هورمزد یعقوبی نژاد

همه چیز در گذر است و این گذر همراه با تغییر...زمان و زمانه دگرگون می شوند و

تعاریف را سست می کنند...

یکی از آن چیزهایی که در معرض تندباد ناشکیب فراموشی مان قرار دارد ، وفاداری

است... آنی که یا برآمده از تعهدی و امانتی است یا علقه ای با آنکه یا آنچه جذبمان

می نماید...

قصه را با خرید از دکان آشنایی به قیمت گزاف و راهی دور تر می توان آغاز نمود

تا نشستن به بحث استاد بی سوادی که حسن خلق دارد و دستی به دوستی...

یا پی گرفتن کار کارگردانی که زمانی مسحور تصاویر او بوده ای و  سالهاست که

دیگر چنگی به دل نمی زند...

همیشه وفادار بوده ام ! حتی به قیمت محرومیت ها !

تقریبآ دو سال است که کفشم را یک نفر واکس می زند و وقتی که نیست نه کفشم را

به واکسی دیگری می دهم و نه خودم واکس می زنم ...

چند سال است که تنها به یک آرایشگاه می روم که اغلب اوقات تعطیل است ! تلفنش

را گرفته ام و قبل از رفتن با او هماهنگ می کنم و بنده ی خدا اگر بسته هم باشد به

خاطر من باز می کند !

عاشق شکلاتم و فروشنده اش همیشه برایم یک نفر است ! گاهی که هیچ چیز هم

نمی خواهم ، خرید می کنم !

دوستانم برادرانم هستند !

مهری که با آن نماز می خوانم را چهارم دبستان بودم که از مشهد مقدس خریدم...

از کسی که شاعری آموختم همیشه با خبرم ! در کوران مشغله و  گرفتاری های

روزمره ام نیز دیدارشان وظیفه ام است...

همیشه پی گیر پیشرفت ها و تحولات کاری استاد موسیقی چند سال پیشم هستم.

به مزار معلم مرحوم دوران دبیرستانم سر می زنم !

روزهایی از هفته در زمان خاصی به روزنامه فروش سر راهم سلام می دهم و مدت

هاست که آن ساعت منتظر است و گاهی می گوید : امروز تاخیر داشتی مهندس!!!

در ابتدای کتاب خوانی ام کتاب رابینسون کروزو را خواندم و آنقدر برایم لذت بخش بود

که بعد از بارها دور ریختن کتاب های بچگی و نوجوانی هنوز نگاهش داشته ام...

عاشق کتاب پیر مرد و دریا هستم  و رفاقت آن کودک با پیرمرد ماهیگیری که مدت ها

بود صیدی نداشت !

فیلم سینما پارادیزو را می فهمم ...و فیلم های کیمیایی را که طعم رفاقت های کهنه

دارند ! دوستان قدیمی پدر بزرگ مرحومم را دوست می دارم !

و خدا را  که همیشه مظهر وفاداری است...

مگر زندگی چیست؟! همین هاست! عهد ها و عادت ها! یا احترام به آنچه

لحظه ای ...روزی ...ماهی ... سالی و یا سال ها درگیرمان ساخته بوده است...

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ | نظرات شما ()

1-چهار نفر در یک روز قرار بود در راستای آنچه کنفرانس می نامند پیرامون مباحث

مختلفی از درس صحبت کنیم.

من سومین نفری بودم که باید صحبت می کردم... پیش از من نام خانمی خوانده

شد...

گویی به مسلخ آمده بود ! : نفس نفس زنان و لرزان چنان که صدای تکان خوردن کاغذ

هایی که در دست داشت شنیده می شد !!

صحبت را که شروع کرد لرزش صدایش به حدی بود که احد الناسی نمی فهمید چه

می گوید!

استاد مجبور شد خواهان آرامش بیشتر و بلند تر صحبت کردنش بشود...

گذشت !

نفر بعد ! آقایی با هیکل بسیار درشت و بیش از سی سال سن ! با پای لرزان آمد و

یکی دو دقیقه ای نگاهش به سرعت در میان دانشجویان دوید!

 آب دهانش را به طرز ملموسی چند بار قورت داد و شروع به صحبت کرد...جملاتی پرت

و پلا و بریده بریده ! که میان هر کلمه اش چندین بار تمام حروف صدا دار زبان فارسی

که ناشی  از ترس و بلاتکلیفی بود شنیده می شد ! 

((مثلآ در قانون قبل اَ آآآآآ به طور دیگه ای بود منتها الان اِ اِ اِ اِ این طور شده ! اگر بخوام دلیلش رو خدمتتون عرض کنم باید بگمممم  اوووووووم به اون قانون چندتا اشکال گرفته بودند که  اِ اِ اِ خدا رو شکر الان بر طرف شده !!! ))

وقتی جلوی یک جمع صحبت می کنیم شاید کمی اضطراب طبیعی باشد ! شاید ! اما !

به طرز خنده آوری بی اعتماد به نفس و وارفته ایم !! مسخره نیست که فردی نتواند

ده دقیقه آن هم در مورد مطلبی که از یک ماه قبل از آن آگاه بوده است جلوی جمع

صحبت کند؟! گاهی احساس می کنم این ترس و لرزها تردیدگاه شخصیت افرادند !

می دانید ! شاید خیلی هم مقصر نباشند !

 از بس که مسخره کرده ایم و مسخره شده ایم خواه نا خواه از ذره بین  افراد فرار 

می کنیم...

2-در این که گشنگی نکشیده ام که عاشقی یادم برود شکی نیست !

در این که اگر پول نداشته باشی جواب سلامت را هم نمی دهند شکی نیست !

در این که می گویند آدم گشنه دین و ایمون نداره ، شک دارم ولی قبول !

اما یک چیزهایی هست که توجیه پذیر نیستند...

اینکه فردی در سرمای زمستان شب را جلوی بانک بخوابد ، با دیگران سر نوبت کتک

کاری کند ، که سکه ی ارزان تر بگیرد و فردا بفروشد ! (این مورد به موارد بعد شرف

دارد!)

اینکه یک راننده تاکسی از دایی اش  کرایه بگیرد!

اینکه افرادی واقعآ بی نیاز بر سر مقداری سهام میراثی از هفت پشت دورترشان  دو

سال جنگ و جدل و فحاشی و قهر و آشتی کنند و به یک نفر وکالت بدهند و آخر سر

بفهند سهم هر کدامشان 20,000 تومان بوده !

اینکه زنی از شوهرش بابت پولی که قرض گرفته رسید بگیرد و بعد از مرگ شوهر هم

نگه دارد !

اینکه فردی برای هفتاد هزار تومان به صورت دیگری اسید بپاشد ...

 برای ده هزار تومان شهادت دروغ بدهد ...

اینکه ... هزار هزار مثال دیگر !

پول خوب است ! خوب که نه... عالی است !

اما  گاهی حال آدم را بهم می زند ...از بس که افراد را حقیر می کند...

پدر و مادر و خواهر و برادر غریبه می شوند... غربیه که هیچ ! دشمن می شوند !

دوست می شویم برای پول...دشمن می شویم برای پول... ازدواج می کنیم برای پول

،طلاق می گیریم برای پول ، می کُشیم ، می دزدیم ،جعل می کنیم ، کلاه می گذاریم

، کلاه بر می داریم ،نقشه می کشیم ، دروغ می گوییم ، قسم می خوریم ،برای پول!

بچه شان را می فروشند برای پول  !

از ناموسشان می گذرند برای پول !

 

((و بر خوراک دادن فقیران برانگیخته نمی شوید...

و میراث ضعیفان را چپاولگرانه می خورید...

و مال را بسیار دوست می دارید...

 چنین نیست ! زمانی که زمین ، سخت در هم کوبیده می شود...

و جهنم حاضر می شود که انسان پند گیرد... ولی  کجا او را  پند گرفتن باشد؟...

و گوید کاش برای خود چیزی فرستاده بودم...

پس در آن روز هیچ کس مثل او عذاب نکند...

و هیچ کس چون او دربند نکشد...

( سوره فجر 18 تا 26)

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ | نظرات شما ()

1-انسان میل به جاودانگی دارد... میل به ماندن در یادها... برای آیندگان ...

 این میل گاهی با اقداماتی تاریخی نمود می یابد ، گاهی با تالیف کتب و مقالات

متعدد ، گاهی با ثبت یک رکورد ورزشی و گاهی هم با نوشتن یادگاری در مستراح !

روزی هنگام استفاده از سرویس بهداشتی دانشگاه با موردی مواجه شدم که بسیار

جالب بود ! فردی نام و نام خانوادگی اش ، تاریخ و ساعت و دقیقه حضورش را نوشته

بود و امضا کرده بود ! یک دانشجو ! همیشه دوست داشته ام بدانم چه می شود که

فردی تصمیم به نوشتن یادگاری در چنین مکانی می کند ؟! اینکه مناسب ترین مکان

برای ثبت نام خودش را  آنجا بیابد...

چند هفته پیش به بازار مروی در حوالی خیابان ناصر خسرو و پامنار تهران رفته بودم...

فردی در تمام محیط دستشویی جملات حکیمانه و اشعاری از سعدی و مولاناو...نوشته

بود.خواندن ارزشمند ترین سخنان و اشعار در آنجا تاسف آور بود...  و من هر چه فکر

کردم باز هم نفهمیدم  چه می شود که فردی چنین تصمیمی می گیرد...

کاش این هم به نوشتن نام خودش بسنده می کرد...

2-کفشم داشت کنار خیابان واکس می خورد که از داد پسر واکسی برگشتم و پشت

سرم را نگاه کردم. موتوری با دو سرنشین از کنار ماشین های پارک شده داشت رد

می شد ، با  کلید روی آنها خط می کشید و هر دو نفر می خندیدند! حیرت زده شده

بودم !! خواستم شماره اش را یاد داشت کنم که به کوچه ی دیگری پیچید ...

 واکس که تمام شد رفتیم  و به ماشین ها نگاه کردیم ... خط های عمیقی روی پنج

اتومبیل کشیده بودند...

3-استاد زبان فرانسه کپی چند صفحه از یک مجله هنری فرانسوی را در دست یکی

از دانشجویان دید... :

- این مجله را از کجا توانستی پیدا کنی؟

-یک کتابخانه در خیابان...

-آآآآآه جدا؟! من مدت هاست دنبالش هستم... (با حالت شوخی ) می توانی برای یک

روز بدزدیش؟!!!

-درست حرف بزن آقا ! من اینقدر بدم میاد از این آدم هایی که چرت و پرت می گن !

من دزدم؟!! من خودم استاد دانشگاهم ! خجالت نداره که به من می گویید دزد؟!

-من این حرف را نزدم !! منظورم این نبود ! ولی اگر می فرمایید... من عذر می خواهم !

-فایده نداره آقا ! این چه طرز حرف زدنه ؟؟!

- (با حالت شوک و ناراحتی ) من که عذر خواهی کردم ! چه کار کنم که آرام بشوید؟!

-هیچی ! بگذریم !! (با عصبانیت )

4-پنج شنبه هر هفته ، یک ربع به هشت صبح تمام زنگ ها را می زد : فقییییرم یه

خرجی بده !

اکثرآ دلشان می سوخت و کمک می کردند + آقا ! شما را به خدا دیر تر بیایید حداقل !

-باشه ! چشم

دوباره هفته بعد همین ماجرا ...

-آقااااا ! مگر قرار نبود دیر تر بیای؟!!!!

-خواب شما مهم تره یا خرجی بچه های من ؟!

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ | نظرات شما ()

تا در شرایطش نباشیم نمی توانیم قضاوت کنیم... این را قبول دارم... خدا نصیب هیچ

کس نکند ... این هم قبول...

اما این وسط یک چیزهایی هست... یک تعلقی... این تعلق می تواند رابطه ی پدر و

مادر با یک فرزند باشد یا رابطه ی یک انسان با یک انسان...

تعلقی که نمی شود از آن گذشت...

در زندگی روزمره مان عادت به نادیده گرفتن کرده ایم...

دیگران را ... خود را... محبت را ... حقیقت را ...

همیشه جهان را از چشم خود می بینیم ... و ساده انگارانه همین که وجدان نیمه 

جانمان قانع شد قصه را تمام شده فرض می کنیم...

به آسایشگاه معلولین ذهنی رفته بودم... یکی از معلولین گریه می کرد ...

نزدیکش شدم و علت را پرسیدم ... سرش را خم کرد و با بغض گفت : بغل ! 

سرش را بغل کردم و گریه کنان گفت : نیومده !

-کی ؟

-بابا !

از مسئولشان سوال کردم... گفت :صبح،ساعت هشت پدرش زنگ زده و گفته که یک

ساعت دیگر به دنبالش می آید ولی هنوز نیامده ... (ساعت 11) بار چندمش است...

گفتم : ((هر وقت که آن بی شعور آمد بگویید حداقل دفعه بعد تماس نگیرد... ))

بچه خیلی گناه داشت...مُردم تا آرام شد...

 به خدا  ما سالم ها ، عاقل ها ، درست و درمان ها وقتی امیدوار می شویم نا امید

شدنمان درد دارد آن وقت چه توقعی از این بنده های خدا می شود داشت؟ 

هنوز از آرام شدن او چیزی نگذشته بود که دیگری صدایم زد و گفت : پدر من میشی؟!

-من؟! تو سی و پنج سالته و من بیست و دو !!

-خوب عیب ندااااره ! خونه داری؟

-بله... امروز بیام پیش تو بمونم؟!

-نمیشه عزیزم...

- میشه اینجا بمونی؟

-نه دوستم ! حالا انشاالله باز سر می زنم بهتون...

 

چیزی که می خواهند محبت است... مشکل از این ها نیست ... انسانهای ناب

و خالصی هستند که زندگی اجتماعی خرابشان نکرده است... دو رویی را یاد نگرفته

اند ... تعارف را ... دروغ را ... تظاهر را ... خندیدن در اوج غم را ...

نیاز هایشان را حفظ می کنند و در خود نمی کشند...

یکی شان امروز از من یک لیوان دسته دار آبی رنگ خواست...

 همه خندیدند... ولی برای من خنده دار نبود... یک خواسته است !

اگر ما به اصطلاح سالم ها خانه و باغ و اتومبیل و ثروت و عشق و هزار و یک چیز دیگر

بخواهیم صحیح است و خواستن یک لیوان از این ها خطا؟!

می دانید ! وقتی پدر و مادر و خواهر و برادر این بنده های خدا می گویند نمی توانیم

در خانه نگهداری شان کنیم ، من باور نمی کنم !

آری ! بعضی هایشان وضعیت بسیار نا مناسبی دارند و نیاز به مراقبت شبانه روز که

حرفی نیست... اما بیش از نیمی از آنها گل هستند ! بی نظیرند ! فرشته اند !       

بی آزارند ! زحمتی ندارند ! از خیلی از ما سالم تر اند !فقط ساده ترند... طاقت

ذهنشان کمتر است...

خانواده شان از مسئولیت فرار می کنند و وجدان خود را باچند جمله آرام می دارند :

که نمی شود! آنجا به اینها بیشتر می رسند !

کاری به برادر و خواهرشان نداشته باشیم ...

پدر و مادر ! شما چرا؟!

زنگ خانه شما را نزده بود که فرزندتان بشود که حالا صبح و شب کنج آسایشگاه

بماند... از غریبه ها بخواهد که  بغلش کنند...

کدام پدر و مادر؟! فکر می کنم این پدر و مادر باید از یاد مرگ به خود بلرزند... از یاد قرار

گرفتن در پیشگاه خدا... کدام عذر و بهانه را دارید؟!

من مادری را می شناسم که پنجاه و پنج سال یک معلول ذهنی را با دل و جان

نگهداری کرد... آن معلول چند سال پیش درگذشت... و وجدان آن مادر چقدر آسوده بود

که امانت خداوند را درست نگه داشته بود...

در آسایشگاه بهتر رسیدگی می کنند؟ اصلآ قبول !

چقدر گرفتارید که ماهی یکبار ، یک ساعت وقت برای سر زدن به پاره تنتان ندارید؟!

خدایتان ببخشد اگر از این ها فرار می کنید... که می دانم بسیاری از شما اینگونه اید...

کاش می دانستم به وجدانتان چه می گویید که شب ها راحت می خوابید؟

 

ربنا ولا تحملنا ما لا طاقة لنا به ...

پروردگارا آنچه طاقت تحمل آن را نداریم، بر ما مقرر مدار...

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | نظرات شما ()

1- انسان با تمام خوشبینی ها و خوش باشی هایش در طول زندگی ناگزیر از تحمل

آلام و ناخوش آیندی های بی دلیل و با دلیل و گذراندن روزهای سخت و شب بیداری

هاست ...

 و گاهی عرصه چنان تنگ می گردد که پهلوانی یارای تحمل ارزنی غصه را افزون بر

اندوهان پیشین خود نخواهد داشت... و زندگی به مانداب متعفنی بدل می شود که

ماندن در آن به اجبار است و تحمل طعم تلخش به لطف صد من عسل دشوار...

و اینجاست که بعضی فغان بر می آورند و سر به دیوار می کوبند و رگ می زنند و سم

خورند و خود می کشند و بعضی در خویش می روند و میدان به شیطان می دهند و

کفر می گویند و دست از  امید می شویند و در یک کلام :می بُرند !  و گویی مردگانی

متحرک اند که با خود غروب غمناک قبرستانی را جا به جا می کنند...

و هستند آنانی که صبر می ورزند ! به امید وعده ی راستین خداوند راست گویی که

هرگز به کارش خلاف نیست... و چه آرام اند و بی التهاب ...

زیرا می دانند... می شناسند... یقین دارند...

پس به آثار رحمت الهی بنگر که چگونه زمین را بعد از مرگش زنده می‌کند، به راستی که زنده کننده ی مردگان است و بر هر چیز توانا» ( سوره روم _ 50)

2-اقدام خوبی است ! نصب پلاکارد هایی در اتوبان های تهران را می گویم که درباره

روابط فرزندان و پدر و مادر تذکراتی می دهد... مثلا:

پدر ! فکر نمی کنید که راه حل من بهتر باشد؟!

پدر ! فکر می کنم از این راه زودتر به نتیجه می رسیم...

قطعآ جایگزین مناسبی برای جملات :(( بده من بابا !! ااااااه بلد نیستی دیگه !!!))

یا (( نچچچچچ تو ول کن ، خودم بلدم !! )) خواهد بود...

3-از مشکلات و سختی زندگی و... حرف می زد. در آخر گفت : خانه ی پدرم 500 متر

بود... ما پنج تا بچه بودیم... حالا فکر می کنی خانه من چند متر است ؟

گفتم :  صد متر !

-گفت: آفریییییین !

نکته : گاهی احمقانه ترین استدلال ، صحیح ترین است !

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | نظرات شما ()

1-ذهنم شیطنت می کند! شلوغ بازی هایش زیاد شده اند ! خود سر است و افسار    

گسیخته !

سالها واژه جمع می کرد و غزل می ساخت...

 اما مدتی بود که آوایی در خود می پروراند ! و اینبار دستم از پاسخ تهی بود .که آنچه

می نواختم ضربی بود و آنچه می خواست  مضرابی !

در خیالم پر و بال می دادمش ... بلکه پر گیرد و رهایم سازد که نمی ساخت...

بعد از مدت ها فرصتی دست داد تا با دوست همدرد و حالی ساز بزنیم...

و با او گفتم از آنچه در سر نگاه داشته بودم !

خواندمش بلکه بنوازد !

 نواخت !

نواختم !

و چقدر وقت گرفت تا آنی شد که در سر بود !

و هنوز هم چقدر جا دارد !

2-از حادثه ی رانندگی جان سالم به در بردم...

اتومبیل را به تعمیر کار همیشگی اش که مردی ارمنی و مهربان و خوش اخلاق و در

اصطلاح عوام داش مشتی است نشان دادم !

ابتدا از سالم ماندنم کمی تعجب کرد و پرسید : خوبی؟ خوب خوب؟! مطمئن؟!!

بعد با لهجه ی ارمنی گفت : ببیییین !

همین الان ! سر همین چهار راه ! یک صدقه ی حسااااابی بده ! خونه هم که رفتی

یه خونی بریز برای دفع بلا !

گوسفند کشتن و صدقه و... اعتقاد ماست ! ولی او هم کاملآ اعتقاد داشت ! نمی دانم

ارامنه هم چنین فرهنگی دارند یا مخصوص این فرد خاص بود...

اما جالب بود !

3- حفظ حریم ، از وظایف تردید نا پذیر هر فرد است... و ظلم پذیری در همه حال

مذموم... اما آیا دقت کرده اید که هر چه آدم ها سطح پایین تر هستند ، تعصب شان

نسبت به احترامشان به طرز جنون آمیزی بیشتر است ؟! توضیح می دهم !

راننده ی وانتی که یقه اش تا آنجا که می شود باز است و اعتیاد از سر رو رویش    

می بارد و موهای چربش خبر از این می دهد که بیش از یک هفته از آخرین حمامی که

رفته می گذرد و پای کثیف و بدون جورابش در دمپایی پلاستیکی لا انگشتی حال به

هم می زند ، راه را بسته است و حرکت نمی کند... (این جزئیات بعد از پیاده شدنش از

ماشین نمایان شد ! )

راننده ی ماشین پشتی ( ماکسیما ) که پیر مردی با ریش  مرتب شده ی سفید و کت

و شلواری شیک و عینکی نازک و قشنگ است و وقار و شخصیتش از همان دور

پیداست بوق می زند... راننده ی وانت سرش را بیرون می آورد و داد می زند: چیه؟!!!

**** ؟!!! هاااااااان؟!

پیر مرد بیچاره گفت: خط گردش را بسته ای...

راننده وانت خیلی راحت درب ماشینش را باز کرد و به سمت پیر مرد رفت و با دست به

شیشه ی ماشینش زد و گفت : چه میگی تو؟!!! بی پایییین !

بنده ی خدا شوکه شده شد و اعتنایی نکرد... راننده وانت ول کن نبود !! و تا توانست

فحاشی کرد...

این شاید هزارمین موردی بود که دیدم ! از پیک موتوری ها گرفته که وقتی یک طرفه

می روند و کسی خیلی هم مودبانه اعتراض می کند ، شروع به فحاشی و کتک کاری

می کنند تا راننده  های تاکسی درب و داغان خطی و کامیون و...

که با اولین انتقاد حمله می کنند !

در صورتی که بعضآ اگر یک پزشک ، یک وکیل دادگستری ، یک استاد دانشگاه  ، بد

ترین  توهین را هم بشنود یا واکنشی نشان نمی دهد یا  واکنشش به نرم ترین

شکل ممکن و برای گریز از ماجرا است...

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | نظرات شما ()

دو هفته ای است که به همراه یکی از دوستان به یک آسایشگاه معلولین ذهنی می

رویم. محیطی غیر قابل تصور دارد... جامعه ای پاک و ساده و بی آلایش و به دور از

تمام معادلات زندگی روزمره ...

پر است از بچه هایی که ذهن های مهربانشان طاقت اندیشیدن به دنیای ما را ندارد...

و در این گوشه که از دنیا بیرون است ، رها شده اند...  

بچه هایی که بعضآ سن شان بیش از چهل سال است !

آنهایی که خنده ها و گریه هایشان واقعی است ... لحظه ای است... آنی است که

باید باشد...لبخندت را که می بینند از ته دل می خندند... در آغوشت می گیرند...

از زندگی شان بدون هیچ سوالی می گویند... از پدر و مادر هایشان که فوت کرده اند

و می دانند که الان پیش خدا و در بهشت هستند...

و خواهر و برادر هایی که فراموششان کرده اند... 

با تو از علایقشان می گویند ... اینکه چقدر ساندیس و شیرینی و انگور و همبرگر

دوست دارند!

بعضی هایشان اینقدر با هم دوست هستند که یک لحظه هم جدا نمی شوند...

می گویند حتی تخت هایمان پیش هم است... و توی بدبین به این فکر می کنی که

اگر یکی شان بمیرد ، تکلیف دیگری چیست...

با چهل ، پنجاه سال سن عاشق برنامه خاله نرگس هستند ! کارتون می بینند !

فوتبال را دوست دارند و اکثرشان استقلالی هستند ! و وقتی می شنوند که من

پرسپولیسی ام ، هو می کنند و خودشان هم غش می کنند از خنده !

با شنیدن کوچک ترین صدای موسیقی قر می دهند ! و ساعت که به دوازده ظهر رسید

مشغول نماز می شوند ...

حمد و سوره را بلند بلند و هر طور که شنیده اند می خوانند و تو از ایمان خالصشان

کیف می کنی...

خیلی ساده دعوایشان می شود ... با اولین مشکل، مشت است که به سوی هم

روانه می کنند... اما بعد از دو دقیقه ضارب گریه کنان ، صورت مضروب را می بوسد و

عذر می خواهد... و تا دو ساعت بعد هر دقیقه می پرسد:خوبی؟درد نمی کنه؟!

عاشق حرف زدن از پدر و مادر هایشان هستند...

یکی شان از من پرسید: بابام رو می شناسی؟

- نه !

-حسن آقای ... (فامیلیش را گفت)

-آهان ! آدم خییییلی خوبی بوده ...

- آآآآآآره ! ( و از ته دل می خندد )

سوییچ را که می بیند می گوید : ماشین داری؟!

می گویم: بله...

سوییچ را می گیرد و دکمه های دزدگیر را می زند... صدای دزدگیر از خودش در می

آورد و سوییچ را پس می دهد...

اسمم را هر کدامشان هزار بار پرسیده اند ... سخت است و یاد نمی گیرند !!

البته بنده های خدا تا ده دقیقه ای یادشان می ماند !

با هم دیگر رقابت دارند ! هیچ کدامشان هم دیگری را قبول ندارند ! و به سادگی

همدیگر را دیوانه خطاب می کنند !

اگر از یک نفرشان عکس بگیری ، باید تا آخرین نفر عکس بگیرد !

اگر با یک نفر گل یا پوچ بازی کردی . باید با همه شان بازی کنی...

و یاد می گیری که اینجا هیچ کاری که با یک فرد خاص باشد نباید داشته باشی حتی

دست دادن .چون به شدت حسادت می کنند... و باید هر کاری که می کنی با 50

نفر صورت بگیرد !

مشغول شادی و بازی هستند اما یک دفعه به دلیل نا معلومی یکی یکی از جمع

فاصله می گیرند و در گوشه ای می نشینند... انگار که یاد خاطره ی بدی افتاده

باشند... یا فکری آزارشان بدهد...

روز اول که به آنجا رفتم متوجه سواد داشتن بعضی هایشان شدم... دفتری که

همراهم بود را در اختیارشان گذاشتم و مشغول نوشتن یادگاری شدند !!

و همان طور که گفتم بعد از اولین فردی که یادگاری نوشت . تمامشان خواستند که

یادگاری بنویسند ! بهترین یادگاری شان اسم و امضا بود و ساده ترینش خط خطی !

از دو نفرشان خواستم مجله بخوانند ...اولی شروع کرد به خواندن : تلویزیوووون سه

بَعدی !

دومی: آگهی یک بانک را خواند و به کلمه ی قرعه کشی که رسید سختش شد !

کمی تامل کرد و خواند: خارجکی !

سن و سال اینجا بی معناست ... همه مثل خردسالان هستند... خیلی پیش می آید

که کسی صدایت کند و زخم کوچک یا کبودی نا چیز دست و پایش را نشان بدهد و

بگوید :ببین چی شده !!! و بعد باید توجه به خرج دهی که حق مطلب ادا شده باشد...

از بس که مهربان و ساده هستند نمی شود دوستشان نداشت ... عاشق بازی و خنده

و سرکار گذاشتن اند !

دفعه ی پیش یک نفرشان از پشت به گوش من می زد و وقتی بر می گشتم

رویش آن ور بود و اینقدر طبیعی عمل می کرد که شک نمی کردم !!

امیدوارم خداوند برایشان همیشه بهترین حال را رقم بزند...

پ.ن : به دلیل قولی که به مسئول آسایشگاه داده ام از قرار دادن عکس و فیلم بچه ها

معذورم ...

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ | نظرات شما ()

در یکی از سایت ها به جمله ای برخوردم که که شاید درست باشد ولی با آن

مخالفم !

نوشته بود:

((بیماران مرگ مغزی هیچ احتمالی (حتی بسیار ناچیز ) برای زنده ماندن ندارند... ))

این جور جمله ها زیادند... و باید از آنها ترسید... زیادی علمی اند ! زیادی عقلی اند !

من ناامید شدن را نمی فهمم ... اینکه کسی بتواند بگوید دیگر هیییچ امیدی نیست...

همیشه یک چیزی بوده است... یک خدایی که باعث شود در جواب دکتر و... بگویی:

جوابم کنید ! او که جوابم نمی کند !

می دانید که نظرم نسبت به اهدای اعضا بدن کاملآ مثبت است و معتقدم داشتن کارت

اهدا عضو ، وظیفه ی همه است... اما !

برای جلب اعتماد مردم به یک امر خداپسندانه، سعی می کنیم اعتمادشان به خدا را

کم کنیم؟!

خدایی که اگر دری بسته باشد ، بازش می کند و اگر دری نباشد ، می سازد و اگر

نساخت ، پروازت می دهد؟

کدام محال؟!کدام غیر ممکن؟! از چه حرف می زنی؟!

 

پ.ن :همزمان با نگارش این مطلب ، دوست خوبم جناب آقای توحید راثی نیز مشغول

به روز کردن وبلاگ شان بودند که با دیدن شباهت بسیار زیاد مطالبمان ، عنوان مطلبم

را به ایشان تحمیل کردم !

برای خواندن آن مطلب به این لینک مراجعه کنید:

تنهایی خورشید

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ | نظرات شما ()

چند وقت پیش برای دیدن فیلمی به سینما رفته بودم... پیش از شروع شدن فیلم یکی

از هنرپیشه های دست چندم سینما که اتفاقآ در آن فیلم حضور داشت به همراه  

همسرش وارد سینما شد...

 هیچ وقت نگاهی یا لبخندی نثار طایفه ی هنر پیشه و خواننده و ... که به چشم آدم

 خیره می شوند تا سلامی بشنوند نمی کنم... این بار هم همین رفتار را داشتم.

کمی که گذشت به خود آمدم و دیدم  چند دقیقه است که به او نگاه می کنم و کمتر 

کسی در سینما است که او را نگاه نمی کند ! با صدای بسیار بلندی به همراه همسرش

می خندیدند و یکی از پوستر های فیلم را که در آن حضور داشت به هم نشان

می دادند... درب سالن باز شد و به دلیل خلوت بودن سانس ، اجازه داده شد تا هر کس

هر جا که دوست دارد بنشیند... 

آنها چند ردیف جلوتر از بقیه نشستند و فیلم شروع شد...

نوبت به نقش چند دقیقه ای او که رسید چنان به وجد آمدند که حد و اندازه نداشت ...

صدای خنده و گفتن وااای وااای همسرش سالن را پر کرده بود ...

و هنرپیشه غرق در غرور و شادی بود ...

بیشتر از فیلم آنها را نگاه می کردم !

فیلم تمام شد...

ناگهان از ذهنم گذشت که برابر همسرش از او امضا بگیرم...

باعث غرورش می شد... شاید دیگران را هم وادار به گرفتن امضا از او می کرد...

خاطره ی خوبی برایش رقم می زد...

اما ترسیدم !

 از اینکه مبادا فکر کند او را مسخره می کنم... آخر چه کسی از یک هنرپیشه ی 

درجه سه که نقشی پنج دقیقه ای در یک فیلم دارد امضا می گیرد؟

اما برای ممانعت از اینکار ، از  ترس ، قوی تر هم وجود داشت ... غرور ! 

برایم ساده نبود که از کسی امضا بگیرم...

شاید اگر تنها بودم این کار را می کردم ولی همراه خانواده بودم و به طبع موافقتی نیز

در آنها نمی یافتم...

خلاصه اینکه منصرف شدم... 

 ولی تا چند روز ناراحت این موضوع بودم ... که مگر چه می شد؟ کافی بود کمی جدیت

گفتارم را بیشتر می کردم که باور کند بازی فوق العاده اش مرا به تحسین واداشته

است...  جای دوری نمی رفت... می شد خود را دانشجوی تئاتر یا سینما یا چیزی

از این قبیل معرفی کرد... می شد حتی از او برای ورود به سینما کمک خواست ! 

آره ! این جوری حتمآ باور می کرد...  

دفعه ی بعد انشاالله ! 

 شاید برای شما هم اتفاق بیفتد ...

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ | نظرات شما ()

بعد از خدا هیچ کس انسان را به اندازه ی خودش نمی شناسد...مشکلات ، نیازها ،

خواسته ها و تمایلاتش را... 

من ِما نیاز به توجه و مراقبت دارد... نیاز به محبت ...

وقتی غمگین ، نگران ، عصبانی و یا در هر وضعیت بد دیگری هستیم و غم را با تمام

وجودمان زندگی می کنیم، به خود ظلم می کنیم ! چاره ای هم نیست...

اما منصفانه هم نیست که به هنگام شادی و خوشحالی تفاوتی احساس نکنیم !

اصلآ فکر می کنم این محبت به خود و داشتن احساس خوب نوعی شکر گزاری از خداوند

هم باشد...

معمولآ با عبور از سختی ها و نگرانی ها به فراخور مورد ، روزی را به خودم اختصاص می

دهم ! که نامش به زبان فرنگی برایم: le jour d'hoori است ... یعنی روز هوری !

امروز هم برایم روز هوری بود ... در ادامه شرحی از روز هوری خواهید خواند...

برای هر کس هم که می خواهد تبلیغ بشود مهم نیست! حالش را ببرد !

شاید شما هم وسوسه شدید که روزی را اینگونه به خود اختصاص دهید...

صبح با انرژی زیاد از خواب بیدار شدم... به سمت میدان هفت تیر رفتم...

ابتدای گشت ، کافه مرکزی نبش خیابان خردمند شمالی بود...

هورمزد را به یک قهوه ی ترک مهمان کردم !

از آنجا به نشر ثالث رفتم و مشغول خرید کتاب شدم ... در راه طبقه دوم این کتابفروشی

بودم که با چهره ی مرموز فرانتس کافکا بر دیواره ی سمت راست راه پله مواجه شدم .

از روی خلی چشمکی به او زدم و به سمت طبقه بالا رفتم...

بعد از نشر ثالث به بازار بهجت آباد  در خیابان عضدی که منشعب از خیابان کریمخان

است  رفتم که اصولآ محلی برای خرید چشم بادامی های شرق آسیاست و در آن هر

خوراکی ای که فکر کنید پیدا می شود .

 برای خودم کلی میگوی خشک شده خریدم !

مقصد بعدی رستوران هندی چینگاری بود که غذای بسیار خوبی داشت !

به اندازه دو نفر سفارش دادم و با اشتها مشغول غذا خوردن شدم !

یکی از گارسون هایی که مشغول نظافت بود با تعجب هر از گاهی به من که تنها آمده

بودم و روی میزم پر از غذا و نوشیدنی بود نگاه می کرد... گفتم:کی از خودم بهتر؟!

 اول از اینکه توجهش را فهمیده بودم خجالت کشید . بعد خندید و گفت : هیشکی !

در ادامه به منزل برگشتم و بعد از یکی دو ساعت حضور در کنار خانواده ،تلفن همراه

را خاموش کردم و یک الحمدلله غلیظ و شدید گفتم و حسااابی خوابیدم...

خوب است ! روزی برای خویش... برای رفع خستگی ها...

چه کسی غیر از خدا و خودمان می داند : شب های نخوابیده را ... غم های داشته را ...

التهابات و آشفتگی ها را... وقتی از آنها عبور می کنیم باید کوله بار (من ِخود ) را

سبک کنیم... به او مجال آرامش بدهیم... هر چند ساده ... هر چند کم...

 به قدر وقت و توان ...

هم روز شیرینی را تجربه می کنیم هم خاطره ای برای خود می سازیم.

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | نظرات شما ()

1-مستاجر و صاحب خانه ای دعوایشان شده است:

-من این حرف ها سرم نمی شود ، فردا اسبابت را به خیابان می ریزم...

- من با این بچه ها چه کار کنم؟!

-مشکل خودته !

2-بیماری اورژانسی را به بیمارستانی رسانده اند...

-پنج میلیون علی الحساب می ریزید...

-سه صبح؟! از کجا؟!!!

- مشکل خودته !

3-دانشجو به دنبال استاد می دود...

-استااااااد ... به خدا مشکل پیش آمده بود... نتوانستم بخوانم... فقط یک نمره است !!

-بگو بیست و پنج صدم ... مشکل خودته...

 

درد دارد به خدا... مشکل خودم... مشکل خودت....

مشکل من ، مشکل خداست! باید حل اش کند... اگر هم نکرد دادم به آسمان است

که چرا؟!!!! که خدااااااااااااا !

آن وقت...

مشکل خودت است؟! در این دنیا مشکلی هم هست که برای یک نفر باشد؟!...

گرفتار نمی شویم؟... مریض نمی شویم؟... مستاصل نمی شویم؟...

ترس دارد... تن آدم می لرزد...

فحش بده ! داد بزن ! قبول نکن ! ولی به هیچ کس نگو که مشکل خودت است...

خدا می شنود...

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ | نظرات شما ()

((خیلی پیش خودم فکر کردم که چرا باید اینقدر در برابر مشکلات کوچک تسلیم باشم؟ چرا باید بر سر موضوعات پیش پا افتاده ی زندگی تمام فکر و جسم و روح خودم را درگیر کنم؟ به چه قیمتی؟؟؟ خراب شدن روز خوبی که می توانم داشته باشم؟ یا لذت بردن از نوشیدن یک فنجان چای... یا دیدن  منظره ای از طبیعت خدا؟ نه! نباید سخت گرفت... مهم نیست که خیلی هایتان بگویید شعار است !یکبار امتحانش کنید ! فقط کافیست در هجوم افکار بد و آزار دهنده ای که دیوانه تان می کند  روی کاغذی سفید بنویسید!  تند تند! و تمام ذهن خود را خالی کنید از تمام افکار تلخ. چیزی نمی گذرد که سبک می شوید ! چنان که گویی از ابتدا  غمی ، دردی ، مشکلی ، اضطرابی نبوده است ... و اگر هم بعد از گذشت زمانی به آن باز گردی اولین واکنشت به آن پوزخند خواهد بود !  و از خود خواهی پرسید که آن همه رنج از برای این بود ؟! و آن وقت است که تمام آن فکر ها و غصه ها و اضطراب ها را با تمامیت آن کاغذ مچاله می کنی ... و سطل زباله ! یکبار امتحانش کنید ...)) خانم مهشاد جمالی - مقاله در ستایش نگارش                                      

نگارنده:

این نوشتن ها برای خود داستان ها دارند ! از شعرهایی که نیمه شب ها در اتاق مملو از کتابمان و روزها در تاکسی و اتوبوس و سر کلاس های درس می نویسیم و هر کدامشان حرفی از ضمیر ناخودآگاهمان دارد تا داستان هایی که شهر شلوغ ذهنمان را به نمایش می گذارد یا نامه ای که امیدوارانه برای آشنای دور افتاده ای می نویسیم یا خاطرات روزمره مان  که بماند برای روزمرگی های چند سال بعد... یا نوشتن اندوهان لحظه ای،در سفیدی بالای متن کتابی که رو به رویمان باز است...  یا نوشتن از ترس های فردایی که نا آمده جان فرساست ! و می ترسیم از بد آمدنش... و به راستی که انسان همیشه در ترس است ! ترس از درد های بی درمان ، رنج های بی پایان و بن بست های بی برگشت ... و ثابت کرده ایم که هیچ گاه چندان صبری برای رسیدن فردا نداشته ایم! و توکلی چنان که باید به او ... و نشان داده ایم  که این بی طاقتی یا از بام می پراندمان یا دیوانه مان می کند یا سگ می شویم  و پاچه ی خود را و آشنا و غریبه را می گیریم ! ولی می شود نپرید ! می شود دیوانه نشد،می شود سگ هم نشد،می شود نوشت !که دغدغه هایت قامتی بگیرند و بایستند و نگاهشان کنی  و عظمت خدا را با کوچکی بزرگ ترین دغدغه هایت قیاس کنی و پیروز مستانه لبخندی بر هیبت پوشالی شان بزنی و گاهی به دست زمان بسپاریشان که زیر گام ثانیه هایش خردشان کند ! 

که امروز همان فردایی است که دیروز  نگرانش بودی... 


موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ | نظرات شما ()

1- کتاب ، مجله ، یک دسته کاغد سفید ، یک روان نویس ، عینک آستیگمات با نمره

نیم ، چند سی دی موسیقی ، کمی حوصله ، پنجره ای به محیط مجازی ، تمام

چیزهایی است که چند سال است شب هایم را پر می کنند...

عاشق خواندن چیزهایی شده ام که هیچ چیز از آنها نمی دانم !

و دیرگاهی بود که عادت کرده بودم به خواندن چیزهایی که می دانم...  

چند وقتی است که اختر فیزیک می خوانم ! کوانتوم و هزار مطلب دشوار و دردسر

آفرین دیگر برای یک دانش آموخته ی حقوق... 

 در دانستن نیز باید مرد شد !

2-لباس پاره ای بر تن دارد ... منقلش را بغل کرده و پا برهنه در خاک و خل می دود...

از او می پرسند : چند وقت است که معتادی؟

-چه می دونم

-چه طور معتاد شدی؟

-شرنوشت ما هم این بود!

شر نوشت ...

3-تلویزیون برنامه ای را پخش کرد که خیلی امیدوارم کرد... زن و مردی را نشان داد که

بیست و یک سال پیش کودکی را از شیرخوار گاه آورده بودند... بعد از گذشت چند ماه

متوجه شدند که کودک معلول است و مشکل جسمانی حادی دارد که قادر به حرف

زدن و راه رفتن نیست...

تصمیم گرفته بودند کودک را بزرگ کنند... با تمام مشکلاتش...

حالا بیست و یک سال از آن تصمیم گذشته است ...

پدرش می گفت : سیب نبوده که یک گاز بزنیم و ترش باشد و بیندازیمش دور...

مادرش می گفت: برکت زندگی ما از اوست...

خبرنگار می گفت: اینجا دو فرشته زندگی می کنند...

تکان دهنده بود !

کم ندیده ایم پدر و مادر هایی به اصطلاح واقعی را که بچه از دست آزار هایشان روانه

بیمارستان شده است...

کم ندیده ایم کسانی را که با دیدن معلولیت فرزندشان او را در نزدیکی مراکز بهزیستی

رها کرده اند...

یکی هم پیدا می شود مثل این دو نفر ! لذت بخش است! اگر کسی بنده است ، اینها

هستند ! اگر کسی خدا را می شناسد این ها هستند ! اگر کسی آدم است این ها

هستند...

امیدوار شدم... هنوز هم هستند انسان هایی که با خوبی شان شگفت زده ات

کنند...

4-ببینم ! شما اول قرص را می خورید ، بعد آب را یا بر عکس؟!

من همیشه اول آب می خورم ، بعد قرص !

و هر وقت که بخواهم قرص بخورم ، پدر بعد از دقتی در روش کار ! می فرمایند:

این چه طرز قرص خوردن است؟!

خلاصه اینکه خواستم بگویم بهترین روش قرص خوردن این است که اول آب را

بخوریم !

پذیرای نظرات شما در مورد این شماره بیشتر از دیگر شماره ها هستم !

5-ماه رمضان هم آمد ! خوب که برای همه چیز و همه کس از دوست و آشنا و غریبه و

همسایه و همکار و هم وطن و هم شهری و این و آن دعا کردید ... آن ته مه ها یادی

هم از ما بفرمایید !

 

پ.ن: حالم خوب است ! تنوع مطالب عمدی است !  

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ | نظرات شما ()

1-وقتی می بینم خانمی توی گرمای ظهر تابستان پشت سر همسرش روی موتور

نشسته نا خودآگاه احساس می کنم عشق اش نسبت به کسی که در خنکای کولر

کنار راننده ی یک بنز گران قیمت نشسته است، بیشتر است !

نا خودآگاه است ! 

2-داشتند شربت نذری می دادند... زنبوری در لیوان شربتی افتاده بود و داشت دست و

پا می زد ... آرام او را از شربت بیرون کشیدم و روی زمین گذاشتم... باز هم مُرد...

گفتم: کاش گذاشته بودم در همان رویای شیرین بمیرد...

3-دیروز برای دیدن فیلم  (سیزده- پنجاه و نه ) با بازی پرویز پرستویی به سینما رفته

بودم. فیلم داستان فردی را روایت  کرد که در زمان جنگ مجروح شد و به کما رفت و بعد از

بیست سال به هوش آمد... 

 اتفاقی چهره ی تغییر یافته ی خود را در پشت قاشق دید و متوجه گذر زمان شد و از

بیمارستان فرار کرد و مثل یک غریبه وارد تهران بی در و پیکر شد...

تهرانی که همه چیز در آن عوض شده بود...

کاری به فیلم ندارم ! با اینکه پرویز پرستویی اوج هنرش را درآن به نمایش گذاشته است.

صحبتم در مورد غریبگی است...

لازم نیست بیست سال به کما بروی تا غریبه شوی ...

کافی است نخواهی جوری که همه صحبت می کنند ، صحبت کنی ... جایی که همه

می روند ، بروی ... جوری که همه می ببینند ، ببینی ...کافی است در این دنیای

درندشت به جای حل مسائلی که دیگران ساخته اند ، معادلات خودت را داشته باشی...

به همین سادگی غریبه می شوی ...  

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ | نظرات شما ()

مرد باید سیاست داشته باشد ! زن باید سیاست داشته باشد !

اگر یک کم سیاست داشتی ، این طور نمی شد !

سعی کن با سیاست عمل کنی !

این جملات را شنیده اید؟ حتمآ !

این سیاستی که از آن صحبت می شود ، ربطی به دولت و مجلس و ... ندارد !

محل اعمالش روابط بین آدم هاست ... محل اعمالش خانه است ...

زندگی را عرصه ی امتیاز دادن و گرفتن کرده ایم... آنقدر آن را پیچانده ایم که برای

مدیریتش نیاز به علم سیاست داریم !

-موبایل یکی از دوستان زنگ می خورد ! نامزدش است ! بر نمی دارد ! چند بار تکرار

می شود... سوال می کنم !

می گوید: باید سیاست داشت ...

-خانمی با همسرش تلفنی صحبت می کند . لحن صحبتش بسیار سرد و بی تفاوت

است و از جملات خیلی کوتاهی استفاده می کند... تلفن که تمام می شود ، خانم

دیگری به او می گوید:قهرید؟ چرا این جوری حرف می زنی ؟!

می گوید: این طور که صحبت کنی ، وقتی به خانه می آید کلی هوایت را دارد !

تا چند روز هم حرف گوش کن می شود !!!

با تعجب می گوید: بابا ! سیاست !

هر دو می خندند !

- آشنایی می گوید: من ابدآ بعد از هر وعده غذا ، از همسرم تشکر نمی کنم ! فقط

هفته ای یکی دو بار !

این جوری همیشه برایش تازگی دارد و سعی می کند غذایی درست کند که دوست

داشته باشم !

تعجب ات را که می بیند می گوید :

باید یاد بگیری سیاست داشته باشی !

می دانم که اداره ی یک زندگی مستلزم دقت بر بسیاری از مسائل و رعایت بسیاری

دیگر است. اما نمی توان پذیرفت که خانه را با استراتژی ای نظیر یک حزب سیاسی

اداره کرد...

این قواعد نا نوشته از کجا می آیند؟

آیا داشتن یک زندگی راحت و آرام نیازمند بهره مندی از علم سیاست است؟

آیا نباید در چنین فضایی ، از دروغ در هراس بود؟

 

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟

کار مُلک است آن که تدبیر و تامل بایدش   ( حافظ  )

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ | نظرات شما ()