هورمزد یعقوبی نژاد

روز دوشنبه برای تفریح به خارج از شهر رفتیم. و در کنار رودخانه ای نشستیم. در کنار رودخانه کوهی بود که  از بالای آن درخت گردویی خود نمایی می کرد. از کوه بالا رفتم و به درخت گردو  رسیدم. چند دقیقه ای آنجا ماندم و به طرف پایین حرکت کردم. که ناگهان کنترل خود را از دست دادم و از کوه افتادم. وقتی به زمین رسیدم توان بلند شدن را در خود نمی دیدم. پاهایم سرد شده بوند. و دستانم بی حرکت مانده بودند با تمام وجود از روی زمین بلند شدم تا باعث نگرانی خانواده ام نشوم. خود را به زحمت به طرف آن ها کشاندم. باورم نمیشد که هنوز زنده ام. مرا به بیمارستان رساندند. و در آنجا متوجه شدم که فکم شکسته است.

چند روز در بیمارستان بودم فضای آنجا مرا آزار می داد . پرستاران بی مسئولیت که حتی به خود زحمت دیدن زخم های بیماران را هم نمی دادند.

افرادی که به عیادتم می آمدند  بیشتر ناراحتم می کردند .  همیشه از ترحم بیزار بوده ام ولی در این چند روز  هر کس که از راه می رسد با جملاتی مثل: آخی بمیرم/ فداتشم/ وای ببین چه بلایی سره خودت آوردی/  و...  مرا به حد مرگ آزار میداد.

و نمی تواستم حرف بزنم. بعد از یکی دو روز که در بیمارستان ماندم فکم را جراحی کردند. و من دوباره به خانه باز گشتم. ولی تا ۱ ماه نمی توان صحبت کنم.

در تمام این مدت نگران پدر و مادرم بودم. می دانستم که از دیدن من در این وضعیت چه حالی دارند.  ولی کاری نمی توانستم بکن.

به هر حال تا مدتی باید موضوع بحث اطرافیان باشم. 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ | نظرات شما ()