١-صحبت کردن را دوست دارم. حتی اگر من یک دقیقه حرف بزنم و دیگران یک ساعت! حقیقت ما انسان ها از کلاممان پیداست... سخن پایان قضاوت هایی است که بر سکوتِ افراد می کنیم و افراد ِ در سکوت ... کافی است با هم حرف بزنیم ... نه کینه ای می ماند ، نه جنگی و نه دل ِ تنگی ... نه چهره ای غمگین می شود ... نه بغضی سنگین...
قلم خوب است... قلم عالی است... اما کلام و نگاه را معجزه ای دیگر است...
جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش...
٢- نسل ما ، نسل آشفته ای است... نمی دانیم می خواهیم چه کار کنیم... سوار موج ها و باد ها می شویم...برنامه هایمان ثانیه ای است... دوستی هایمان لحظه ای و دشمنی هایمان بی فکر... خنده های مان به یکدیگر است... گریه هایمان خنده دار... درد هایمان نهایتآ پول است... بی دردی مان نهایتآ با پول... زبانمان عوض شده است... زمانمان عوض شده است... برای نسلمان می ترسم...
٣- دردی در آدمی هست که او را به سوی شعر می کشاند و ساز...
شعرهای دیگران را می خوانی و ساز هایشان را می شنوی...
آنقدر می خوانی و می شنوی که دیگر آن شعرها و سازها حرفی برایت ندارند...
آن روز خودت شاعر می شوی! خودت ساز می زنی!
آنقدر می سرایی و می نوازی تا دیگر خودت نیز حرفی نداشته باشی...
این بار باید شعر شوی... این بار باید آهنگ شوی...
امروز چیزی که خواندنی است تویی... شاعر شنیده شو !
شاید روزی این نیز... آری... این نیز روزی...
امروز مثل روزهای دیگر صبح تا ظهر را در خانه تنها بودم... باران می آمد . و مثل تمام روزهای بارانی هوس دیوانگی داشتم! شعر ، عکاسی ، موسیقی و...
موسیقی را به راه کردم... ژیوان گاسپاریان...
شنیدم و شنیدم و چند بیت هم شعر خواندم ... دوربینم را برداشتم برای عکاسی از شیشه باران خورده... از قاب خیس پنجره مردی چتر به دست عبور کرد و فکری خوشمزه از سر من ! از چتر به دستان عکس بگیرم!
منتظر شدم... هر چند دقیقه چتر دارانی از خیابان می گذشتند... و چه قشنگ بود تصویر مادرانی که با کودکانشان عبور می کردند... چتر را بیشتر روی سر بچه ها می گرفتند و نصف تنشان خیس می شد!
همه قشنگ شده بودند... اصولآ تصویر قشنگی است انسان و چتر... مخصوصآ از بالا...
بچه هایی از مدرسه باز می گشتند ... اکثر چتر هایشان رنگی بود... همه شان با تمام قدرت چتر را در دست گرفته بودند که خیس نشوند... این وسط یک نفر چترش را مدام کنار می گرفت و باران می خورد! لبخندم آمد ! پیش خودم گفتم: این شاعر می شود!
یکی از کسانی که در تیررس من قرار گرفت قبل از اینکه عکسش را بگیرم چترش را باد شکست... چتر را پرت کرد و دوید... از چتر افتاده به خاک عکس گرفتم...
تمام روزهای بارانی عمرم را به یاد دارم... از ١۶ فروردین امسال که باران می آمد و نمی توانستم بیرون بروم و دلم هوای خیس شدن داشت... تا آن چهارشنبه ی اردیبهشتی که ٣٠ دقیقه به جزای عمومی ١ مانده بود و در ماشین زیر باران نشسته بودم و بهار لطف را می گفتم:
هان ! ای بهار لطفت شرح ترانه باران
یاد تو می تراود از دانه دانه باران...
پ.ن: حوصله آپلود کردن ندارم. به همین دلیل عکسی قرار نمی دهم!
١- گاهی نگران چیزهایی می شوم... مثل هر انسان دیگری... و نگرانی ناراحتم می کند... می بینی ناراحتی اما متوجه نیستی که علت آن نگرانی برای چیز خاصی است... اما همیشه یک چیز جمع و جورم می کند... این چند وقت هم یک مقدار نگران بودم ...اما مثل همیشه جمع و جور شدم ... با این :
إن أولیاء الله لا خوف علیهم ولا هم یحزنون...
دوستداران خدا نه می ترسند و نه ناراحت می شوند...
باعث می شود شرم کنم... از فاصله ام با بندگان واقعی ... از آن چیزی که خدا می خواهد...
وقتی که می بینیم خدا ما را چگونه می خواهد ... آن وقت است که به نگرانی و ناراحتی می گویی بایست! دیگر نگران نخواهم بود! دیگر ناراحت نخواهم بود!
٢- یک سی دی تصویری موسیقی دارم از تار استاد محمدرضا لطفی و شعرخوانی هوشنگ ابتهاج که مربوط به یک کنسرت است. این را با افراد مختلفی دیده ام! آن هایی که هنرشناس بودند و هنر دوست همراه با موسیقی نا خودآگاه سرشان حرکت می کرد و یا شعر را حفظ بودند و زمزمه می کردند . آنها که نبودند به جای گوش دادن می گفتند: ریش این رو! موهاش رو ! باور کن ٢٠ ساله نزده ! ناخنش را نگاه کن! و از این دست حرف ها... یعنی نه خودشان از هنر آن اساتید لذت می بردند و نه می گذاشتند دیگران لذت ببرند! حاضر بودند به مو و ناخن و ریش دقت کنند اما به شعر و ساز آنها توجه نکنند! ساده است ها ! امتحان کنید! مثلآ با کنسرت یانی ! با نتایج خارق العاده ای مواجه می شوید! من ابتدا اتفاقی به این مورد رسیدم! از آن به بعد آگاهانه-موذیانه!- امتحانش کرده ام... شما هم امتحان کنید و در دلتان بخندید! بهترین نوع خنده آن است که در دلت باشد! یعنی ظاهرآ نمی خندید اما در دلتان تا می توانید به یک موضوع و یا در این مورد به یک نفر می خندید بدون اینکه ناراحت شود !
٣- به نتیجه ی جالبی رسیده ام ! هیچ کس نیست که نتوانم با او شوخی کنم!
شوخی بسیار خوب است و نتیجه ی بسیار خوبی هم دارد! کافی است بدانی تا چه حد با هر فرد باید شوخی کرد! از شوخی های کوچک شروع کنید! معجزه می کند!
من این مورد را روی مراقبین امتحان معمولآ آزمایش می کنم!
از لحظه ای که وارد کلاس می شوم شروع می کنم تا زمان شروع امتحان ! اهل تقلب نیستم ها ! اما مراقب را آماده نگاه می دارم که اگر خواستم به کسی کمک کنم این را هم به حساب شوخی بگذارد و حساسیتی نداشته باشد!!
با اساتید هم همین است! حتی بد اخلاق ترینشان از شوخی هایم در امان نمی مانند. والبته طوری شوخی می کنم که ناراحت نشوند! با این ابزار انتقادی را که اگر روزی حتی از پدرش بشنود با یک سیلی جوابش را می دهد
از من می شنود و لبخند هم می زند!!!
شوخی را دست کم نگیرید ! همه جا به کار می آید از مواجهه با یک پلیس راهنمایی رانندگی که می خواهد ماشینتان را به پارکینگ ببرد تا استاد و دوست و...
تبصره ! حواستان باید خیلی به میزان جنبه ی افراد باشد ها ! بعضی ها ذاتآ بی جنبه اند ... یعنی با یک شوخی کوچک ١۵ سال با شما قهر می کنند! اما همین ها را هم می شود با شوخی هایی که در حدشان است به سرنوشت دیگران دچار کرد !
گاهی در مورد رفتار های مردم حرف می زنیم... عدم احترام به حق یکدیگر... سود جویی صرف... و هزار مشکل اجتماعی دیگر....
می گویم: من درستش می کنم!
می خندد و می گوید: تو درستش می کنی؟! هزار هزار آدم نتواستند این مشکلات را حل کنند!
می گویم: حالا ببین!
تلویزیون دارد فقر را در یک کشور آفریقایی نشان می دهد... فکر می کنم... شاید من بتوانم درستش کنم!

بله! چرا که نه ! من یک انسانم که فکر می کنم و قلمی دارم که مرز نمی شناسد. و آینده ای که از آن من است...
کافی است حسن نیت داشته باشیم تا خدا نیز یاری مان کند . برای دنیایی بهتر
هر انسانی که حسن نیت داشته باشد و بخواهد در زندگی مردم جهان تاثیری داشته باشد می تواند...
چند وقتی است که دوست دارم رئیس سازمان ملل باشم!
شما را به خدا بان گی مون را نگاه کنید؟! اصلآ در حد و اندازه ی این حرف هاست؟!
به خدا اگر جای او بودم... دنیا را تکان داده بودم! 
١- وقتی تازه شروع به ورزش می کنید... بدنتان درد می گیرد... زیرا عضلات دارند رشد می کنند و قوی می شوند... در روزهای ابتدایی یک وزنه ی کوچک هم برایتان بسیار سنگین و ناراحت کننده است... اما چندی که گذشت دیگر آن وزنه ها ی ابتدایی خنده دار می شوند... شما دیگر قوی شده اید... تن شما درد نمی گیرد....
دل انسان هم همین است! در ابتدا کوچک ترین نا ملایمات هم برایش غیر قابل تحمل است... اما بعد بزرگ می شود و قوی... دیگر هیچ چیز توان ناراحت کردن او را ندارد ! مرد شده است!
٢- هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَانًا مَّعَ إِیمَانِهِمْ وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ...
آیه قشنگی است... به کلمه جنود ارض فکر می کنم... سربازان زمینی... آب و باد و آتش و... سربازان خداوند هستند... و هر چه در این کائنات است...
پس به طریق اولی ما هم می توانیم باشیم...
فکر کنید! سرباز خداوند... اگر فکر کنی که تو سرباز خداوند هستی... همه چیز تغییر می کند ... از کسی عصبانی نمی شوی... ناراحت نمی شوی... نگران نمی شوی...
وقتی در خیابان راه می روی چشمانت بهتر می بیند... می بینی مردمی را که به تو نیاز دارند... و این بار می ایستی... تو وظیفه داری ... تو مسئولی...
درد های مردمان می شود درد تو ! و مردانه اشک ها را از چهره ها پاک می کنی... و دست نوازش بر سر تمام آنانی می کشی که محتاج یک لحظه نگاه محبت آمیزند...
لبخندت را به همه می دهی... به همه ! دوست... دشمن... پیر ... جوان... همه!
مثل باران می شوی... رحمت و لطف را از هیچ کس دریغ نمی کنی...
تو می خواهی سرباز خداوند باشی... خلیفه ی خداوند روی زمین..
و زمانی که پروردگارت به فرشتگان گفت : من در زمین خلیفه ای می آفرینم ، گفتند : آیا کسی را می آفرینی که در آنجا فساد کند و خونها بریزد ، و حال آنکه ما به ستایش تو تسبیح می گوییم و تو را تقدیس می کنیم ؟ گفت : آنچه من می دانم شما نمی دانید...
وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلاَئِکَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا
وَیَسْفِکُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ
و خداوند چه خوب می دانست چه آفریده است... انسانی و دلی که بی نهایت بزرگ است و لطیف... انسانی و روحی که مرز نمی شناسد... انسانی و اشکی که معصومانه جاری می شود... انسانی و سرشتی که در همه حال خدا را می جوید... انسانی و نگاهی... انسانی و لبخندی... انسانی و شعری...
١-امروز یکی از دوستان در مورد توکل صحبت کرد... خوب بود! چون دیدم خیلی وقت است انگار که ادعایم زیاد شده است! اعتماد به نفس خیلی خوب است اما گاهی آنقدر می شود که فکر می کنی ( تو کسی هستی...)
خدایا ! یک مقداری در همه امور رویم زیاد شده است! جدی ام نگیر ! چیزی نیستم! از حماقت است ببخش !
حکم آنچه تو فرمایی...
٢- کاش زمان یک چند سالی متوقف می شد ! می نشستم یک دل سیر کتاب می خواندم! شعر می گفتم ... فیلم می دیدم... موسیقی می شنیدم... بعد دوباره زمان راه می افتاد... آخر الان که این کارها را می کنم گاهی از زندگی جا می مانم !
٣- تا امروز روز هیچ شغلی را برای خودم مناسب ندیده ام !
وکالت برای تنبلی مثل من سخت است! سر دفتری اسناد رسمی برایم یک نواخت و بی حادثه ! از قضاوت می ترسم زیرا با هر حقی که بمیرد تو هم مرده ای... شاعری هم که نان ندارد! نویسندگی هم که زمان زیادی می برد و من کم حوصله ام ! موسیقی هم که برایم مناسب نیست! می ماند حمالی که زورش را ندارم !
۴- امروز به پدر گفتم : این ترم نمراتم زیاد جالب نخواهد بود!
فرمودند: در عوض می توانی کتاب در مورد جنگ جهانی و گرمایش زمین بنویسی
این ترم خیلی خیلی بسیار زیاد فیلم مستند دیده ام ! 

فکر می کنند حرف های مهمی می زنند... با لحن خاص و کش و قوس دار ... بعضی ها هم به حرف هایشان خوب گوش می دهند ... چون فکر می کنند یک چیزی می فهمد! حالم بد می شود! چون می بینم طرف هیچ چیز برای گفتن ندارد غیر از مزخرف ! و جالب ترش آنجای حرف های شان است که غلط هم می گویند! چه لفظ و چه معنا ! چه حال به هم زنی ای است!
طرف می گفت : در فلسفه مُشا ... !!!
بعد هم یک اراجیفی می گفت که فیلسوف که چه عرض کنم هیچ کفتربازی هم نمی گفت! لا مصب انگار فلسفه ی دبیرستان را هم نخوانده بود!
یکی آرام پرسید : مگر مَشا نیست؟! بعد هم مگر این جور نیست و آن جور؟!!!!
گفتم: باید دیوانه باشی که بخواهی عکس العملی نشان دهی! گوش کن و در دلت بخند! شاید تا بمیری همچین چیزی دیگه نبینی!
طرف گفت و گفت تا رسید به مولانا ! گفت: این شمس تبریزی هم که معلوم شده زن بوده و خانواده مولانا برای اینکه آبرو ریزی نشود داستان ها ی اینچنینی ساخته اند!!
بعد گفت که مولانا زمان خودش حاکم شرع بوده است... بعد از شرع و قانون گفت تا رسید به حقوق فعلی و قانون مجازات !!!
که اگر بچه ای آدم بکشد بابایش را اعدام می کنند،بعد هم می گفت : این دیگر چه قانونی است؟؟!!! 
نشد که نخندم! نگاهش را به چشم های مخاطبانش می انداخت اکثرشان حرفش را قطع می کردند و چند جمله ای در تایید حرف هایش می گفتند! نمی دانم چه بود که این فقط حرف می زد و بقیه بیشتر گوش می کردند؟! لابد عالمشان این بوده؟!
نگاهش به من که افتاد دید که نیشم باز است! گفت : شما چه رشته ای می خوانید : گفتم: کتاب داری! 
گفت: من هم! ترم یکی ؟! گفتم که: بله !
گفت: شما الان داری می خندی ولی واقعآ همین داستان هاست!!!! 
نمی دانید چه لذتی داشت ! شنیدن حرف هایی که از الف تا یاء آنها مزخرف است.
حرفش تمام شد .... یکی از آنها که آشنا تر بود گفت مگر حقوق نمی خوانی؟!
گفتم : چرا ! حیفم آمد نشنوم این ها را !!! می گفتم حقوق دیگر ادامه نمی داد!
گفت: چه مرگشه؟! چی می گه اصلآ؟!
پاسخی دادم با اصطلاح همیشگی ام در این موارد!
که البته باید هزار بار از محضر مبارکتان عذر بخواهم و گلاب به رویتان بگویم و شرمنده تان شوم و سرخ و سفید گشته و از ادب خارج تا موفق شوم به گفتن آنچه به آن آشنا گفتم... عفو بفرمایید:
گفتم: بعضی اظهار فضل می کنند، این اسهال فضل !
پدر بزرگ ...
تا کی ما برویم...

وقتی پیر مردها و پیرزن هایی را می بینم که از روزگار گله دارند... به آرزوهایشان نرسیده اند ... می ترسم! وقتی جوانی فکر می کنی که اگر دنیا را قشنگ نمی دانم برای این است که هنوز در ابتدای راه هستم... هنوز خیلی چیزها برای غافل گیر کردن من وجود دارد... هنوز عمری نکرده ام که دنیا را بشناسم... اما آنها عمرشان را کرده اند... دنیا را دیده اند... می شناسند... غصه ام می گیرد زمانی که می بینم دیگر وقتی برایشان نمانده است تا زمانه سختی هایشان را جبران کند... دیگر امیدی هم به جبران ندارند... ترس از مرگ یعنی این! برای این است که سالمندان بیشتر از مرگ می ترسند... وقتی الان به مرگ فکر می کنم ترسی ندارد... اما وقتی خود را به جای آنها می گذارم. می ترسم! هم از زندگی و هم از مرگ... مرگ برای آنها یعنی پایان این بازی طولانی ... پایانی تلخ برای خروارها رویا... امیدوارم جهان پس از مرگ آنقدر خوب باشد که کسی به یاد درد های این جهانش نیفتد... و یا ذهن آدم ها پاک شود... راستی در آن دنیا انسان خاطرات این دنیایش را با خود می برد؟
تلخ و شیرین جهان چیزی به جز یک خواب نیست
مرگ پایان می دهد یک روز این کابوس را...
شعر از فاضل نظری
بعضی ها همیشه خوشحالند مگر اینکه اتفاقی بیافتد و ناراحت شوند. رنگ های شاد می پوشند. موسیقی شاد می شنوند. مهمانی می روند و میهمانی می دهند. عاشق روز هستند و آفتاب
بعضی ها غمگین هستند مگر اینکه اتفاقی بیافتد و خوشحال شوند. رنگ های تیره می پوشند. موسیقی غمگین می شوند و از میهمانی رفتن و میهمانی دادن بیزارند از روز هم همین طور. عاشق شب هستند.
شاید خیلی ها بگویند گروه دوم مریض تشریف دارند. طبیعی نیستند. مثل جغد هستند. عزا گرفته اند .
اما من از گروه دوم هستم!
بی خودی خوشحال نیستم. رنگ مورد علاقه ی من برای لباس سرمه ای و مشکی است! غمگین ترین نوع موسیقی سنتی را دوست دارم هر چه کمانچه اش بیشتر باشد بهتر! از رفت و آمد برای گفتن و خندیدن خوشم نمی آید! روز را دوست ندارم. مخصوصآ اگر آفتابی باشد. صبح که بیدار می شوم ابتدا از پنجره اتاقم به آسمان نگاه می کنم. اگر ابری بود دلم باز می شود اما اگر آفتابی بود ... می گویم بازهم یک روز تکراری!!!
به نظر من آینده ی هیچ کس خوب نیست مگر اینکه خلافش ثابت شود! جایی برای خوشبینی وجود ندارد. ترجیح می دهم بد بین باشم و بعدآ بگویم در اشتباه بودم تا اینکه خوشبین باشم و بعد بگویم احمق بودم!
در دادگاه من اصل بر برائت نیست! اصل بر مجرمیت است . بنابرین حوصله ی کمتر کسی را دارم.
انتقاد پذیر نیستم! اصلآ و ابدآ ! به جز از ۴ . ۵ نفر از احدالناسی انتقاد نمی پذیرم! فرق این ۴ .۵ نفر با دیگران هم این است که به آنها واکنشی نشان نمی دهم!
آهنگ هر دو وبلاگم غمگین است! حالا می خواهد دنیایی خوششان نیاید . خوب نیاید! چنانکه یکی از دوستان امروز برایم نوشته بودند که این آهنگ دیگر چیست؟! حداقل کاری کن که بشود قطعش کرد. من هم گفتم: این مطالب با این آهنگ است ! اسپیکر کامپیوترت را خاموش کن!
من در چارچوب اخلاق خود رای هستم! و نیازی به مشورت هیچ کس ندارم. تا جایی که اخلاق و عرف و شرع و قانون را رعایت می کنم این من هستم که تصمیم می گیرم چه چیز برایم خوب است و چه چیز بد !
من ترجیح می دهم رنگ لباسم تیره باشد! من از موسیقی شاد بدم می آید ! وقتی تنها هستم خانه تاریک است! آفتاب در نظر من مزخرف است!
پول در نظر من بی ارزش است! خیلی خیلی بی ارزش... برای همین هر کس پول مرا بخواهد بی درنگ به او می دهم نامش گدا پروری باشد خوب باشد!
من یک ریال هم پس انداز نمی کنم! چون فردایی که هنوز نیست مگر می شود برایش فکری کرد؟ می شود به عدم فکر کرد؟! برایش مختصاتی قائل بود؟
جوان بودن یک مریضی نیست که عوارضش بر همه یکسان باشد! جوان هستم اما با تعاریفی که خودم دارم.
پ.ن: در پاسخ به عزیزی که امروز فرمودند : رنگ شاد بپوش! تاریک خانه نساز ! موسیقی شاد گوش کن و.............
سطحی ها فکر نمی کنند ! مانند آدم آهنی ها هستند. انگار همه چیز درونشان برنامه ریزی شده است. همه شان هم مثل هم هستند با اینکه شغل های مختلفی دارند از بقال و دلال و دلار فروش گرفته تا استاد دانشگاه و وکیل و... کاملآ قابل پیش بینی هستند و اگر ١٠ سال هم آنها را نبینی می توانی حدس بزنی که چه کار می کنند. امروز می خواهم در مورد چند ویژگی آنها بنویسم!
یک روز به کار می آید( بیشتر در سطحی های قدیمی!)
از بیست سال پیش هرچه قبض آب و برق و گاز و تلفن دارند جمع کرده اند! وقتی می پرسی چرا می گویند : یک روز یک جایی به کار می آید! کجا؟ و کدام روز ؟ خدا می داند. هر چه آشغال دارند از رادیو شکسته و صندوق چوبی و قالی پاره و ... در خانه نگه می دارند و دلشان نمی آید دور بریزند ... آخر یک روز به کار می آید ! از هر چیز ده تا کپی می گیرند و اینجا و آنجا می گذارند که اگر گم شد کپی اش باشد. پولشان اگر از پارو هم بالا برود باز به دنبال ثبت نام کوپن و سر کوپن می دوند که شاید روزی به کارشان بیاید!
سطحی ها جو گیر می شوند !
آماده جو گرفتن هستند . یک روز سریال لاست است . روز دیگر تلویزیون آوردن از بانه !
سطی ها می ترسند !
همیشه از آینده می ترسند ! برای همین هر چه که گران شود می خرند ! برنج را به خاطر داریم که هر چه گران می شد بیشتر می خریدند از ترس اینکه قحطی شود !
سطحی ها کتاب می خوانند !
در میان این سطحیان هستند آنهایی که به مطالعه علاقه دارند . اما چه می خوانند؟
موفقیت! قانون جذب ! همسر ایده آل ! طالع بینی هندی ! اسرار جن !
سطحی ها و موسیقی !
خیلی ها شان به موسیقی علاقه دارند ! خواننده ی مورد علاقه اینها ( همای ) است!! هنوز یک نفر هنرشناس و یا کسی که با موسیقی خوب به حد معمول هم آشنایی داشته باشد ندیده ام که از اینچنین موسیقی ای خوشش بیاید. اما اینها عاشقش هستند!
تازه رپ هم گوش می دهند !! تهران یعنی شهری که ... !! آهنگ هایی که تحملشان برای 30 ثانیه هم غیر ممکن است ... اما خوب... این ها باید هر لحظه ثابت کنند که عاشق بی کیفیت ترین چیز ها هستند.
سطحی ها شاعر می شوند !
خیلی از این سطحیان شاعر دیده ام! حسی که در دیدار آنها به شما دست می دهد چندش است ! معمولآ قالب شعرهایشان سپید یا سپید تر از سپید است! مثلآ:
آه... سردم است... لحاف چهل تکه ی ننم کجاست؟!!
یکی شان از این چیزها می خواند و دیگران می گویند: وااای ! چه سادگی مسحور کننده ای ! لطفآ یک بار دیگر بخوانید که اصلآ دیوانه مان کرد... فوق العاده بود ! سر هم همه شان تکان می دهند که بله ! فوق العاده است...!
سطحی ها نصرت می شنوند !
با کلاس تر هایشان از دوست داران آموزش زبان نصرت هستند! تا به حال از هزار تایشان شنیده ام که : شما زبان نصرت را داری؟!
و ما ندیدیم یکی از اینها هم درست و درمان زبان یاد بگیرد!
سطحیان و شکم !
خوراک مورد علاقه ی اینها کاپ کورن ( ذرت مکزیکی) است !! باور کنید! نه اینکه هر کس ذرت مکزیکی می خورد سطحی است نه ! ولی مشتری پر و پا قرص آن هستند!
سطحیان و دلقکان !
هر مزخرفی که دلقکان تلوزیون بگویند فردا در دهان این هاست ! : لطف فرمودین! منم حساس ! ها ای که گفتی یعنی چه؟!!!
خلاصه هر بار که در تلویزیون سریال طنزی پخش می شود می دانیم که فردا باید از همه شان بشنویم!
سطحی هرمی می شود !
شرکت های هرمی را انگار برای سطحیان ساخته اند ! که همه زندگی شان را پول کنند و تحویل بدهند.تلفن به همشهری هایشان بزنند و زیر شاخه پیدا کنند. خلاصه عشق این کارها همیشه با اینها ست!
دلال های بالقوه !
سطحیان به صورت بالقوه دلال اند و هر کدام دیر یا زود این استعداد را شکوفا می نمایند! کوچک و بزرگ هم ندارد. بچه هایشان بازار سیاه توپ پلاستیکی و آدامس خروس راه می اندزاند. بزرگترهایشان گوشی موبایلشان را هر روز با این و آن عوض می کنند و سرش پولی می دهند یا می گیرند. یا ماشین بزک می کنند و به در و همسایه می اندازند
دست فروش دوستی!
عاشق دیدن دست فروش ها هستند!! هر کجا یک نفرشان به تماشا می ایستد بقیه هم می آیند و جمع می شوند . پاتوقشان جمعه بازار هاست!
صله ی اسباب !
اینها به جای صله ی ارحام ، صله ی اسباب می کنند. وقتی به خانه ی شما می آیند به جای شما با اسباب و اثاثیه منزلتان کار دارند ! مثلآ: اِ ... تلویزیونتان را عوض کردید... مبارکه. قبلی را چه کار کردید؟!!!
14- سطحیان و سطل ها !
هر شغلی هم که داشته باشند نیم نگاهی به سطل های زباله دارند!
امتحان کنید! یک مبل شکسته را کنار سطل آشغال قرار دهید و از دور به تماشا بایستید. هزار نفر شان می آیند و زیر و رویش می کنند که بیینند چیزی از آن در می آید یا نه . در این مشاهده ی میدانی اگر با ماشین های مدل بالایی هم که وسط خیابان پارک می شوند تا راننده شان نگاهی به مبل شکسته بیندازد برخورد کردید تعجب نکنید!
سطحیان و مسافرت !
تهرانی هایشان وقتی به شهرستان ها می روند احساس خارجی بودن پیدا می کنند.
از کیف کمری استفاده می کنند. عینک آفتابی می زنند حتی در ابر ! کلاه ماهیگیری بر سر می گذراند. پیرمردهایشان شلوار جین می پوشند. خلاصه یک شکل و شمایلی به خود می گیرند که به دیگران بگویند ما از یک جای با کلاسی آمده ایم!!!
اگر بخواهم به این نوشته ادامه دهم پایانی نخواهد داشت و عمرم در راه نوشتن این مطلب به پایان خواهد رسید! . پس تکمیل این مطلب را هم مثل مطلب گذشته به شما دوستان خوب و همراهان همیشگی می سپارم.
سلام. طبق آنچه که پیش تر گفتم امروز نوشته ام در مورد یکی از اقوام بسیار جالب کشورمان است. از اولین روز این وبلاگ تا به حال دوست داشتم در موردشان بنویسم! اما هر بار بنا به ملاحظات اخلاقی و پرهیز از ایجاد حساسیت در مخاطبان خوب وبلاگ به تاخیرش انداخته ام. اما این بار می نویسم ! امیدوارم مطلب قابل تاملی باشد و به حق
شاید ما خرابشان کرده ایم... از بس که راه و نیمراه به روستاهای شان رفتیم و رفته رفته شهرنشینشان نمودیم. از بس که برایشان ژست گرفتیم. آنقدر رفتیم و آمدیم تا به برایشان چیزی شدیم شبیه به اسکناس... و البته آنقدر سودجو بودند که خانه و زندگی خود شان را هم اجاره دادند ... بچه های قد و نیم قدشان را کنار جاده پهن کردند که: ویلا ! اتاق با ماهواره !
اگر ویلایی می خریدیم باید هر روزمان در راه پله دادگاه می گذشت ! یک روز ایکس شکایت می کرد که من سرایدارش بوده ام و حقم را نداده ! یک روز ایگرگ می گفت که زمینت مال پدرش است ! یک روز دیوارت را خراب می کردند ! یک روز گاوشان در باغچه ات بود... یک روز باید پول شورا یاری می دادی... فردایش هم باید پول شورا یاری می دادی... پس فردایش هم باید پول شورایاری می دادی !
آنقدر رفتیم و آمدیم تا حس کردند باید گوشمان را ببرند ! آن وقت پلیس های شان را پشت دار و درخت پنهان کردند تا از تهرانی ها پول بگیرند !
یا در مرداد ماه دنبال زنجیر چرخ می گشتند... یا پلاک ماشینت کج بود... یا یکی از ٣ سرنشین صندلی پشت کمربند نبسته بود . یا ماشین قرمز بود یا ماشین مشکی بود... خلاصه یک چیزی بود ! باید می ایستادی!
بعد هم آقایی با دست به کمر زده و عینک و پای پرانتزی می آمد دم شیشه ماشین و رویش را آنور می کرد و می گفت : گواهینامه ! کارت ماشین ! بعد که می پرسیدی چرا؟ می گفت : خلاف زدی !!!! زود باش بابا جان ! زود باش! حالا با زن بچه ای پارکینگ( کاف را شدید تلفظ کنید!) نمی فرستمت والا باید می رفتی!
باز اصرار می کنی که این خلافی که می فرمایی زدم ! چه بوده ؟!!!
عینکش را در می آورد و با اخم می گوید: ده حواست نیست دیگه! همینه میگم!
باز می گویی : به چی حواسم نیست... الان برای چی جریمه می شوم؟
این بار نیشش را باز می کند که قبض را که گرفتی می فهمی!
می فهمی که... بله! خودش هم نمی داند تو را چرا گرفته است... قبض جریمه را تا می تواند پر می کند و تحویلت می دهد!
به میوه فروشی می روی. می گویی یک کیلو ... بده . صاحب مغازه که احساس زرنگی اش ما را کشته چشمکی به شاگرد می زند. شاگر کیسه ی سیاهی برمی دارد و ٣ کیلو می ریزد. تا بخواهی به خود بیایی می بینی وزنش هم کرده اند و باید پولش را بدهی ... تو هم از آنجایی که احمق تشریف نداری... می گویی ببینم وزنش چقدر است؟!... صاحب مغازه سر تکان می دهد و وزنش می کند... می بینی ٣ کیلو است!!! می گویی بریز سر جاش من یک کیلو می خواهم... کیسه را خالی می کند و تحویلت می دهد . وقتی می خواهی از مغازه بروی . با صدای بلند به طوری که بشنوی می گوید: از این تهرانی جماعت گداتر ما ندیدیم!!!!!!!!!
ماهی گیری که می روی انگار نظر به ارث پدرشان داری!! یا چپ چپ نگاهت می کنند. یا سرآسیمه می دوند و تورهایشان را می آورند و در آب پهن می کنند که مبادا تو زودتر چیزی بگیری و تمام شود!!
همیشه فکرم این بوده که در شهرشان اینگونه اند و ما خرابشان کرده ایم !
اما گویا این طور نبوده و نیست !! در شهرما هم همین هستند!
نوعآ و بالذات احساس زرنگی می کنند ... توجه داشته باشید که ((احساس)) زرنگی !
تا زیر دست و کارمند و کارگر هستند چاپلوسند... کافی است کمی موقعیتت متزلزل شود تا ببینی چه می کنند! فرقی نمی کند کجا باشند چه اداره، چه مدرسه ،چه یک جمع خانوادگی تا بتوانند برایت می زنند !!
غیر قابل اعتماد بهترین واژه ای است که می شود برایشان به کار برد !
یکی از معلم های سابقم که بعد از دوران مدرسه هم ارتباطمان را حفظ کرده ایم. تجربه بسیار زیادی در ایران گردی دارند. به طوری که کمتر نقطه ای در ایران است که نشناسند.
با اخلاق مردمان هر شهر هم کاملآ آشنا هستند... هر وقت صحبت از این طایفه می شود با دل و جان تصدیق می نمایند که بدترین قومی هستند که می شود در ایران پیدا کرد!
و همیشه به من توصیه می کنند با کسی از این ها دوست نباش! که به هیچ عنوان معنای دوستی را نمی دانند! دوستی را نشاید این غدار !
فکر می کنند در همه کار متخصص اند!!! و بگذارید اینگونه به شما بگویم که کسی هم به قدر اینها در چاه نمی افتد! مثلآ آنکه یکی شان ۶ ماه در گیر چاه گرفته ی دستشویی اش بود زیرا خودش اقدام به کندن نموده بود و بلایی به سرش آورده بود که ١٠٠ استاد هم قادر به تعمیرش نبودند !! و کار رسید به آنجا که ایل و تبارش شش ماه خانه به خانه به دنبال دستشویی بگردند!
خیلی خیلی خیلی بسیار زیاد می شود در موردشان نوشت! اما نه وقت نوشتنش مرا هست و نه شما را حوصله ی خواندش ... اگر باز هم مطلبی در تکمیل این نوشته دارید لطف نموده و در قسمت نظرات بنویسید.
ای کاش در زمان ناصرالدین شاه زندگی می کردم. و تحریم تنباکو ! لا اقل از شر قلیان های نکبتی که همه جای کشورمان را به لجن کشیده اند در امان بودم! حالم به هم می خورد از این خانواده هایی که پدرشان به فرزندان قلیان می دهد ! از آن جماعت به درد نخوری که می گویند بگذار هر کار می کند جلوی خودم بکند...
جالب است که اگر همین پدر ببیند که فرزند عزیز و نورچشم از جان عزیز ترش سیگار می کشد با پشت دست دهانش را خرد می کند ... اما برای قلیان نه !
از دربند و درکه و فرحزاد و کن و سولقان و ... بدم می آید ! چون حرص می خورم وقتی می بینم این همه دختر و پسر جوان پدر خود را با این مزحرفات در می آورند...
ذره ای وقار و شخصیت از بعضی از این مردم نمی بینیم...
شاید من عقبم... اما برایم پذیرفتنی نیست که دختری صحبتش از خوانسار و دو سیب و... باشد. هر وقت که چنین صحنه ای می بینیم... برایم باور نکردنی است... حتی اگر هزار بار هم دیده باشم... عصبی می شوم!
به هر پارکی که می روی چهارنفر با تنبان و دمپایی لا انگشتی کش و قوس می آیند و قلیان می کشند... صد رحمت به شیره کش خانه های ی عهد بوقمان که حداقل جای معینی بودند ! فعلآ که این مصیبت پارک و رستوران و آثار باستانی و خیابانها و خانه ها را گرفته است .
خلاف اصل هم شده ایم ! هر کس می شنود قلیان نمی کشم می گوید ای بابا الان دیگر کسی هست که نکشد؟ قسم می خورم! قسم می خورم ! قسم می خورم! که اگر تمام این هفتاد میلیون هم قلیان بکشند . من نکشم! حتی برای یک بار امتحان
دبیرستانی که بودم خیلی ها به سراغ سیگار و مواد مخدر رفته بودند... خیلی ها هنوز هم سیگار را از دوران دبیرستانشان به یادگار دارند! اما حتی یکبار به امتحان یکی از این ها هم فکر نکردم ...
شان انسان این نیست! این دراز و نشست روی تخت های دربند و درکه ... خجالت آور است... زن و مرد و پیر و جوانمان قلیان می کشند... بچه های ١٢ ، ١٣ ساله نیز...
کی می خواهد این بساط جمع شود؟ کاش یک نفر پیدا می شد و این خطر اجتماعی را جدی می گرفت و درب قهوه خانه ها را گل می گرفت...
پ.ن: مطلب امروزم این نبود... اما این را هم مدتی بود که می خواستم بگویم... خدا بخواهد مطلب بعدی خیلی زود تر از فاصله ی معمول مطالبم نوشته خواهد شد.
پ.ن٢: دوست دارم تا اردیبهشت چند مطلب جنجالی داشته باشم! شاید در مطلب بعد یا ٢ مطلب بعد یک نمونه اش را آزمایش کنم! ( بررسی قومیت ها )
یا (در اخلاق عوام الناس)
یک خواهش دارم از همراهان ثابت وبلاگ اینکه اگر امکان دارد بنویسند که اهل کجا هستند! سعید پسر ایرانی که نخواهد گفت اما می دانم از آن جایی که به خدمتش خواهم رسید نیست !
هر کس ننوشت و بعدآ گله کرد که به من توهین شده خودش می داند! 
چندان که باید و شاید نگفته ام... زیرا چندان که باید و شاید نشنیده ام...
انگار گوش هایم باز شده اند... گویی رانندگان دربست بعد از غروب دلشان بیشتر به درد می آید... یا من شب ها آرام ترم و شنوا تر... ابتدا کم می گویند... بعد هم : ببخش آقا... سرت را درد نمی آورم... و من تمام توانم را برای گفتن یک جمله جمع می کنم: نه!!! این چه حرفی است... بگویید! من هم می گویم... و بعد می گویند... و من می شنوم... می گویند و می گویند و بعد سکوت تا من بگویم... شروع می کنم به دروغ گفتن... اینکه زندگی خیلی خیلی زیباتر از این چیز هاست که می گویی! دروغ می گویم و نگاهشان می کنم... نگاه های خسته شان رنگ فکر کردن می گیرد ولی به سرعت فکر را رها می کنند و به دیوار واقعیت می خورند... به قرض و قسط و اجاره و بچه و کلاس و کفش و کیف و شب یلدا و عید و ماشین خسته و لنت و بنزین و...
شروع می کنم به همدردی! که بله زندگی سخت است... برای همه سخت است... برای من هم سخت است... نگاه های خسته شان رنگ فکر کردن می گیرد اما باز هم خیلی زود...آخر من دربست گرفته ام!! گاهی می فهمند و می گویند!!
مثل یکی که گفت: ای بابا شما دیگه چته؟ دربست که گرفتی این هم سر و وضعته...
سر و وضع؟ دربست؟ قسم می خورم برایم هیچ چیز مهم نیست!
مجبور می شوم باز هم دروغ بگویم که خیلی خیلی عجله دارم و...
گاهی برای راحتی دربست می گیرم... اما گاهی هم برای شنیدن...
وقتی پاسخشان را می دهم با صبر ... اینکه خدا با کسانی است که صبر می کنند... اینکه هر لحظه بستر معجزه ای است... اینکه هر روز ، روز دیگری است... امیدوار می شوند... از انرژی سرشار می شوند... اما می دانم این احساسشان زیاد دوام نمی آورد... تا خانه... آنهم شاید...
من کارم را کرده ام... آرامشان کرده ام...
یکی روزنامه می خواند... گفت بذار ببینم دنیا دست کیه؟ گفتم : دست من که نیست! گفت اگر بود که گدا خانه اش کرده بودی ... اول خندیدم ! ولی بعد...
از لفظ گدا خانه بدم آمد... اما حرف خوبی بود!! دنیا که دست من نمی شود... یک دهات هم همین طور... اما اگر توانی باشد قسم می خورم از دردمندی نگذرم...
خدایا ! کسی را رها نکرده ام...
اما مرا توان چندانی نیست...
فقط کلام... گاهی کلامم راه گشا می شود...
ربّ اشرح لی صدری و یسّر لی أمری و احْلُل عقدةً من لسانی یفقهوا قولی ...
١-حرف می زنی... نگاهت می کنند... گاهی خنده ای ... گاهی پاسخی اما نه آنچنان ... نه آنقدر که گفته ای... شاید سخت می گویی؟... سخت است دیگر سخت شنیدن... روزگار ((فاز دادن)) و(( خفن است)) روزگار ((دلت خوشه))!
((دمش گرم ِ)) ما (( بسیار عالی)) است! شاید هم عالی نباشد... من فکر می کنم که (( بسیار عالی)) واقعآ عالی است...
٢- امروز دوستی گفت : دارم در مورد جبر و اختیار می خوانم...
من هم فکر کردم... جبر و اختیار... چقدر گفته اند و نوشته اند...
این که فردا این کنم یا آن کنم/ خود دلیل اختیار است ای صنم!
و هزار هزار از این دست... اما من نمی پذیرم !
من معتقد به جبرم ...
البته درست هم نمی دانم! یک جا هایی هم انگار اختیار است... شاید اختیار هم شاخه ای از درخت تنومند جبر باشد... شاید اختیارمان بر جبر هم اثر بگذارد چنان که جبر بر اختیارمان چنین می کند...
گاهی در اختیارمان مجبور می شویم... گاهی مجبور می شویم به اختیار!
گاهی هم به اختیار مجبور می شویم...
٣- امروز در خیابان سربازی را مشغول دیده بانی می دیدم... عالی بود! گفتم من حاضرم به جای ٢ سال ۴ سال خدمت کنم اما در دیدبانی! آن هم در شب... فکرش را که می کنم کلی ذوق می کنم! یک اتاق کوچک در ارتفاع... شب... سکوت ... در نقطه ای دور افتاده... تو می مانی و ستاره ها... تو می مانی و شعر ... تو می مانی و خدا ... تو می مانی فکر هایی که در صف اند... عالی است !
پ.ن: می ترسم با این نوشته ها زنگ منزلمان را زده و پیراهنی سپید و بلند آستین را به عکس بر ما بپوشانند و راهی دارالمجانین مان کنند ! البته زیاد هم نمی ترسم ...
آنجا هم عالمی است... شاید قشنگ تر ...
کوچک که بودم در هر میهمانی صحبتی هم از تنهایی من می شد! هر بار هم کسی پیدا می شد که بپرسد دوست داشتی خواهر و برادر داشتی؟
و هر بار جوابم منفی بود! چون فکر می کردم اگر بچه ی دیگری باشد در اسباب بازی هایم شریک می شود...
به نوجوانی که رسیدم دیگر تنهایی ام را دوست داشتم... در پوست و گوشت و استخوانم بود... و در شعرم ...
باز هم پیدا می شدند آنهایی که بپرسند: دوست داشتی خواهر و برادر داشتی؟!!
و باز هم پاسخم همان بود . این بار نه برای اسباب بازی بلکه برای تنهایی... برای سکوت... اینکه صدای پدر و مادرم برای خانه کافی بود...
برای سکوت... برای تنهایی...
اما الان که در ابتدای جوانی ام... کسی دیگر نمی پرسد... تا بگویم : چرا !
خیلی دوست دارم...
دوست داشتم برادر بزرگتری داشتم... یا همسن... اصلآ برادر دوقلو !
کسی که مثل من می دید... مثل من بود! با هم بودیم... یک روح...
خوب بود... حالا که خیال است ...پس... چه ایرادی دارد؟... ما هم که خوراکمان خیال است.... یا علی...
برادری بود اهل شعر ... اهل ساز ... اهل حرف ! زیاد می گفت... زیاد هم می شنید... شب را دوست می داشت مثل من ... نه برای خواب ، برای بیداری... باران را دوست داشت برای شعر ! برای روحش ... برای خدا...
خدا را دوست داشت برای خدا...
و انسان را دوست می داشت برای آنکه انسان است... و برای خدا...
اگر بود هم تنهایی ام را حفظ می کردم... او هم حفظ می کرد... با هم مشق تنهایی می کردیم... یک تنهایی عمیق ... با هم...
یک نفر بود... اینک در این دنیا هیچ کس نیست... لحظه ای و ساعتی و روزی هستند و بعد... هر کس به سویی می رود... آنکه می ماند تویی... برادری نیست که از دور هم با تو باشد... تا ابد با تو باشد...
آنی که با تو بگوید ... آنی که از تو بشنود... آنی که با تو بشنود... آنی که با تو ببیند...
برادری از خون و روح تو ...
نیست... و نخواهد بود... اما ای کاش بود...
پ.ن: چند شعر در انتهای مطلب نوشتم و پاک کردم . زیرا چنان نبودند که من می خواستم! شعر های پاک شده از : خودم ، فاضل نظری و هوشنگ ابتهاج ...
دست هایشان را ها می کنند... سردشان شده است... فال به دست... واکس به دست... گل ... روزنامه...
دعوا می کنند... سر آدامس ، فحش می دهند . کتک کاری می کنند... بزرگ تره توی گوش کوچک تره می زنه... صورتش قرمز می شه... آدامسش رو هم می گیره... گریه... فحش ... گریه...
می رود به گوشه ای... دلم برایش می سوزد...
فکر می کنم... بیچاره بچه کسی را دارد تا صورتش را ببوسد؟ ... بغلش کند؟...
دلش هوای مادرش را نکرده است؟... بیچاره بچه...
تصمیم می گیرم برخورد کنم... اما ... مگر ضارب از مضروب وضع بهتری دارد؟... او هم کتک خورده ... او هم گرسنه مانده... سرما کشیده... یاد گرفته است... یاد گرفته که اگر از دیگری نگیرد از او می گیرند... اینکه ایثار کشک است! اینکه باید بر حق دیگران راه رفت... او هم یکی مثل بچه ی کوچک تر... تازه چند سال از او بیشتر رنج کشیده... منصرف می شوم...
وجدان را آرام می کنم! می گویم....... پولی به او می دهم... برایش آدامس می خرم... اصلآ برایش ساندویچ می خرم... اما... اگر باز بزرگ تر ها از او بگیرند چه؟... ساندویچ و پول به درک ... دلش بیشتر می سوزد...
می روم... اما هنوز فکر می کنم... آینده اش چه می شود... میان این آدم ها... با این وضع زندگی ... وسط خیابان...
دلم می گوید : خودت آینده ات چه طور است؟! بهتر از این؟ می دانی؟! آرامشت بیشتر از او خواهد بود؟!
عقلم یاوه می گوید... که تو سواد داری ، خانواده داری... پول... تازه خدا با تو است ... خفه اش می کنم! دهانش را خرد می کنم... بیشتر برای مورد آخر... برای خدا... استغفار می کنم... مگر آن کوچولو خدا ندارد؟... اصلآ کسی هست که خدا با او نباشد؟... بعد هم مگر تو که هستی؟ که خدا یارت باشد... هان؟ بگو! خیلی خوبی؟ آدمی؟ لعنت بر تو که خود را اینقدر دست بالا می گیری... بعد هم... اگر قرار باشد خدا با یک نفر باشد ... با توست یا با آن کودک؟!! با تویی که به آسانی گذشتی؟ با تویی که فقط فکر کردی؟ فکر!!! همین را بلدی؟!!!! افتخار هم می کنی که فکر می کنی...
اه اه اه
این همه انسان بی مصرف... این همه ادا ! این همه فیلم ... بس نیست؟
جشنواره خیریه می گیریم! مطرب می آوریم و کباب باد می زنیم! : (( آفتاب نشی باز بری زیر ابرا )) !!!!!! ٢ میلیون تومان لباس می پوشیم و در ابر عینک می زنیم و شکممان را سیر می کنیم و شاد هم می شویم و منتی هم بر سر معلول و سرطانی و دیالیزی و وجدانمان و خدایمان هم می گذاریم که به بازارچه خیریه رفته ایم... جمعه صبح آقا شوخی نیست که ! ١٠ صبح جمعه...از خوابمان زده ایم...(( به هر حال وظیفه ای بود ! باید می رفتیم... بندگون خدا !!! طفلکی ها ))....
اما از خانه تا بازارچه کوریم! نمی بینیم این کودکانی را که برای یک فال ٢٠٠ تومانی سرشان را به شیشه ماشین ها می کوبند... التماس می کنند...
رو هم ترش می کنیم!
هر چه بگویم کم است و صد البته بی فایده ... اما می گویم ... هزار بار...
((حرف بزن ابر مرا باز کن
دیرزمانی است که بارانی ام)) ...
معمولآ برای چیزی شوقی ندارم و اصولآ همه چیز برایم یک جور است. جدید و قدیمی. همه چیز مثل فیل است! مرده و زنده اش یک قیمت دارد.
اما یک چیز این طور نبود! دانشگاه ... ٢ روز پیش در حیاط دانشکده ٢ نفر را دیدم که کتاب مقدمه علم حقوق در دست داشتند و با هم حسابی بحث می کردند... یاد خودم افتادم! بپریم به سال ٨۶ : !
مرداد ماه بود که نتایج کنکور را زدند... صبح زود سراسری و ظهر هم آزاد را. سراسری که صبح داده شد قزوین قبول شده بودم . بد نبود ولی خوب... سخت بود برایم... ناراحت نبودم اما خوشحال هم نبودم... اما ظهر ! آزاد تهران قبول شده بودم. جزء بهترین لحظه هایم بود... پدر و مادر هم خوشحال بودند که پسر یکی یدونه شان در شهر خودشان ماند! بعد هم که سیل تبریک آشنایان.
از آن لحظه به بعد کلی ذوق داشتم! اینکه می روم به دانشگاه ... حقوق می خوانم و... خیلی خوب بود! چندی بعد هم رفتم و ثبت نام کردم... سر راه بازگشت به دنبال خرید کیف رفتم
خوب ذوق داشتم ! پدر و مادرم هم همین طور . بالاخره توی خیابان میر داماد یک کیف دلسی خوب پیدا کردم! از فردایش هم شوق بیشتر شد.. ماشین ! چند روزی گشتم بالاخره یک پراید خریدم. رانندگی ام هنوز تعریفی نداشت -هر چند گواهینامه داشتم-
به همین دلیل پدر فرمودند ماشین نمی بری تا رانندگی ات کامل شود ! 
٢ هفته ای را با تاکسی به دانشگاه رفتم... و در کنارش هم رانندگی را تمرین می کردم تا احساس کردم که خوب است. پس بعد از ٢ هفته ماشین بردم... بگذریم که در راه ٣ بار خاموش کردم! اما از فردایش همه چیز ردیف شد و دیگر از خاموش شدن خبری نبود. خیلی لذت بخش بود ! ترافیک هم جالب بود! شجریان هم شده بود همراه همیشگی مسیرم...
اما خود دانشگاه... روز اولی که رفتم. مدنی یک داشتیم... با خودم فقط یک کتاب قانون مدنی برده بودم و یک دفتر یاد داشت. چند خطی هم مطلب نوشتم... به خانه که آمدم با آب و تاب آن چند خط را برای پدر که خودشان هم حقوق خوانده بودند خواندم!!!! یادم است!
یک هفته ای اساتید آمدند و کتاب معرفی کردند ... نوبت انقلاب رفتن بود... این هم خیلی خوب بود. اما عین این .... ( خواستم مثال بزنم گفتم الان مورد اعتراض واقع می شود! ) راه افتادم به تک تک کتاب فروشی ها لیست کتاب هایم را نشان دادم که : دارید یا نه؟!
اما تجربه ای شد و فهمیدم که کتب حقوقی را چند کتاب فروشی خاص دارند!
هر جمله ای که اساتید می گفتند را می نوشتم و بعدآ به دنبال بیشتر دانستن درباره آن موضوع می رفتم... به هر کتابی که استناد می شد می خریدم! جو را ببینید!
قانون مدنی می خواندم و نظم کنونی کاتوزیان را ... قانون مجازات و کتاب زمینه ی حقوق جزای نور بها و ...
خلاصه یک ترم این گونه گذشت تا اواسط ٢ ! که جو رهایم کرد!
دانشگاه عادی شده بود... دیگر به شوخی دانشکاه می خواندمش( آن جا که از دانش می کاهد ! )
یاد گرفتم که همه چیز درس نیست! باید زندگی هم کرد... شعر گفتن را رونقی دوباره بخشیدم... با دوستانم بیرون رفتم... کتاب هایم همه چیز شد غیر از حقوقی ! زدم در کار ادبیات و فلسفه !
و بالاخره تعادلی بین درس و خویشتن خویش ایجاد نمودیم!
یا لطیف
سلام. چند وقتی است که به اخلاقی از اخلاق های بدمان فکر می کنم... نمی دانم زیاد شده است یا من تازه توجهم به آن جلب شده . بازی با آبرو! تهمت ... روزنامه ورزشی : مایلی کهن گفت:... قلعه نوعی گفت:... ایکس گفت: ایگرگ دوپینگی است! ایگرگ گفت: زد دلال است و...
وبلاگ ها را می خوانم: یکی از شعرا: آقای ... - یکی دیگر از شعرا- نام اصلی اش ... بوده . پدرش در شهر ... در کار های خلاف مشهور بوده و...
دانشگاه می روم. شنیده ای؟! استاد فلانی ... استاد بهمانی در پرونده ای ... فلان دانشجو ... فلان حقوقدان... و...
در خانواده : می گویند این همسایه رو به رو... می گویند این مغازه سر خیابان...
همه در حال گفتن هستند و شنیدن... راه رفتن بر آبروی یکدیگر...
چند وقتی است که تاکسی سواری ام بیشتر شده است . باور کنید بسیاری از این راننده های تاکسی برایشان زندگی مردم سر گرمی است! چند وقت پیش مجله ای خریده بودم در مسیر آن را مطالعه می کردم... راننده تاکسی هم نیم نگاهی پشت ترافیک به آن می انداخت... در یکی از صفحات عکس هنرپیشه خانمی بود. راننده شروع کرد به خندیدن و نا سزایی گفت! تعجب کردم که چه می گوید... گفت : اینها خوب و بد ندارند همه شان یک جور هستند!!!! و بعد نا سزایی دیگر گفت و ادامه داد... هیچ نگفتم... وقتی به همین سادگی این همه انسان بی گناه را مورد اهانت قرار می دهد... کسانی را که نمی شناسد ... چه می شود گفت... لابد اگر بپرسی از کجا می گویی؟ پاسخ خواهد داد که شنیده ام!
خدا که نیستیم که همه چیز را بدانیم... اما انگار همه چیز را می دانیم... قضاوت می کنیم... خیلی خیلی ساده ... حرف است دیگر ! می گوییم و عده ای هم می شنوند... شاید هم بخندند. شاید هم بحث داغ تر شود و در مقام یک مصلح اجتماعی ساعتی سخن برانیم... که وای ! چه کار بدی... چه انسان بدی... مگر می شود چنین کرد؟... بعد هم : - خدا خافظ - خداحافظ ! تمام شد... اما نه ! نشد... یک نفر را کشته ایم . گاهی هم چند نفر را...
وااای ! نمی دانی ! شنیده ام که آقای فلان این طور آدمی است... شنیده ام x است... شنیده ام y است... شنیده ایم ! اما همین کافی است تا بگویند : به فلانی اعتماد نکنید... آخر می گویند این طور است و آن طور ! می گویند پدرش... می گویند برادرش.. خواهرش... حق هم دارند که بگویند که ((می گویند)) ! ما گفته ایم... ما کشته ایم... گاهی یک حرف ... یک زندگی را نا بود می کند... نمی کند؟ یک تهمت ... یک دروغ ... می دانیم... اما باز هم می گوییم... یک دقیقه می گوییم... یک دقیقه می خندیم... اما شاید دیگر ی روزها و ماه ها دیگر نخندد... اگر دین نداریم که هیچ... اما اگر دین داریم حتمآ شنیده ایم که : آبروی یک مومن مثل خون او است... شاید خون را نریزیم که گناه نکنیم... که قاتل نباشیم! اما آبرو... چقدر ساده ...
مگر خدایمان در قرآن نمی فرماید: لا تقف ما لیس لک به علم ان السمع و البصر و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسئولا
مسئول... ساده نیست! باید پاسخگو بود...
لا تقل ما لا تعلم
نماز می خوانیم چون خداوند فرموده است... روزه می گیریم به همین دلیل اما وقتی می فرماید آنچه نمی دانی مگو... اینکه گوش و چشم و قلب و... مسئول اند... نمی شنویم... نمی بینیم... چشم داریم و نمی بینیم... گوش داریم و نمی شنویم همان هایی می شویم که از حیوانات هم گمراه ترند...
می دانید دلیلش چیست؟ من می دانم... چون می خواهیم به هر قیمت حرف بزنیم! هر چه که شد... باید حرف زد حال یاوه باشد... باشد! همین که برای دیگران جالب است کافی است... همین که گوش می کنند کافی است...
افتخار هم شده است! عده ای می گویند آمار دنیا به دست ماست... می گویند و می شنوند... و از آن بد تر اینکه می نویسند... می شود روزنامه ... می شود وبلاگ شخصی ما... از وبلاگ ها که دیگر نمی دانم چه باید گفت... گاهی وبلاگ های به روز شده را می خوانم... باور کنید کسری از مطالب تهمت است! به بازیگر... به فوتبالیست... به دوست... به همسایه... به خواننده ... به همکلاسی ... به استاد و به شاعر به نویسنده... و...
خودم را هم می گویم. خیلی وقت ها شده است مطلبی را نقل کرده ام و بعد دیده ام که نه ! نباید می گفتم. نباید می نوشتم. نمونه اش را قدیمی تر های وبلاگ می دانند !
مطلبی که در مورد یک خواننده نوشته بودم و بسیار تند بود بعد هم دیدم که داستان به آن غلظت نبوده است!
شاید باید سکوت کردن را تمرین کنیم... بیشتر فکر کنیم...
به دنیایی تهمت می زنیم اما کافی است یک هزارم آن برای خودمان یا خانواده مان اتفاق بیفتند... آن وقت می خواهیم خون به پا کنیم! طرف را بکشیم ! پدرش را در بیاوریم... حق هم داریم آخر با آبرویمان بازی شده است! یک اصل صحیح : هر عملی را عکس العملی است ! اگر بگوییم ، می شنویم ... بزنیم ، می خوریم ... دروغ بگوییم دروغ می شنویم و هزار هزار از این دست...
موفق باشید و در پناه خدا
١- وقتی به آینده ات فکر می کنی یعنی که الان همه چیز خوب است زیرا اگر نبود به حال فکر می کردی نه به آینده . شاید هم چون امروز خوب نیست به آینده فکر می کنی که شاید بهتر باشد.اما نه! امروز چه خوب باشد و چه بد به آینده فکر می کنی!
٢-وقتی به آینده فکر می کنی همزمان به گذشته هم فکر می کنی. وقتی به گذشته فکر می کنی ترجیح می دهی که فکر نکنی . وقتی ترجیح می دهی فکر نکنی فکر می کنند هیچ گاه فکر نمی کنی. پس دوباره فکر می کنی که فکر نکنند فکر نمی کنی اما همیشه فکر می کنی که فکر نمی کنند که تو فکر می کنی!
چی نوشتم!
٣- امروز مهمان کلاس گلستان سعدی بودم. چقدر عالی بود. استاد آن کلاس حکایات زیادی خواندند. اما یک حکایتش را بیشتر دوست داشتم . داستان فقیری بود که دزد به خانه اش زد... فقیر بیدار شد و دید چیزی در خانه ندارد که دزد بردارد و دست خالی نرود. فرش کهنه زیر پایش را جمع کرد و به سمت دزد انداخت تا دست خالی نرود...
کتکش نزد ! فریاد نزد: آی دزد ! وایسا بینم !!! به ١١٠ زنگ نزد ! تمام هستی اش که یک قالی کهنه بود به او بخشید. که شاید او نیازمند تر باشد...
۴- دوستان یک پیشنهاد خوب دارم! بیایید کتاب هایی را که دوست داریم صوتی کنیم برای روشندلان . تا با صدای ما بشنوند... وفتی تنها هستم با صدای بلند کتاب می خوانم ! خوب می شود استفاده کرد... دیوانگی مان مفید باشد! چند وقتی است که خیلی جدی به این قضیه فکر می کنم... حتی می خواهم شعر هایم را هم بخوانم... خیلی از والدین روشندلان وبلاگ می نویسند... سایت هایی تخصصی هم برای این کار وجود دارند، سایت هایی که کتب مختلف صوتی را تقدیم نا بینایان می کنند . خیلی خوب است... در اولین فرصت شروع می کنم. شما هم شروع کنید. لازم نیست شاهنامه را بخوانید... یا رمان های ده ، دوازده جلدی! از کتاب های کوچک شروع کنید...البته شروع کنیم بهتر است! چون خودم هم هنوز شروع نکرده ام.
پ.ن: کاری به ستایش ندارم
! برد دانشکده مان را خوانده ام! : برای صوتی کردن کتاب ها و جزوه های دانشجویان نابینا با این شماره تماس بگیرید...
پیام های بازدید کنندگان را دوست دارم... سعی می کنم تا آنجایی که امکان دارد به آنها پاسخ دهم... خیلی ها بی نام پیام می گذارند و این یعنی اینکه می شناسمشان و برای همین نمی خواهند با نام خودشان انتقاد کنند... خوب! این بد است... این یعنی که یک جای کارم اشکال داشته است که می ترسند با نام خودشان انتقاد کنند...
در این چند سال خیلی در مورد من قضاوت شده است... از مغرور و متکبر گرفته تا مذهبی و مثبت - که آخرین قضاوت بود-( نظرات ٣ مطلب قبل : چی می شود کرد)
به تمامشان فکر می کنم... واقعآ کدام یک از اینها من هستم؟ شاید همه ی اینها... شاید هیچ کدام... نمی دانم... کاش از آسمان سروشی می آمد و می گفت!
چند وقت پیش پیامی خصوصی دریافت کردم که نوشته بود (( اظهار فضل می کنی؟!))
نه ! باور کنید اینگونه نیست... کدام فضل؟ ...
وقتی می گویم شاعر خوبی نیستم... فکر می کنند شکسته نفسی می کنم!! از این کار بیزارم...
گناهی هم ندارند آن قدر انسان بی مصرف پر ادعا دیده اند که اگر بگویی هیچ نیستی فکر می کنند ادا در می آوری!
خوش به حال مولانا که می گفت: هر کسی از ظن خود شد یار من...
می چه بگویم؟ هر کسی از ظن خود شد بار من؟!
دیگری فکر می کرد که من عارفم... چه پاسخی بدهم... عارف؟ من؟!! اگر گاهی اعتقاداتم را می نویسم فقط می خواهم که جایی بمانند ... نه برای دیگران... نه برای بهشت... می نویسم تا بدانم دردهایم چیستند...
کسانی که از نزدیک من را می شناسند می دانند که مسخره تر از این چیزها هستم... چیزی که نیستم انسانی جدی است... فیلسوف و عارف و... کدام است؟
من؟!...
از زمانی که شعر هایم در محیط مجازی پراکنده شده اند . روزی نبوده که کسی در خواست add شدن در یاهو مسنجر نداده باشد... همه را رد می کنم! هر کس را نشناسم رد می کنم ! خیلی ها آمدند روی خط و پرسیدند و پرسیدند... چند سال داری... متولد چه ماهی هستی... گفتند و خواستند که بشنوند ... اما چیزی نشنیدند که می خواستند... گناهی ندارند فکر می کنند شاعر از فضا آمده است... فکر می کنند هر کس چهار خط شعر گفت از آسمان آمده است و مرد رویاهاست و...
همیشه تاسف خورده ام... چرا این چنین می اندیشند؟...
آقا ! خانم ! می دانید من کی ام؟! کمک کنید... شاید بدانم... اظهار فضل نیست! عرفان نیست! فلسفه نیست!
امضا: کسی که نه شاعر خوبی بود و نه بنده ی خوبی!
١- نشستن روی آن قالی ها را دوست دارم ، نیمه شب ها... شلوغ است اما همیشه برایت جا هست... گوشه ای می نشینی ... ابتدا خجالت از بی دردی ات در برابر اینهمه دردمندی که هر کدام به تمنایی آمده اند آزارت می دهد... زبانت را می بندد... می گویی : حرفی نمی زنم... فقط می نشینم... چندی می گذرد و به خود می آیی... چیزی نمانده است که نگفته باشی چیزی نمانده است که نخواسته باشی... دور و برت را نگاه می کنی ... هر گوشه کسی می گرید اما ... چشمان تو خشک تر از این حرف هاست... آن وقت تو هم ...
٢- تنهاییم... بدانیم یا ندانیم ... انسان تنهاست... هیچ کس از اندوه تو غمگین نمی شود مگر ٣ نفر ! از این ٣ شاید ٢ تایشان اصلآ نباشند... شاید بروند... شاید لیاقت درد هایت را نداشته باشند... اما یک نفر همیشه هست که هوایت را دارد. حتی زمانی که از او دلگیری...حتی زمانی که از تو دلگیر است...
١- فردی گفت: خوشبختی و بد بختی انسان به دست خود اوست.
گفتم: بد بختی اش آری ! اما خوشبختی اش خیر !
می شود بدبخت شد . ساده است...-بر دنده ی شوخی بودم- ، گفتم: در هر پارکی که اراده کنی می توانی بد بخت شوی . چیزی که هست روان گردان و روانی گردان !
اما خوشبخت؟! یافت می نشود!
شوخی بود ... اما ... واقعآ
چرا این قدر نابود شدن ساده است ؟ چرا اینقدر مسیر دنائت انسان هموار است؟...
چرا تا اراده می کنیم بالا نمی رویم... آسمانی نمی شویم...انسان نمی شویم... نمی دانم... شاید فقط فکر می کنیم که اراده کرده ایم...
٢- یک تصمیم نا درست برای یک عمر درماندگی کافی است. اما چند تصمیم درست باید گرفت که عاقبت به خیر شد؟ فکر می کنم... صدتا ؟ هزار تا؟ بیش تر؟ نه! یک تصمیم ! با خدا بودن... اما چرا نیستیم؟ چرا یک روز هستیم و یک روز نه... تا نعمتی می رسد شاد می شویم که خدایم مرا رحمت فرستاد و سزاوارش بودم ... و تا زندگی کمی سخت می شود دیگر خدایمان را نمی شناسیم... درد یک نفر نیست. درد خیلی هاست . اولینشان خودم...
چند وقتی است که زیاد از این فکر ها می کنم... ما ناسپاسیم! خیانت است این فراموشکاری... انصاف نیست...
این روزها یک آیه را زیاد می خوانم...
فَأَمَّا الْإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَاهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ ( آیات ١۵ و ١۶ سوره فجر)
سلام . از آنجایی که در این چند وقت چند مطب برای نوشتن بود هیچ کدامش را ننوشتم!
روی صندلی دست چپ نشسته بودم. کنارم هم یکی از دوستان و کنار او هم یک دختر خانم حدود بیست - بیست و یک ساله نشست. پوشش جالبی نداشت. مقنعه اش تقریبآ کنار رفته بود. رنگ مانتو اش به طرز خنده آوری بد رنگ و جلف بود ! آدامس می جوید. ابروهایش تراشیده شده بود و جایش چیزی شبیه ابرو نقاشی شده بود... اخم کرده بود. دستش هم مجروح و باند پیچی شده بود... تقریبا همه کسانی که آنجا بودند یا نگاهش می کردند و یا او را به یکدیگر نشان می دادند... عصبانی بودم... افسوس می خوردم که چرا باید دختر خانمی به این سن خود را انگشت نمای خاص و عام کند... این چه رفتاری است... بیشتر فکر کردم... اگر خواهر من بود... اگر همسر من بود ... اگر دختر من بود... فرضیه ها را یکی یکی رد می کنم... هنوز عصبانی ام ... حیف از معصومیت و زیبایی و سادگی انسان نیست که با دست خودش تخریب شود... فکر می کنم... صبح از خانه چه طور با این شکل بیرون آمده است ؟ پدری و برادری نداشته که به او بگوید این چه ظاهری است که برای خود ساخته ای؟.... بگوید چرا با آبرویت بازی می کنی؟... آیا خودش با این وضع احساس امنیت می کند... در همین فکر ها بودم که دوستم پرسید اگر دختر تو بود چه کار می کردی؟! فکر می کنم...- ابروهایم کمی از حد معمول بالاتر رفته است می دانم که چشم هایم کمی عصبانی هستند...پاسخ می دهم: نمی دانم... می کشتمش!! می خندد و با صدای بلند می گوید : من هم! شکمش را می دریدم!!! جنازه اش را زمین می گذاشتم!! آخر این قیافه است؟... آدم وحشت می کند! مثل این قاتل ها ! خون آشام ها ! می گویم : هییییس! آروم ! بد است می شنود...
همچنان مشغول فکر کردن هستم... یعنی وقعآ اگر دختر من بود ، می کشتمش؟!... نه! نمی کشتمش... کشتن؟!... من؟! نه... اما غم بزرگی بود...
اصلآ چرا باید به اینجا برسد. به خانواده ای فکر می کنم که با او زندگی می کنند. آیا از رفتار او راضی اند؟... یا نه سعی شان را کرده اند که درستش کنند و از پسش بر نیامده اند...
اگر بخواهد ازدواج کند چه؟ چه کسی با او ازدواج می کند... اصلآ چه فردی از دختری با این ظاهر خوشش می آید... آیا کسی غیر از هم فکر خودش؟ غیر از فردی شبیه خودش؟ عاقبت آن زندگی چیست... چه طور می خواهد بچه ای را تربیت کند...
چه می شود کرد؟
سلام. باز هم بدقولی! قرار بود در مورد فیلم های خوب سینمای خودمان بنویسم اما نشد! هر چه فکر کردم دیدم از سینما چیزی نمی دانم که بخواهد مطلب درخور تاملی بسازد.نه درسش را خوانده ام و نه تجربه ای در این حرفه دارم و به طبع هر چه که بنویسم از علم به دور است! پس می گذریم. اما مطلب امروز... یک گفتگو ...
فرمودند : تو خیلی شاعری! گفتم: من؟! نه! اصلآ . انسان خود را که فریب نمی دهد. به یکی از شعر هایم اشاره کردند و گفتند این را چه می گویی؟ گفتم: دست و پا زدن! به درد نخوری! فرمودند: من ۵٠ سال است که با شعر و شاعر سر و کار دارم. گفتم: اما از این بیشتر لطف شما به من است! کتابشان را برداشتم، شعری را خواندم.تمام که شد شعری از هوشنگ ابتهاج خواندم و بعد افراد دیگر . گفتم: اگر جایی من نشسته باشم و شما و این چند نفری که از آنها شعر خواندم، من کجای این جمع هستم؟ با لبخند گفتند تو به یک فرق هیچ وقت نگاه نمی کنی آن هم سن است. اینهایی که می گویی چند سال شعر گفتند؟ چند ساله اند؟ گفتم نه! نمی پذیرم... مگر چه می شود که جوانی و حتی کودکی شعرش از تمامی هم عصران مسن ترش بهتر باشد .فرمودند تجربه! مثل هر کار دیگری روز به روز انسان پیشرفت می کند... باید ذاتآ شاعر باشی که هستی! پس پیشرفت می کنی!... از سر لطف می گفتند... چنان که از روز اولی هم که شعر گفتم با همین لطف در کنارم بودند و یاری ام دادند حتی زمانی که شعرم همه چیز بود غیر از شعر....
انسان انتقاد پذیری نیستم. هیچ وقت هم نبوده ام در هیچ موردی ! اخلاق بدی دارم آنکه فقط از چند نفر خاص حرف و انتقاد می پذیرم که البته یک نفرشان هم همین استاد بی رقیب شاعری هستند ( نامشان را اگر نمی نویسم به این دلیل است که از ایشان کسب اجازه نکرده ام ) اما در این یک مورد خودم از خودم انتقاد می کنم... نظر ایشان را در این یک مورد ، در این مورد که من شاعر خوبی هستم نمی توانم بپذیرم.نیستم... همان روز به ایشان گفتم من خیلی عقبم! سعدی را ببینید! حافظ را ببینید! فرمودند خوب این معنی دیگری دارد... بله که عقبی... علم ته ندارد! اما مگر آنها انسان نبودند. حافظ از خدا خواست و موفق شد تو هم بخواه... که می گوید که نمی توانی حافظ بشوی؟! این حرفشان را دوست داشتم. به دلم نشست. اما خیلی رویایی نیست؟...
اینگونه شعر گفتن را دوست ندارم. باید پرید به جایی بالاتر از حافظ!. حدم این چیزی نیست که الان هست هر چند حقم را نمی دانم... شاید هین قدر هم نباشد...شعر باید بجوشد ... شعر باید انسان را غرق کند. نه مثل من ...