metro-boulot-dodo*

نگاه اول :

1- مترو : هیکل درشتی داشت و خالکوبی های دستش به خاطر پیراهن آستین کوتاه

قرمزی که بر تن داشت نمایان بود و به سرعت می دوید تا به اولین قطار مترو برسد...

ناگهان به پیرمردی برخورد کرد و او را به زمین زد... سر پیرمرد شکست و خون صورتش

را به سرعت پوشاند... پسر پیرمرد که  همراهش بود و ظاهر تمیز و مرتبی داشت

 شروع کرد به داد و فریاد ...

-تو آدمی؟! آخه کدوم گور با سرعت ؟!  

-عجله داریم حاجی !

-وزیر خارجه ای؟!دکتری مریضات منتظرن؟!!

-مگه چی شده حالا ! مرده بود چیکار می کردی؟!

-..... (فحش )

-....(فحش) فدای سرم هر چی شد !

مشغول درگیری بودند که کمی آن طرف تر  هم صدای دو نفر دیگر  بلند شد... دو مرد

میانسال ...

-آخه من تا پیاده نشم که تو نمی تونی بری تو ! کی می خوای یاد بگیری ؟

-برو بابااا ! اون وقت که تو الاغ سوار بودی ، من تو مترو بودم...

2- کار: فرد نابینایی به دفترخانه ی اسناد رسمی مراجعه کرد... بعد از بررسی

مدارکش مشخص شد که در آنها تغییراتی ایجاد کرده است ...

وقتی علت را از او پرسیدند دفترخانه ی دیگری را پیشنهاد دهنده ی این کار معرفی   

کرد... و در آخر هم مشخص شد که اصلآ نابینا نیست !

3-خواب : ساعت 3 بامداد تصادف شده بود و حال چند نفر به شدت وخیم بود ... در

اولین درمانگاه  پرستار با پزشک جراحی تماس گرفت... بعد از چندین بار تماس گوشی

را بر داشت :

-بله؟! چیه باز این موقع ؟!

-آقای دکتر چند مریض بد حال داریم اقدامات اولیه انجام دادیم ولی دکتر ... میگویند

که باید عمل شوند

-دیوار از ما کوتاه تر نبود ؟!  من خسته ام  خانم! امشب هم دکتر ... آن کال است ...

دفعه قبل هم دکتر ... بود من به جاش اومدم... زنگ بزنید به دکتر ...

تلفن را قطع کرد !

نگاه دوم :

1-مترو : پسری ده دوازده ساله کنارم  ایستاده بود که ناگهان یک قطره خون از

بینی  اش کنار کفشم چکید... یک دستمال به او دادم...

- مرسی ... مشکل انعقاد خون دارم... چیز بدی نیست...

-معلومه که نیست ! این هم انشاالله خوب میشه ...

کمی جلو تر رفتم که راحت تر در ایستگاه پیاده شوم...

او هم آمد... دست دادیم و خدا حافظی کردیم...

2- کار : در شهر دیگری تاکسی قرار شد به مقصدی برساندمان ... مبلغ کمی را

گفت ... چند دقیقه که از حرکت گذشت متوجه شدیم که  بی هدف در شهر  

می چرخد...

-اینقدر دور بود؟!

-نه! گفتم در شهر چرخی بزنم که پول حلال تر بشه...

3-خواب : دوستی تعریف می کرد که : نیمه شب بود و در خانه پدر بزرگ مشغول

مطالعه بودم ...

پدر بزرگم پایین تخت خوابیده بود که با صدای  مردی در خیابان که گویا گریه می کرد

و از خدا کمک می خواست بیدار شد... سریعآ مشغول لباس پوشیدن شد که به دنبال

او برود بلکه بتواند مشکلش را حل کند...

-آقاجون دیر وقته ! صبح زود پاشدید فردا  صبح هم باید زود بلند شید...

-شرم نکنم از خواب ؟! اگر دردی نداشت که این ساعت تو خیابون آواره نبود...

(با صدای بلند تر) من پیرمرد بخوابم به آسایش... یکی درد به دلش باشه تا صبح ؟!

 

در زیر آسمان این شهر چه اتفاقاتی که در یک روز نمی افتد که ما از آنها بی خبریم...

خوب و بد...

در محل کار ، اتوبوس ، مترو ، مراکز خرید ، پیاده رو های این شهر شلوغ کنار هم قرار

می گیریم و بعد از چند دقیقه از تقدیر و مسیر زندگی هم دور می شویم...

این اقتضای یک زندگی شهری است...اما می شود بهتر بود !

* اصطلاحی فرانسوی به معنای:مترو - کار - خواب 

که بیانگر خلاصه شدن وقت افراد به این موارد در یک زندگی شهری است...

 

/ 42 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بازدیدکننده قدیمی

سلام توی این چند سال وقتی فاصله به روز شدن ها زیاد می شود احساس می کنم یا حالتان خوب نیست و مشکل شخصی دارید یا اینکه دلتان با وبلاگ نیست.نمونه اش را هنوز به یاد دارم که البته قبلش گفتید که می خواهید ننویسید و بعد هم اینجا بسته شد.

یک مسلمان ایرانی

سلام دیدگاه انسانی شما همیشه قابل تحسین و ارزشمنده!خداوند در لحظه لحظه زندگیتان یارتان باد.

توحید

سلام برادر مطالب این وبلاگ یک طرف است و خواندن نظرات طرف دیگر!!![نیشخند]

فاطمه احمدی

آقای یعقوبی نژاد ، اگر تمایلی به نوشتن هم نداشته باشند باز هم باید بنویسند . حتی بی تمایل ! مگه دست ِ خودشان است ؟!

آستاره

سلام.. بازدید کننده قدمی عزیز! خواهش می کنم خاطرات بد گذشته رو یادآوری نکنید! تنمون می لرزه که یه وقت این آقای یعقوبی نژاد هوس رفتن و تعطیلی و .. به سرشون بزنه! [نگران][لبخند]

رها

[گل][مغرور][پلک][قلب][دست][نیشخند]

یه دوست

لطفتان کی شامل حال ما میشود و مطلب جدید می نویسید..... هم چنان چشم انتظاریم.....[لبخند]

یه دوست

اینطور که از شواهد برمی آید بایستی دست به دامان نذر و نیاز شویم تا شاید مطلب مناسبی پیدا شود....به صدها نفر پیامک ارسال کنیم دعا کنند برای به روز شدن صفحه ی جنتلمنی که حضرت عالی باشید و بعدهم سفارش کنیم دست کم به سیصد چهارصد نفری از دوستان و آشنایان فروارد کنندو در آخرهم عاااجزااانه استدعا کنیم آخرین حلقه ی این زنجیر نباشند[نگران]...یا شاید هم با به روز نشدن هرچه بیشترتان وادارمان کنید بالاجبار خودمان دست به کار شویم موقعیت مناسب برای پیدایی مطلب مناسب را ایجاد کنیم...[نیشخند]شمارا به خدا تا کارمان به برخورد فیزیکی ختم نشده مرحمت بفرمایید مارا با به روز شدن هرچه سریعتر خود محظوظ نمایید[عینک] در آخر لازم دانستم اضافه کنم شمارا به خدا یک وقت خدایینکرده این صحبت هارا حمل بر بی ادبی و جسارت این جانب برداشت نکنید... باور بفرمایید فقط و فقط از فرط علاقه نسبت به شخصیت والا و همینطور مطالب زیبا و پرمغز جنابعالیست....[قلب] ببخشید اگر سرتان را به درد آورده و مزاحم وقت گرانبارتان شدم...[من نبودم] شمارا به خدا می سپارم[فرشته][خداحافظ]

آستاره

سلام. شما می دونید چرا کافه روزانه تعطیل شده؟