دو تکه حرف

 

1-این دنیای عجیب به طرز غریبی در حال حرکت است... این را می شود از صندلی های

کافه نادری و یا یک مبل درب و داغان کنار سطل زباله ی تابستان دیده ی متعفن

فهمید... یا خاطرات خاک خورده ی خودمان...

یا از سر درب چشمگیر خانه ای در جنوب شهر تهران که بالای  آن نوشته اند  هزار  و

سیصد و ده... این خانه های قدیمی عجب حکایاتی دارند !

 چه انسان هایی که در آنها عمر نگذرانده اند ... چه چیزها که آن دیوار ها ندیده اند...چه

خنده ها... گریه ها... شعرها... داستان ها ... داد و فریاد ها ...قهرها ... تولد ها ...

مرگ ها ...

اینک برای غرق شدن در  خیال فقط به دیوانه ای نیاز است که با این هوا به خانه ی

خود  بیاید و جلوی درب اتاقش بایستد و به  کتابخانه و میز و تخت خوابش نگاه کند و با

خود بگوید: یک روز از این خانه می رویم... شاید هم بمیریم... بالاخره این خانه ، این

اتاق به دست دیگری خواهد افتاد...

شاید اتاقم به دست پسر جلف و مو سیخ و بدن سازی رفته ای بیفتد که بر دیوار اتاق

نازنینم عکس بروسلی و یا نره خر های بادکرده ای را بچسباند که تمام عمر را تا لنگ

ظهر خوابیده اند و بعد هم به جای کاهی فکر ، کوهی وزنه زده اند...

شاید به دست دختر خانمی بیفتد که یک روز تصمیم بگیرد دیوار های سبزش را

قرمز کند ، شاید هم بنفش جیغ ! و از سر و روی اتاقم عروسک های روز والنتاین  اش

بالا برود...

شاید بیفتد به دست پیرمردی که قاب عکس لت و پار آقا جان جنگ جهانی رفته اش

را بر آن بکوبد و در و دیوار اش را از صدای خش خش رادیو کر کند!

که می داند ؟!

گاهی دلم می خواهد  جایی یادگاری بنویسم !

فکر هایم را روی دیوار های اتاقم بنویسم ! تا بمانم ! تا بعدی که آمد صدایم را بشنود !

جنون است ... بگذریم !

2- هوس نشستن کنار یک رودخانه را در کمال آرامش دارم... دریغا ! که کنار رودخانه

هایمان همیشه پاتوق جماعت لمپن و تنبان کنده و آپارتی است که از زن و بچه

مردم که هیچ ! از زن و بچه ی خودشان هم خجالت نمی کشند و جلوی این همه آدم

دارند با شورت راه می روند و عربده می کشند و خیر سرشان می خندند و لِنگ بی

صاحب مانده شان را در آب می زنند که جگرشان حال بیاید. و گهگاه هم چنان که مقبول

طایفه ی غربتی است سر یکدیگر را زیر آب می کنند و بعد هم به یکدیگر چند فحش

ناموس می دهند و می خندند ... و تویی که با خانواده ات به آنجا رفته ای یا باید خون

دل بخوری از این همه بی شعوری و یا تذکر بدهی و در بهترین شرایط بشنوی که : بروووو

بابااااا !

و یا در بدترین شرایط یقه ات را بگیرند و یقه شان را بگیری...

که در حالت اخیر می خواهی با پز روشن فکری و دانشگاه رفتگی و شاعری و ...

کجای یقه ی یک راننده وانتِ لُنگ دور دست پیچانده ی لات را بگیری؟!

آرام تر هایشان هم یک دستشان قلیان است و دست دیگر قاچ هندوانه ی شتری چنان

که آب از لک و لوچه شان راه بیفتد و حال مرده و زنده را به هم بزند...

درب لگن هایشان را باز می گذارند و تا جایی که باند بیچاره جان دارد صدای ضبط را زیاد

می کنند ... آن هم مزخرفاتی که به درد همین قماش می خورد...

جایی برای تفریح نیست ! پوست کتاب فروشی ها و رستوران ها کنده شد !

 

/ 38 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حاج سعید

سلام! مرسي از نظرات خصوصيت. ميشه يك كپي ازش رو برام خصوصي ايميل كني يا كامنت كني روي وبلاگم؟ البته خصوصي باشه. يادم نيست چي نوشتم. ممنون

حاج سعید

سلام! مرسي از نظرات خصوصيت. ميشه يك كپي ازش رو برام خصوصي ايميل كني يا كامنت كني روي وبلاگم؟ البته خصوصي باشه. يادم نيست چي نوشتم. ممنون

محمد

بله ...درست نوشتی. बॉलीवुड بالیوود. هرچند من هم هندی چند کلمه ای بیشتر بلد نیستم. اینجا هر ایالت یک زیان مخصوص به خودش رو داره...جالب اینجاست افرادی در این ایالتی که من زندگی میکنم هستند که حتی هندی هم بلد نیستند و فقط زبان محلی خودشون رو میدونن. کلمات مشترک بسیار زیادی بین فارسی و هندی وجود داره. مثل: زندگی(زیندگی) سفید نام زبردست! و ... بعضی از اعداد مثل: یک دو چار(و نه چهار!) پنج(با تلفظ "پانج")

توحید راثی

من بیشتر زمانم رو موقعی که در خانه هستم در اتاقم می گذرانم و واقعا وابسته شدم به اتاقم!به گوشه هایش.دیوارها و خاطراتی که در هر گوشه یی از آن دارم! با اتاقم مانوسم

سعید

سلام بر داروغه پرشین بلاگ! میگم امروز که از قصد راسخ به روز رسانی داشتم یک بلایی سرم اومد که خوراک خودت و وبلاگ منه. بذار از توی شوکش در بیام بعد ذره ذره در موردش می نویسم. فعلا گردنم درد میکنه. عزت زیاد.

ریحانه

آپدیت شد!

....

[دست]