و خدایی که همین نزدیکی است

مثل همیشه به آسایشگاه معلولین ذهنی رفته بودم...هر کدامشان صفات عجیب و

غریبی دارند که بین خودشان هم مشهور است...صفت یک نفرشان هم بی خیری

است !به طرز غریبی حاضر نیست که نفعش به کسی برسد... مثلآ اگر به او بگویم که

یکی از بچه ها را از خوابگاهشان صدا بزند چنان خودش را به نشنیدن می زند که گویی

هزار سال ناشنوا بوده است ! یا اگر مسئولشان به او بگوید که برای یکی از دوستانش

هم مثلآ بیسکوییت را باز کند، محال است که انجام دهد !!

دو هفته پیش موقع خروج از آسایشگاه با صحنه ی عجیبی مواجه شدم...

یکی از معلولین که ناتوان از حرکت و صحبت کردن است را در گوشه ای از حیاط نشانده

 بودند و این دوستمان که تعریفش را خواندید با صبر و حوصله مشغول آب دادن به

او بود و هر از گاهی هم نوازشش می کرد !

عجله داشتم و رفتم ... اما به یادم ماند ...

این هفته که مراجعه کردم ، بیشتر دقیق شدم...فکر کردم تغییر کرده است... از او

خواستم که کسی را صدا بزند ! محل نگذاشت !

گذشت تا یک بسته چیپس به او دادم... یک مشت در دهان خودش ریخت و بدو بدو به

سمت آن معلول که باز هم در حیاط بود رفت و مشغول چیپس دادن به او شد...

به مسئولشان گفتم: خیر است ! فلانی و کمک؟!!

گفت: آآآآره ! دو سه هفته ای است که خدا محبت این بیچاره را به دلش انداخته !!!

گفتم:به دل چه کسی هم انداخته...

گفت:قدرتش را همین جا هاست که میشه فهمید دیگه...

/ 43 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رها

سلام.خوبید؟خدایی که همین نزدیکیست.ازان نزدیکی هم نزدیک تر.میگما شاید خدادلش واسه این خودپسنده قصه ما سوخته نخواسته عواقبه کارش گریبان گیرش بشه.آخه ما کارمون حساب کتاب نداره.بایدخدابه دادمون برسه.جرقه ای فانوسی چیزی تو دله تاریکمون روشن کنه تا راهو از چاه تشخیص بدیم.

افسون

در مورد کمک کردن به فرشته های که این پست رو براشون نوشتید دیگه!!! گفتید که مطالعه دارید!! اوم... نگفتید... آهان گفتید.... بله فک کنم گفتید دیگه.. البته فک می کنم! یک عدد افسون در جلد خانم شیز زاد فرو رفته!

فاطمه احمدی

سلام. بسیار زیبا بود ... عنوان مطلب هم جمله ی آشنایی است برای من ... همان روزهای کنکور بود که با مداد رنگی آبی بر روی کاغذ سفیدی نوشتم و بر دیوار اتاقم چسباندم و حالا سه سال است که هر روز می بینمش ... بعضی چیزها هست که بیشتر رنگ و بوی خدا را می دهد ... یکی از آنها هم همین احساس علاقه و محبت نسبت به یکدیگر است که خدا در دل انسان ها می اندازد ... و الا این دنیا جای زندگی کردن نبود ...

افسون

شه کنیم دیگه ![عینک] خو حالا بهم کمک می کنید در مورد کمک کردن به این فرشته ها؟

سیب خاطرات

[لبخند]

نسترن

سلام همکلاسی.. سالها پیش خانمی در یک خانه سالمندان نگهداری میشد.طفلک مبتلا به آلزایمر بود و مشکلش که انگار از بیماریش آب میخورد این بود که یادش میرفت کی آب نوشیده.اینه که هر دو دقیقه به دو دقیقه راه می افتاد طرف آب سرد کن و یه لیوان آب مینوشید!انگار تصوری از سیراب بودن نداشت.انگار تشنگی و مفهومشو نمیفهمید.توی مدتی که خیره بهش بودم حداقل 7،8بار اومد دم آب سرد کن و آب خورد.داشتم به این فکر میکردم که کسی که یادش میره کی آب خورده دیگه چیو توی زندگیش میتونه به یاد بیاره...یه زندگی نباتی چقدر سخت میتونه باشه..چقدر عذاب آور.. حالا سالها گذشته.اما تصویر اون پیرزن با اون چشمای مهربونش برای همیشه توی ذهن من نقش بست..خدا میدونه که اون پیرزن تاحالا زنده است یا مرده و اگه زنده است تا حالا چقدر آب نوشیده و چندبار رفته دم اون آب سرد کن... گاهی اوقات دل آدم از دیدن بعضی صحنه ها چقدر به درد میاد و هیچ کاری هم نمیتونه انجام بده...

افسون

[گل]

توحید

جایی که احساس می کنی حضورت مفید است. جمله خوب و موثری است!

عارفه

[گل][لبخند]

منیره

....... ....??? ..??? ..???????????? ...???????????? .......................??? ...........???...??? ...........??? ...........???.........???.....??? ...........?..???.......???.....??? ...........?......???.....???.....??? ...........?????????????? ......??? ...........???????????????........??? ....................................................??? ..........................@@..@@.............??? ..........................@@..@@.............??? ..............................@@................??? ..............................@@...............??? ................................................??? ....... بدو بدو! منتظرماااااااااااااااااااااااااا! خیلی قشنننننننننننگ بوووووووووووود....[ماچ]