از معجزات روزمره

مسیری را سه روز در هفته با تاکسی می روم... در این مسیر به علت گوش شنوا و

چانه گرم دوستان راننده ی زیادی پیدا کرده ام... چهار پنج نفر راننده هستند که در یک

خط خاص کار می کنند...

امروز هم سوار ماشین یکی از همین افراد شدم... بعد از سلام و احوال پرسی گفت :

بگذار برایت داستانی تعریف کنم که شاخ در بیاوری !!! ببینی قدرت خدا تا کجاست !! 

گفتم: بفرمایید...

گفت: دخترم دو ترم است که دانشگاه می رود... همه توی این سالها موبایل داشتند

ولی نتوانسته بودم برایش بخرم... 

دو ماه پیش از یک مقدار پس انداز ناچیزی که داشتم بدون اینکه به او بگوییم با همسرم

رفتیم و یک موبایل و یک سیم کارت اعتباری به مبلغ 200 هزار تومان خریدیم .

وقتی به او دادیم اینقدر خوشحال شد و ذوق کرد که حد نداشت...

سه هفته پیش کیفش را در خیابان زدند... وقتی به خانه آمد از گریه چشم هایش

باز نمی شد و می گفت موبایلم را دزدیدند...

من و همسرم هم خیلی غصه خوردیم که بیچاره بچه دلش به این خوش بود و یک ماه

نگذشته بود که دل خوشی اش گرفته شد...

شب را تا اذان بیدار بودم و خوابم نمی برد...  

به دخترم گفتم: یک ماه بهم وقت بده تا یک بهترش را برایت بخرم... فدای سرت...

پریروز یک مسافر سوار کردم که کیف بزرگی همراهش داشت...جلو سوار شد ...  چند

دقیقه که گذشت کیف را باز کرد و یک تعداد گوشی موبایل درآورد و نشان داد و گفت :

حاجی ! این ها را آورده ام. هر چه کرم ات است بده و بردار...

پشت چراغ که ایستادم ، گوشی ها را نگاه کردم... گوشی دخترم در بینشان بود !!!!!

باورم نمی شد !!! اول شک کردم ... ولی بعد که دقت کردم دیدم خودش است ! 

گفتم : این گوشی چند؟! گفت : ده هزار تومان ! گفتم: باشه... صبر کن یک کم جلو تر

خانه ی یکی از دوستانم است ... می روم و از او پول می گیرم...

ماشین را نزدیک کلانتری گذاشتم و به این بهانه پیاده شدم... رفتم توی کلانتری ...

قصه را تعریف کردم... ریختند سرش !!! دستگیرش کردند ... و گفتند مدت هاست دنبال

این ها هستیم...

از خوشحالی گریه ام گرفته بود و خدا را شکر می کردم و باورم هم نمی شد که این

اتفاق افتاده است...

شب به خانه رفتم و دخترم را صدا کردم... وقتی که آمد گفتم: یک خبر خوش دارم !

گفت : چی؟!

گفتم": بیا ! موبایلت را خدا پس گرفت !  

/ 28 نظر / 45 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیب خاطرات

به این زودی ها وبلاگ به روز نخواهیم کرد تا ... بلاخره کرکره اش را کم کم بکشیم پایین اونوقت ... [نیشخند]

محدثه

سلام!خخیلی ممنون که سرزدید... بازم پیش ما بیاین... آپ هستم...راستی خیلی داستان جالبی ببود(یا بهتره بگیم اتفاق...)... از قدیم گفتن "با خدا باش و پادشاهی کن...ناخدا باش و هرچه خواهی کن..." جالبه که فرق ناخدا و باخدا هم فقط یه حرفه،باید خیلی مواظب بود...تازه اینکه یه معجزه ی کوچولوش بود... یاعلی.. اللهم عجل لولیک الفرج...[گل]

محدثه

سلام! شهادت امام موسی کاظم علیه السلام رو اول خدمت آقامون امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و بعد خدمت تمام دوستداران اون حضرت و همینطور شما تسلیت میگم... آپ هستم،تشریف بیارین... یا علی... اللهم عجل لولیک الفرج...[گل] التماس دعا...

مریم

بیا، موبایلت را خدا پس گرفت . گریه ام گرفته

[فرشته][افسوس] خیلی جالب بود

مریم

وای....وای...وای...این خیلی خوب بود!یاد خودم افتادم که امروز گوشیم روشن نمی شد! خوش به حاله این دختر و پدر و مادرش چه دنیای قشنگ و ساده ای دارن...واقعا بهشون حسودیم شد.... امیدوارم که خیلی خوشبخت بشن همشون. مخصوصا دخترشون...

مبینا صدیقی

خداوند حق ستیز قاهر است.... واقعا از آن جمله که خداوند گوشی ات را پس گرفت متاثر شدم[فرشته]