حرفی که باید می زدم

شاید این مطلب کمی تلخ باشد...

امروز یکی از دوستان آدرس وبلاگ فردی را برایم فرستاد که فوت کرده بود ... پیش از

این نیز چند مورد از این وبلاگ ها را دیده بودم... غم غریبی دارند...

می دانید ! خیلی از ما با وبلاگمان زندگی می کنیم... وبلاگمان می شود آیینه ی ما !

افکارمان را نگاه می دارد...

 تا وقتی که هستم دوستان با گلایه ای از تلخی ام می گذرند... ولی وقتی نباشم...

نوشته هایم درد هایی می شوند در دل آنهایی که دوستشان دارم ... آنهایی

که دوستم دارند...

و من این را نمی خواهم... فکرش عذابم می دهد...

نمی دانم بعد از من اینجا چه خواهد شد... باشد که روزها بیایید و به روز نباشد...

پیام بگذارید و پاسخی نباشد...

شاید چند ماه  یا چند سال بعد بفهمید که نیستم... شاید هم اصلآ نفهمید...

از من رمقی به سعی ساقی مانده است

و از صحبت خلق بی وفایی مانده است

از باده ی دوشین قدحی بیش نماند

از عمر ندانم که چه باقی مانده است ...

پ.ن : دور از جانم !

 

/ 30 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیب خاطرات

سلام سلام صد تا سلام چطوری داشتیم ... چی رو ؟! عرض میکنم ... از ناراحتی من خوشحالی ... کامنت ناراحت بودنبرات میفرستم ابراز شادمانی میکنی ! ای ول ... ازت انتظار نداشتم شب خوش[نیشخند]

سیب خاطرات

راستی ... هم بروزم هم قالبم رو ... نه هنوز تهی نکردم قالب وبلاگو فقط عوض کردم[پلک]

سلام به نکته ی جالبی اشاره کردید...واقعا تصورش هم سخته... اگه اومدید نبودم حلال کنید[اوه][نگران][گریه]

فاطمه

ببخشيد يادم رفت اسممو بنويسم!

ریحانه

سلام. عادت ندارم همه جا جار بزنم که آپدیت کردم بیایید! اما از الطاف زیاد شما، گویا باید اینطور باشم تا تشریف بیاورید.[لبخند] شاد باشید

دور از جانم ! [نیشخند]