هورمزد یعقوبی نژاد

ديروز جزء بدترين روزهاي زندگي من بود . روزي كه عمويم پركشيد. او معلول ذهني بود و تمام زندگي پنجاه و چند ساله اش را در همين حال گذراند. پناهش مادرش بود و حياتش هم وابسته به او . معصوميت از چشم هايش موج مي زد. او خدا را مي شناخت ٬ نماز مي خواند ٬ دعا مي كرد. ديروز قلب مان شكست . او بيدار شد٬ پركشيد  و به سوي حضرت دوست شتافت. ديشب قبل از خواب به او فكر مي كردم به كلام زيبايش به خندهايش و به محبتش كه از تمام محبت ها بي آلايش تر بود. هنوز هم نمي توانم باور كنم كه او ديگر نيست.

ديشب شب اولش مرگش بود. برايش نگران بودم. او وارد عالم جديدي شده بود. حتمآ احساس ترس و غربت مي كرد. مطئنم الان در بهترين شرايط به سر مي برد. براي او ناراحت نيستم چون مي دانم كه الان راحت است . براي مادرش ناراحتم ٬ براي پدرم٬ براي بقيه اعضاي خانواده كه بايد به نبودنش عادت كنند. خيلي سخت است.

هر وقت  كه نماز مي خواند به او نگاه مي كردم . در نهايت اخلاص به سر مي برد. هميشه براي نماز خواندنش به او حسادت مي كردم.  

اميدورام به خداوند لطيف شفاعت ما را بكند.

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ | نظرات شما ()