زندگی گاوی

کودکی هایم خیلی بد خواب بودم... پدرم دائمآ در سفر بودند و من از این آمد و رفت ها

احساس امنیت نمی کردم... تازه از فوت پدر بزرگ گذشته بود و فکر می کردم هر که را

که مدتی نبینی می میرد ! شب هایی که پدر نبود را در این فکر های کودکانه بی خواب

بودم و شب هایی هم که بود پریشان همین فکر ها... از اتاقم بیرون می آمدم و آرام

پدر را بیدار می کردم و می گفتم: خوابم نمی برد ! می آمد و برایم مثنوی می خواند

که بخوابم...بیشتر داستان هایی که از مثنوی می دانم از همان دوران است...

داستان موسی و شبان ، پادشاه و کنیز،طوطی و بازرگان و حکایت آن گاو...

امروز  به یاد آن روزها بودم... و از همه بیشتر داستان آن گاو ...

گاوی که تنها در جزیره ای  زندگی می کرد. هر روز صبح مشغول چرا در علفزار بزرگی

می شد و چاق می شد... و شب از ترس اینکه فردا علفی برای خوردن نباشد خوابش

نمی برد...آن قدر غصه می خورد که لاغر می شد... فردا صبح دوباره آن چراگاه را می دید

و از آن بهرمند می شد ولی شب باز در همان غصه بود...

 حکایت خیلی از ماست... تمام عمر از همه ی پیچ و خم ها گذشته ایم... چه شب ها

که از ترس مشکلات پیش رو نخوابیده ایم و فردا به لطف خدا هیچ کدام از آن مشکلات

نبوده اند... هر بار با نذری ، دعایی ، گریه ای ، از مشکلی که امانمان را می برد

می گذریم ولی دفعه ی بعد باز ماییم و شک ! اینکه آیا می شود؟! یعنی خدا کمکم

می کند؟! نکند رهایم کرده است؟!

و عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم ، بعد از گذشت

چند ساعت به کلاهبرداری ! ، بعد از چند روز به دوستی ، بعد از چند ماه به همکاری ،

بعد از چند سال به همسایه ای ... اما بعد از یک عمر  به خدا اعتماد نمی کنیم !

همیشه ماییم و ترس از رها شدن... همیشه ماییم و ترس از اضطرار ... همیشه

ماییم و ترس از فردا ...و یادمان نمی آید آن روزهایی را که ترسیدیم و کنارمان بود...

نداشتیم و داد ... خواستیم و شد ...  صدایش زدیم و جواب داد...

باید باور کنیم که همیشه همین است ! این بار هم ! بار دیگر هم !

 امروز به یاد آن گاو بودم... داستان خیلی از ماست...

 داستان روزهای بسیاری از عمر من است...

سالها خوردی و کم نامد ز خوَر  

ترک مستقبل کن و ماضی نگر (مولانا )

 

                                                                                                    

 

 

/ 34 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هاشم صبوری نژاد

سلام. باز هم از یادداشتت لذت بردم. حرف از زندگی و خداست چیزی که انگار تا آخر عمر سوال تو و من و خیلی هاست . در عجبم از خودم که بارها شده لذت حضور خدا را چشیدم مثله شبای قدر مثله فاطمیه مثله محرم مثله حرم امام رضا . خدایی که با وجود همه ی بدی ها با چند روز خوب شدن نزدیک شدنش رو حس می کنی ولی باز این خودتر که دوری رو با عنایت شیطان رجیم انتخاب می کنی. تویه قنوت الهی لاتکلنی نفسی طرفه عین ابدا می گم و باز ...... باز نمدونم چی می شه که یه جوایی از جایی که قبلا بودم هم عقب تر می رم. یادمه دوران دبیرستان که اوج شکوفایی دغدغه های اعتقادیه. واسه یکی از دوستان که احکام خدا رو بی ارزش و پوچ می دونست گفتم خدا رو بهتره یه موجود ناشناخته و نامتناهی و .. فرض نکنیم همین قدر که خدا رو یه آدم عاقل بدونیم که حرفاش درسته و دلسوز مثله پدر و مادر اینطوری مشکل با خیلی چیزا حل می شه. احکام دین رو با وجود اینکه درست انجامشون نمی دم و خیلی ها رو، هنوز زاویه دید خودم محدود کننده می دونم. ولی به این باور رسیدم که محدودیت و دوری از خیلی چیزا در واقع حفظ لذت واقعی اون چیزهاست ....

هاشم صبوری نژاد

خدا واسه ما شده عینexit door وقتی هیچ راه چاره و راه خروج از مشکلاتمون ندارین انگار ناچاریم که از خدا بخواهیم کمکون کنه. عین در اضطراری خروج که وقتی همه راه بسته شدن ازش استفاده می کنن.

نوشین

سلام امروز وبلاگ شمارا اتفاقی خوندم بسیار بسیار زیبا ست کلمات شما حرف دل خیلی از ماست همیشه پایدار وپاینده باشید

حاج سعید

يالله! يا الله... سلام يا شيخ. به به!‌ چه متن خوبي نوشتي. كيف كردم. خوشم اومد. بارك الله... من اومدم و در مام وطن هستم. قد كل پرشين بلاگ چيز واسه نوشتن دارم اما حوصله اش نيست. ان شالله سعي ميكنم اين سه شنبه يك چيزي مربوط به اين سفر اخير بنويسم. يا حق.

مریم

و عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم ، بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری ! ، بعد از چند روز به دوستی ، بعد از چند ماه به همکاری ، بعد از چند سال به همسایه ای ... اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم ! همیشه ماییم و ترس از رها شدن... خیلی زیباست ولی اون گاو محترم حداقل این طوری خودش رو رو فرم نگه میداشته!

سیب خاطرات

سلام دوست من خوبید چه خبر تذکر بجایی بود و عکس رو حذف کرم سپاس [گل]

ریحانه

در جواب به دوست عزیزمون "یاس" : این حرف شما یعنی باور به رویکرد "تجربه گرایی" که می گفتند : آدمی تنها قادر به شناخت اموری است که بتوان آنها را از طریق حواس ظاهری تجربه کرد و آموخت. اگر این گزاره که "تنها گزاره های تحقیق پذیر تجربی معنادارند" رو بپذیریم دچار تناقض می شویم. چون خود این گزاره نیز گزاره ای تجربه پذیر نیست! [زبان] حال کنید!! ببین چقدر اندیشه اسلامیم رو خوب خوندم!

آراس

سلام هورمزد جان از این پس میتونی مثل سابق توی وبم مطلب مورد علاقت رو پیدا کنی و بخونی چون میخوام دوباره خودم شروع کنم به نوشتن امیدوارم سلامت باشی[گل]

گمان

احسنت ! واقعآ لذت بردم. داشتن چنین دیدگاهی فوق العاده است.

..

[پلک]