هورمزد یعقوبی نژاد

سنگتراشی در سينه ی کوه از گرما به جان رسيده بود آرزوی بستر راحتی نمود. در دم بستری حاضر شد ولی آفتاب بر آن اغتاد و باز آزارش داد. آرزو کرد آفتاب شود هماندم آفتاب شد ولی ابری جلوی او را گرفت و بر او غالب آمد.گفت بار الها ای کاش ابر مشدم. هنوز اين کلام از دهانش بيرون نرفته بود که مبدل بابر گرديد و بنای باريدن نهاد و هر نشيب و فرازی را يکسان نمود. جز کوه که بر باران غالب و مظفر آمد. از ياس و استيصال به خود آمد ديد تيشه به دست مشغول خراشيدن و کندن کوه است . شکر خدا را به جا آورد و از بخت خود راضی گرديد.

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ | نظرات شما ()