هورمزد یعقوبی نژاد

خیلی وقت است که چیزی اینجا ننوشته ام... یا فرصت نبوده ، یا موضوعی برای

نوشتن و  یا دیگر مخاطبی... اما هنوز دلم می خواهد بنویسم... برای آنهایی که

ممکن است هر از چند گاهی به این صفحه سر بزنند:

زنده ام و همه چیز خوب است ! خداوند متعال مثل همیشه هوایم را دارد و من هم به

حضورش افتخار می کنم... زندگی لذت بخش و آرام است... آدرس ایمیل من همانی

است که بوده ، به اینجا هم مدام سر میزنم و اگر پیامی باشد می خوانم .هنوز جزء در

دسترس ترین افراد این دنیا محسوب می شوم !راستی 22 اردیبهشت ماه وبلاگ 13

ساله شد !

روزگارتان عسل

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | نظرات شما ()

1-دوستان و همراهان کم تعداد وبلاگی که نویسنده اش هم دیر به دیر به سراغش    

می آید ! سال نو بر شما مبارک باد...فارغ از تمامی حرف های تکراری و کلیشه ای ،

آرزو می کنم  که سال خوبی داشته باشیم.

سالی که اگر رویایی و باورنکردنی هم نشد ، قابل قبول و رضایت بخش باشد . 

2-خدایا !صلاح همگان را در آنچه دلشان می خواهد قرار بده ...



 

 

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ | نظرات شما ()

وقتی در جایی که اصلا انتظارش را ندارم و مساعد شنیدن حرف های حسابی هم

نیست حرف حساب می شنوم ، بیشتر به آن دقیق می شوم و از لحظه لحظه ی

شنیدنش لذت می برم. چرا که معتقدم رزق معنوی انسان نیز من حیث لایحتسب به او

می رسد.

از یک راننده ی تاکسی که کنار خیابان ایستاده بود خواستم که مرا به جایی

برساند ، در ابتدا،هزینه را از او سوال کردم و گفت و شنودمان این طور پیش رفت:

-اینقدری می گیرم که اعتماد خدا سلب نشه !

-عجب ! (سوار می شوم...) باشه ببینیم چه کار می کنی؟!

-من خانه ام همین کنار است ! یا ارحم الراحمین می گویم و همین جا می ایستم!

اعتماد می کنم بهش ! بلافاصله یکی میاد دربست می گیره !

-بسیار هم عالی...

-از این بهترش را هم دارم ! اون هم به من اعتماد داره !

-خداوند را می فرمایید؟!

-بله ! خود خودش ! اینکه تو به خدا اعتماد کنی که مهم نیست ! یعنی مهمه ها !!

ولی نه خیلی! مهم اینه که خدا به تو اعتماد کنه !

-خداوند متعال چه نیازی به اعتماد به من و شما دارند ؟

-نیاز که نداره ! ولی به هر حال وقتی می خواد باهات خودمونی بشه باید بهت اعتماد

کنه دیگه ! باید در شأنش باشی ! ببینه خراب کاری نمی کنی ! اون وقت با خیال

راحت بهت برکت میده ! جون مردمو و پولشونو و ناموسشونو میفرسته پیشت که

کارشون رو راه بندازی ... هم خودت سعادتمند بشی هم اونا کارشون درست بشه !

نیازهای مردم رو میفرسته به سمتت ! میگه فلانی رو می شناسم ، امتحانش کردم ،

همه جوره مورد اعتماده !! ))

 انصافاً حرف هایش به دلم نشست... قشنگ بود... خوب بود...

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | نظرات شما ()

1-زندگی مان را که مرور می کنیم ، با عرصه ای مبتنی بر خاطرات خوب و بد مواجهیم

که تمامی شان دارای یک ویژگی مشترک هستند... ادراک توسط دل ! شاید بسیاری

از چیزهایی را که با چشممان دیده ایم یا با گوشمان شنیده ایم  فراموش کنیم اما

تصویر یا صدایی که با دلمان درکش کرده باشیم  هیچ گاه فراموش نمی شود ...

درست مثل آدم ها...عشق و نفرت هر دو انسان ها را ماندگار می کنند... اصلاً تاریخ

این گونه است ..عرصه ای برای جاودانگی انسان های دوست داشتنی و نفرت انگیز...

آنهایی که خوب یا بد ، با دل های مردمان درک شده اند...

اصولاً خاکستری و بی اثر بودن از آن وضعیت هایی است که به فراموشی منجر       

می شود...

یک معلم خوب و یک معلم بد ، هر دو در یاد می مانند، اما کسی که هیچ کدام از اینها

نبوده است ، محکوم به فراموشی است...

اینکه بتوانی طوری زندگی کنی که به علت خوب بودنت در یادها بمانی علی رغم

دشوار بودن ، امری دلپذیر است اما در دو راهی «بد بودن» یا «فراموش شدن» چه

می شود کرد؟ سیاهی جاودانه بهتر است یا خاکستری از یاد رفته؟!

2-در زمانه ای زندگی می کنیم که مشاوره دادن به دیگران از مطلوبات همگان است.

در هر زمینه ای که مشورت بخواهید ، همه آماده و حاضر به یراق اند ! از سایت های

دوزاری اینترنتی گرفته تا مردم کوچه و خیابان و متخصصان واقعی.

هر انسان خردمندی در زندگانیش خود را نیازمند به یاری گرفتن از تفکرات دیگران

می داند.اصلاً دیدن زندگی خود از دریچه ی چشم دیگران از نعمات الهی است که

نصیب هر کسی نمی شود...اما در این میانه اینقدر حسادت و بخل و کینه و بد خواهی

و دروغ و منافع شخصی دخیل می شود که آدمیان رفته رفته عطای مشورت را به

لقایش می بخشند.به این ماجرا، نادانی ندانسته و هیجان زدگی ناخواسته ی دوستان

و خیر خواهانی  را هم می توان افزود که اگر مشورت شان به ناگواریِ  دیگرانِ

بدخواه نیست، چیزی هم نمی گویند که به کار آید ...

 اما انسان ِدائماً دلتنگ ، همان انسان به ماهو انسان ... چاره ای جز شنیدن دیدگاه

همانندانش ندارد.. اضطراری که به سادگی نیز ختم نمی شود...

وقتی  کسی در یک گوشه از زندگی اش به تردید می افتد شاید گفتار فردی که از

بیرون به ماجرا نگاه می کند، کارگشا باشد... اما انسانی که نسبت به ساختار حقیقی

حیات خود نامطمئن و ناآگاه است ، همواره در انتظار یک «ناصح امین»* به سر می برد

که «آگاهانه» ، «عاشقانه» ،«بدون قضاوت » و «واقع بینانه » دیدگاه هایش را نقد

کند ، کاستی هایش را بنمایاند و طریق اصلاح امور را نشان دهد...

اما دریغا که در میان انسان ها ، فردی  که «آگاه» است ، «بدون قضاوت »نیست ...

آنکه«بدون قضاوت » است ، «آگاه» نیست ، آنکه «عاشق » است ، «واقع بین» نیست

آنکه واقع بین است «عاشق» نیست ... وقتی از درون دیگران خبر نداریم، کدام مشورت

یا نصیحت مان به کارشان می آید؟ وقتی از درونشان آگاه می شویم کدام اعتقاد راسخ

و کدام عدالت پایدار ، از قضاوت شان باز می داردمان؟ وقتی که عاشق آدمیان نیستیم

چگونه خیرشان را به ایشان نشان می دهیم؟ هنگامی که به آدمیت و آدمیان عشق

می ورزیم کدامین اعتدال ما را به واقع گرایی نزدیک می سازد؟

 

*أُبَلِّغُکُمْ رِسَالاتِ رَبِّی وَأَنَاْ لَکُمْ نَاصِحٌ أَمِینٌ (اعراف/68).

من پیام های پروردگارم را به شما می رسانم و برایتان اندرزگویی خیرخواه و امانت دار

هستم...

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ | نظرات شما ()

1-اینستاگرام را واقعاً دوست دارم... اینکه بتوانی تصاویر زندگی روزمره ی آدم ها را

ببینی اتفاق خوبی است که به شناخت بیشتر از جامعه منجر می شود...

این واقعیت را نباید انکار کرد که بسیاری از تصاویر در این محیط تنها ظواهر ساختگی

زندگی یا به عبارت بهتر ویترین زندگی افراد هستند اما در همین ویترین ها هم حقایق 

بی شماری وجود دارد که شاید هیچ جای دیگر یافت نمی شوند...

2-در محیط مجازی سرگرم مطالعه پیرامون موضوعی بودم که با متن جالبی مواجه

شدم. نویسنده ای فرانسوی به نام نیکولا دوپول به نقد یک رفتار رایج در میان مردم

فرانسه پرداخته بود که  دقیقاً در کشور خودمان نیز با آن مواجهیم... او با انتقاد از گفت

و گوی مردمان در هنگام دیدار با یکدیگر نوشته بود  (نقل به مضمون) :

«چرا باید در هر مواجهه ی حضوری از تمامی آنچه بر ما گذشته است صحبت کنیم؟

دلیل اینکه چرا لاغر یا چاق شده ایم یا اینکه چرا زیر چشم هایمان گود افتاده است؟

چرا باید در مورد اوضاع مالی مان و تاثیرات وضع اقتصادی روی آن صحبت  کنیم؟

چرا باید توضیح دهیم که فرزندمان از ازدواجش راضی است یا خیر؟ چرا نباید در مورد

هوای امروز صحبت کنیم؟ چرا نباید در مورد حالا ، همین جا و حضورمان حرف بزنیم؟»

واقعاً مطلب جالبی را مطرح می کند... کم پیش نمی آید که در تهران خودمان هنگام

دیدار با افراد مجبور به پاسخ به سوال های مسخره ای همانند چرا اینقدر لاغر یا

چرا اینقدر چاق شده ای، باشیم... یا اینکه الان درآمدت چقدر است؟ یا هر سوال

بی معنای دیگری... شاید خیلی ها این سوال ها را به دلیل کنجکاوی بیش از حد

عوام نسبت به زندگی دیگران  بدانند که برداشت اشتباهی هم نیست اما معتقدم که

بزرگ ترین دلیل این نوع صحبت ها،عدم آشنایی با شیوه ی صحیح رفتارهای اجتماعی

است...

یاد نگرفته ایم که اگر قرار باشد دیگران چیزی را به ما بگویند ، می گویند! و نیازی به

کنجکاوی ما نیست... یاد نگرفته ایم که حریمی به عنوان زندگی خصوصی وجود دارد

که سوال پرسیدن نسبت به آن ، نه دلیلی بر صمیمیت بلکه دلیلی بر دوری از ادب

است.یاد نگرفته ایم که مجور نیستیم یک گفتگو را با قضاوت ظاهر طرف مقابل شروع

کنیم !

شاید دلیل دروغ گویی افسار گسیخته ی مردمان را نیز بشود در همین سوال های

بی دلیل و بی موقع جستجو نمود...

شاید دلیل اینکه ظاهر و باطن زندگی هایمان متفاوت شده اند ،همین باشد...

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ | نظرات شما ()

دوازده ساله شدی... به همین سادگی... در کوران شبکه های اجتماعی که دیگر

رمقی و مجالی برای خوانندگان فضای مجازی باقی نگذاشته اند،همین که هنوز تنور

دلت گرم است و چراغت روشن ، نعمتی است... حداقل برای من ...

شاید دیگر زمان وبلاگ خوانی گذشته است... اما من این تغییر تلخ ذائقه را ولو اینکه

رنگی از واقعیت داشته باشد ، دوست ندارم ،انکارش خواهم کرد و  به نوشتن ادامه

خواهم داد... مانند تمام آنهایی که حرف هایشان  را در دفتری می نویسند و زیر

سرشان می گذارند!

تولدت مبارک وبلاگ دوازده ساله ی من !

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نظرات شما ()

1-به عرفان و فلسفه که علاقه مند باشی خیلی از دیدگاه های روزمره ات ، تغییر

می کنند.

تغییر غریبی که گاهی آنقدر پیچیده می شود که خودت هم از چرایی و درکش عاجز

می شوی... یکی از مباحثی که همواره توجهم را به خود جلب کرده است ، شرقی یا

غربی بودن روحیات و اندیشه هاست ... می گویند شرق اصالت رنج است و غرب

اصالت لذت...مفهومی استعاری که زندگانی مردمان را تفسیر می کند...

همیشه آدم های اطرافم را به دو گروه مشرقی و مغربی تقسیم کرده ام! برای خودم!

آنهایی که احساسی اند، شاعر مسلک اند ، معنویت دارند و درد آشنا هستند را

مشرقی و دیگران را مغربی می دانم... خودم هم همیشه در وضعیتی میان این دو

به سر برده ام... گاهی مشرقی بوده ام و گاهی مغربی...

2-کلاس درس تمام شده بود و دانشجویان بعد از گفتن خسته نباشید های تصنعی

کلاس را ترک کرده بودند... نه حوصله ای برای شنیدن فرامایشات اساتید داشتم و

نه نیازی به نوشیدن چای بود ... تا شروع کلاس بعد سی دقیقه ای زمان باقی مانده

بود و تصمیم گرفتم که در کلاس بمانم... تکه کاغذی برداشتم تا نگارش شعری را

که چند ساعتی بود در ذهنم می چرخید شروع کنم... یکی دو مصراع که نوشتم

دلم گرفت ... از اینکه چقدر با شعر و موسیقی سنتی و دلبستگی های پیشینم

غریبه شده ام... در ادوار گوناگون زندگی ام هر زمان که غمگین و نگران از چیزی شدم

بیشتر به شعر و داستان و هنر متمایل شده  و هر زمان که مشکلاتم کمتر شدند

و شادتر بودم ،علاقه ام را به این ها از دست دادم... و جالب اینجاست که به موازات

این تغییرات ، روحیاتم نیز تغییر کرده است... هر زمان که شاعرانگی ام بیشتر شد

انسان بهتری شدم و هر زمان که از شاعرانگی دور شدم ، خود محور تر و سخت گیر

تر شدم... در زندگی دیگران هم وضعیت یکسانی یافته ام... هر وقت که غمگین و

ناراحت اند ،مهربان تر و سخاوتمند ترند و هر زمان که موفق تر و شادتر می شوند  

انسانی به مراتب بد تر می شوند ...

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود 

از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت...

3-آنقدر اینجا را به روز نکرده ام که تقریباً اطمینان دارم که دیگر خواننده ای ندارد !

اشکالی هم ندارد.کماکان به نوشتن ادامه می دهم... چرا که بیشتر از شنیده شدن

و خوانده شدن به نوشتن و گفتن نیاز دارم.

راستی بیست و دوم اردیبهشت سالروز تولد وبلاگ است !  

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | نظرات شما ()

1-سال هزار و سیصد و نود و سه هم تمام شد! یکی از بهترین سال های زندگی ام بود.

همه ی کارها همان طور که دوست داشتم پیش رفت و از هر لحظه ی این سال راضی

بودم.در سالی که گذشت کمتر توانستم وبلاگ را به روز کنم. دلیلش هم مشغله ی

فراوان و خیری بود که در تمام طول سال جریان داشت ،ان شاالله در سال آینده بتوانم

بیشتر بنویسم...امیدوارم سال هزار و سیصد و نود چهار برایتان سالی سرشار از

موفقیت و آرامش باشد و خداوند مهربان ابتدا و میانه و انتهایش را خیر رقم بزنند.

عید شما مبارک !

التماس دعای خیر !

2-خدایا ... به این بنده ی سراپا تقصیرت نگاه کن ...

به قرآن قسم اگر سایه ی عنایتت را لحظه ای از سرم برداری اندک آبرویی برایم نخواهد

ماند ...به محمد(ص) قسم اگر لحظه ای حضورت را حس نکنم ،غم تمام زندگی ام را فرا

خواهد گرفت...به علی(ع) قسم تمام توانم را برای عدالت به کار گرفته ام و همواره خود

را ناکام یافته ام...  به نام های نیکویت  قسم اگر عاقبتم را خودت به خیر نکنی به

ضلالتی ورای تصور دچار خواهم شد...  

«یا رب به وقت گل گنه بنده عفو کن

وین ماجرا به سرو لب جویبار بخش»(حافظ)

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ | نظرات شما ()

از آن آدم های دوست داشتنی و درست کاری بود که سعی می کند حواسش به

اعمال و رفتارش باشد... کد مدرسی اش را تازه گرفته بود و از من خواست تا با

رعایت شرطی که ضامنش قسم و اعتقاد هر دوی مان بود برایش درس بگذارم... شرط

این بود که چون ترم آینده بسته شده است درسی که برایش می گذارم را از کسی

نگیرم و قولش هم به کسی داده نشده باشد  که مبادا دلی بشکند و یا ضرر مالی

متوجه کسی شود... کاری تقریبا غیر ممکن بود و مانده بودم که چه طور انجامش

بدهم. با این حال برنامه را زیر و رو کردم و تصمیم گرفتم که نصف دروس خودم را به    

او بدهم.اما بارگذاری دروس در سامانه اجازه ی این کار را هم نداد...

چند ساعت بعد تلفنم زنگ خورد.مدیر گروه دیگری بود که برایشان درس حقوقی

تعریف شده بود و ناچار باید از یک استاد حقوق استفاده می کرد !

 

پ.ن اول:نیت خیر...

پ.ن دوم:خدا !

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ | نظرات شما ()

زندگی خودمان یا دیگران را که مرور می کنیم ،بیش از آنکه حوادث و مشکلات واقعی

آرامش مان را  بر هم زده باشند،حرف دیگران پریشانمان کرده است ...مدام درگیر این

هستیم  که چرا فلانی چنین گفت و آن یکی چنان گفت و چگونه پاسخ شان را

بدهیم...

و هر چه بیشتر به گفتار مردمان بها می دهیم بیشتر در این کلاف سردرگم گرفتار

 می شویم...

این رویکردی است که نسل در نسل آموخته ایم... اندیشیدن شبانه روز به ناملایمات

مردمان و تقلا در راستای پاسخ گویی... اما راهی به مراتب ساده تر و صحیح تر وجود

دارد ...اینکه مردمانی را که اندک نفع و ضرری برایمان نمی توانند داشته باشند ،به

حال پریشان خود رها کنیم و تیرگی های درون شان را که آمیخته با عقده های

فروخورده است به منزلگاه پاک اندیشه مان راه ندهیم...

چرا که اصولاً نازل ترین کلمات از ناقص ترین و نازل ترین شخصیت ها می آیند که در

تمامی عرصه های زندگانیشان باخته اند و یگانه راه اعتلا بر دیگران  را در شناعت

کلام یافته اند... و اصولاً زخم زبان و دروغ و اهانتی که موثر نباشد اینان را نیز به کار

نیاید... و هم ما رها می شویم و هم ایشان...

 

«اگر کسی عادت کند که به سبب گفت خلق رنجور شود، او را شب و روز جز غم نباید

خوردن.خدای را نگهدار و بس. بدین قدر که عمر آدمی است در دار فنا، چه فریضه است

که این همه غم خورَد؟ چرا غم آن نخوری که پس از مرگ با تو چه خطاب خواهد رفت؟

و آنکس که از قول روستایی و یا عامی برنجد که بدست ایشان هیچ نفع و ضرری

نیست ،خدا و رسول را باید که هزار چندان تعظیم دارد.که خوف او حقیقت است و خوف

خلق مجاز. اگر به خدا مشغول باشی او تو را بس. و اگر به خلق مشغول باشی تو را به

تو واگذارد»

عین القضات همدانی

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ | نظرات شما ()