماشین های بر حق وارد نمی کند...

چند روز پیش که می خواستم راه اول را انتخاب کنم . ماشین رو به رویی ایستاد و گفت:

دور بزن ! پلیس ایستاده !!! هنوز مردد هم نشده بودم که خانم مسنی که کنار خیابان

ایستاده بود گفت: راست میگه مادر !!! نرو !!! وایساده اون سر جریمه می کنه !!

پشیمان شدم از رفتن... تصمیم گرفتم دور بزنم و راه طولانی تر را بروم . هنگام دور

زدن باز یک نفر فکر کرد که  می خواهم ورود ممنوع را بروم. گفت: حاجی ! حاجی !

افسر ایستاده !!!

خنده ام گرفته بود ! حس جالبی بود ! اییییین همه خیر خواهی !

3- یاد کودکی ها مان به خیر ... زندگی بازی بود و به هم جاده خدا می دادیم...

زندگی استوپ داشت ... می رفتی یک لیوان آب می خوردی و  بر می گشتی...

دعوایت که می شد پنج دقیقه بعدش نیشت باز بود! و نهایت آنچه هم که گفته بودی و

شنیده بودی احمق بود !

حد بازی را یکی بود که برایت تعیین می کرد... مادر از پنجره می گفت : بیا ناهار !

بیا شام ! بیا می خواهیم برویم بیرون ! یا پدر را می فرستاد دنبالت !

  دویدن ها هنوز هست است... بازی می کنیم ، بازی می خوریم...

ولی اینبار بی حد و مرز... از جاده خدا هم خبری  نیست مگر خدا از خلایق ات حفظ

کند...

توقفی هم نیست... تو هم که بایستی زمان می رود... دنیا می رود... و انگار تو نیز

رفته ای...

گاهی دلم برای تاب کودکی ام تنگ می شود ...

برای پرنده ای که نامش را موسی گذاشته بودم ...

برای عروسک بادی ای که از خودم بزرگ تر بود و حسن صدایش می زدم...چه کتک ها

که نخورد !!

برای آن وقتی که میگو را migoo می خواندم و رویا را لویا !  و گوریل را گولیر ! دلم تنگ

می شود ، برای آن وقتی که آتش خنرناک بود !!! (خطرناک)

برای آن وقتی که جوراب هایم مدام داشت از پایم در میامد و پدر بزرگ می گفت

جوراب های غضنفری ات را بکش بالا ! ... و من غش می کردم از خنده....

گاهی دلم تنگ می شود برای زمانی که اوج رضایتم از زندگی در خالی کردن ظرف میوه

روی زمین بود ...

4- خیابان شهید بهشتی(عباس آباد پدربزرگ ها ) . خیابان قائم مقام فراهانی نبش

کوچه ی دهم !

نوجوانی خیلی خوب واکس می زند... مردانه ! یک خانواده است و او ...

/ 58 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ریحانه

چه شد؟!!!

ریحانه

خب خدارو شکر. این که عادی است. اگر این "سوتی" ها نبود که همه نفر اول می شدند! خب! مِن بعد، هیچ عذری برای سر نزدن به وبلاگم قابل قبول نیست![ابرو] راستی سلام!

ریحانه

دنبالش بگردید!‌ من خسته میشم نمی تونم تایپ کنم![خمیازه]

سپیده

سلام شناختید؟؟؟!!آیا؟؟؟؟!!!!!!!!![نیشخند] اول:چرا آقا سعید وبلاگش نمیاد؟[سوال]اگه پاسخ ندادید تعجب نمی کنم آخه دوتاتون پرشین بلاگ کارید گفتم شاید بدونید.[پلک] دوم:اگه فضولی نباشه و دوست دارید پاسخ بدید... شما که ظاهرا آزمون ارشد شرکت کردید و انشالله هم نفراول نشدید نفردوم حتما بشید[نیشخند]پرسشنامتون حاوی چه دروس یا همون مواد امتحانی بود و شما چه شاخه ایش شرکت کردید و به سوالای کدوم درس دقیقا پاسخ دادید؟؟؟؟ خواهشا کامنتمو به حساب فضولی و این حرفا نزارید تقریبا من از هرکی ارشد حقوق امتحان داده اینو پرسیدم تاکید می کنم اگه دوست دارید پاسخ بدید..ولی خوشحال میشم پاسخ بدید... من حقوق بین الملل امتحان دادم فک کنم از آخر اول بشم[خجالت] انشالله به متنتون نظر می دم الان عجله دارم نمی تونم خوب نظربدم[لبخند] یک دنیا ممنون[گل]ومنتظرم[پلک]

سپیده

سلام ممنون از پاسختون چرا دروس را دیده ام همه چیز بود می خواستم بدانم برای همه وضع به همین منوال بود که گویا برای همه به همین منوال بود..... مثلا من فکرمی کردم چون جزا امتحان میخوای بدی فقط باید درسای مختص جزا باشه که اشتباه می کردم یک امری به من مشتبه شده بود[خجالت] به هرحال ممنون و ببخشید[گل]

سپیده

1-به نظر من اینجام زیاد فکر کردید من که هیچی دستگیرم نشد [شرمنده] 2-به جد از شما بعید است!!!خلاف آقای حقوقدان!!!؟؟[تعجب] 3-واقعا!!!به یاد خاطرات دوران کودکی ام سکوتی می کنم بالاتر از فریاد!!![افسوس] 4-انشالله همیشه کارش پررونق باشد.

توحید راثی

سلام چند وقتی به روز نکردی و گفتیم لابد برای ارشد وقت گذاشتی!حالاکه ارشد گذشت نمی خواهی بروز کنی؟

ریحانه

از این به بعد تعداد نظراتتان کاهش می یابد! موفق باشید و در پناه خدا

ستاره

کاش میشد کوله ها را برداشت- کاش میشد خودمان را جا گذاشت کاش میشد از نفس رها شویم- در یکی تاریکی از همه جدا شویم

[لبخند]