در حقیقت صبر

این روزها به زمان فکر می کنم.به صبر...به انتظار... به اینکه شدن، بودن و رسیدنی 

میسر نمی شود مگر به صرف زمان ... درخت در لحظه میوه نمی دهد ... کودکی

به یکباره مردی نمی شود و شب ناگهان روز ! صبر ماهیّت پیچیده ای دارد ... گاهی

تداومی و تقاومی- عاقلانه و عاشقانه- بر مصائب و مصاعب است و گاهی انتظاری بر

وقوع حادثه ای ...

انسان هماره بی طاقت است ! ابر صبر را  رنگِ رنج می زند تا خورشید سعادت

خویشتن را افسانه ایی تر از آنچه هست تابنده سازد یا برای جلب اندک توجهی

ناله ای غریبانه سر دهد !

((قدر تو به اندازه ی صبر توست ...

و رازهایت ، نهفته در صبرهایت

اصلا تو آمده ای که صبر کنی ! ))

(محی الدین ابن عربی ، عارف و فیلسوف قرن ششم)

 

/ 41 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آیتی از خدا بر روی این زمین

پسرم.... کودک 2 سالم! تنها یادگار 5 سال زندگی مشترکم... رفت! تو دستام خون بالا آورد و جون داد! درست مثل پدرش.... چشمام جون دادن هردوشون رو دید! دستام به خون هردوشون سنگین شد! هردوشون از سرطان! یکی یک سال پیش.... یکی 11 روز پیش! دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم! خدااااااااااااااااااا خدا خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

صادقی

سلام هورمزد توی این چند روز که بحث دوست قبلی مان را می دیدم و پاسخ شما و دوستان دیگر را به این فکر می کردم که نهایتآ یک مشکل عاطفی و احساسی داشته باشند ولی الان واقعآ گریه ام گرفت ! اصلآ ما فوق تصورم بود .اصلآ نمی شود باور کرد.

صادقی

خانم تسلیت من را هم قبول کنید .به عنوان کسی که چند سال است به تنها وبلاگی که سر می زنم اینجاست می تونم بگم که ما را مثل خانواده خودتان بدانید.هر حرفی ،درددلی و مشکلی داشتید بگید.مطمئنم نه هورمزد دریغ می کند و نه بازدیدکننده ها

فاطمه احمدی

من اصلا نمی تونستم تصور همچین مشکلی رو بکنم.......... هرچی که بخوایم بگیم، فقط می تونیم تهش یه حرف قشنگ بزنیم ، اما توی جایگاه کسی که داره این درد رو میکشه ، باد ِ هواست ... ولی خانم ، بدونید که الان جایگاهتون نزد خدا خیلی بالاست ... هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند ... و نمونه های زیادی الان توی ذهنمه که اتفاقاتی براشون توی زندگیشون افتاد که فکر می کردم هیچ وقت این آدم نمی تونه دوباره بخنده .. دوباره بلند شه ... زندگی کنه ... ولی بلند شدن ! زندگی رو ساختن ! از نو ! عنایت خدا هم که به طور خاص شامل این آدم ها میشه ... من خودمم یه خانم ام . و می دونم و ایمان دارم که یک زن نیرویی بیشتر از این ها داره ... می دونم و باور دارم که زن ، نور ِ این زندگیه ... زن ، ناموس خداست ... زن ، اگر بخواد می تونه با ایمانش ، با دل ِ پاکش همه کاری بکنه ... ... خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد . لیلی ! قصه ات را عوض کن ! لیلی ، عشق می ورزد تا نمیرد!دنیا لیلی زنده می خواهد ! لیلی آه نیست ... لیلی اشک نیست ... لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست ... لیلی زندگیست ... لیلی ! زندگی کن !

سعید

صبر؟ چی هست؟ (الان دستم روی بوقه...)

آیتی از خدا بر روی این زمین

هرشب این موقع بیدار بودم و درد میکشیدم از نفس نکشیدن عطا.... ذکر میگفتم و اکسیژن رو به لبای کوچولوی برگ گلم وصل میکردم و اشک میریختم! الان هم بیدارم.... الان هم درد میکشم! الان هم اشک میریزم! بی عطای کوچیکم.... بی نفسم.... بی نفسم!

آیتی از خدا بر روی این زمین

نوشتن از درد زیبا نیست.... نوشتن از تنهایی زیبا نیست..... نوشتن از دلتنگی هم زیبا نیست! از خون دل خوردن و حسرت و تمنا و بی طاقتی دیگه چی بگم؟ داغ آدمو به بیچارگی میرسونه.... و حتی به کفر! همه میگذرن و میگن چیزی نگین! اون داغ داره. غمی که اون از سر گذرونده ، تابی برای توانش باقی نذاشته! همه ؛همیشه کنارت میمونن.... با چشمایی پف کرده! با دل هایی غم بار! با هزاران حسرت و خون دل.... کمال.... عطا! همسر و پسری که آرزوی با اونا بودن حسرت و خون دل و تمنای دلم شده؛ نظاره گرم هستن! از من چه انتظاری دارن؟ خدا چی؟ مصداق من مصداق آیه ی 3 سوره ی عنکبوت شده. تو شادیهام کنارشون خندیدم و بوسیدم و بوییدمشون! و اما حالا..... تو اشک و حسرتم برات سجده میکنم خدا.... نمیدونم حکمت به چی بود! به گناه هام نمیزارم... بارها گفتم و گفتم که هرچی گناه ما بزرگه بخشش تو بزرگتره خدای من! حکمتت هر چی بود به رفتن بود! به همین صبری که هورمزد ازش گفته! همیشه باهات حرف زدم خدای من و بهت گفتم که منو به دیدن از دست رفتن عزیزام امتحان نکن! و تو اما حرفم رو نشونه رفتی! حکمت سنجیدن منه؟ من تسلیمم.

آیتی از خدا بر روی این زمین

من تسلیم اراده ی توام. این جور دلتنگ و پر حسرت! این اشک ها منو تا سرحد درد میبرن! از نداشتن ها و لمس نکردن ها و ندیدن ها و بوسیدن ها و بوییدن ها حرف میزنند! از این دل خسته و بیتاب و بی کس! کلمات باز هم برای گفتن دردم منو به زبونی کشیدن! چطور انتخاب کنم کلماتی رو که منو نمیفهمن و دردم رو احساس نمیکنن و رنجم رو ندیدن؟ بر قلبم حاکمی اما! از قلبم بخون پریشونی و بی کسی و خواری ام رو ای فریاد رس بی منت! به تو پناه آوردم حالا. بر من ببخش اونچه نبودم و باید میبودم! و رحم کن! بر خواری من.... و فقر و تنهایی و بی کسی من! و زاری و ذلت و ترس و هراس و پریشانی من! به بزرگیت شکر. همین رو تو این لحظه دوست داری از من بشنوی؟ اطاعت امر! تا همیشه به بزرگیت شکر. خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا هرقدر هم که تنها باشم باز هم تو کنارمی.... به داد دلم تو برس! به فریادم تو فریادرسی کن! تو و تنها تو!

آیتی از خدا بر روی این زمین

باش و عقده هامو باز کن.... به حق بزرگی و بخششت خدا.... کوله باری از نگرانی را سالهاست رو شانه هام به دوش کشیدم و ترس از دست دادن ها همیشه همراهم بود، معبودا! حالا اون از دست داده منم.... درد ها و پریشونی هامو از من بگیر و قلبم رو از عشق و محبت خودت سرشار کن، به حق قدرتت که به هرچه بخوای شامل میشه ! و به حق آسون بودن به درگاهت، هر چی بخوای و هر طور که بخوای! و به من عطا کن ایمان بر باد رفته ام رو که فقط تو میتونی معبود من! همان طور که به آدم ابوالبشر شیث رو عطا کردی.... و به یعقوب یوسف رو! و به ذکریا یحیی رو ! و به مریم عیسی رو و به داوود سلیمان رو! آرامش رو تنها از تو ای آرامبخش دلها؛ از تو میخوام.... به حق امن یجیبیت...... به حق ارحم الراحمینیت.... به حق غیاث المستغیثیت...... بک یا الله بک یا الله خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

آیتی از خدا بر روی این زمین

از محبتت ممنونم هورمزد عزیزم. و همچنین فاطمه ی عزیز و جناب صادقی! ممنونم از همدلیتون! معلومه صبر تنها چاره ی این بی چارگیمه! با عنایت خدا ان شاالله این غبار بی دلی از من زدوده میشه! یادشون همیشه برام سبزه! سبز تر از 2 تا نهالی که تو باغچه ی کوچیک حیاطمون کاشتم. خدا رو شکر. که تو ترس و دردم به کفر گفتن تن ندادم! من سارا هستم. سارا تجلی