هورمزد یعقوبی نژاد

مثل همیشه به آسایشگاه معلولین ذهنی رفته بودم...هر کدامشان صفات عجیب و

غریبی دارند که بین خودشان هم مشهور است...صفت یک نفرشان هم بی خیری

است !به طرز غریبی حاضر نیست که نفعش به کسی برسد... مثلآ اگر به او بگویم که

یکی از بچه ها را از خوابگاهشان صدا بزند چنان خودش را به نشنیدن می زند که گویی

هزار سال ناشنوا بوده است ! یا اگر مسئولشان به او بگوید که برای یکی از دوستانش

هم مثلآ بیسکوییت را باز کند، محال است که انجام دهد !!

دو هفته پیش موقع خروج از آسایشگاه با صحنه ی عجیبی مواجه شدم...

یکی از معلولین که ناتوان از حرکت و صحبت کردن است را در گوشه ای از حیاط نشانده

 بودند و این دوستمان که تعریفش را خواندید با صبر و حوصله مشغول آب دادن به

او بود و هر از گاهی هم نوازشش می کرد !

عجله داشتم و رفتم ... اما به یادم ماند ...

این هفته که مراجعه کردم ، بیشتر دقیق شدم...فکر کردم تغییر کرده است... از او

خواستم که کسی را صدا بزند ! محل نگذاشت !

گذشت تا یک بسته چیپس به او دادم... یک مشت در دهان خودش ریخت و بدو بدو به

سمت آن معلول که باز هم در حیاط بود رفت و مشغول چیپس دادن به او شد...

به مسئولشان گفتم: خیر است ! فلانی و کمک؟!!

گفت: آآآآره ! دو سه هفته ای است که خدا محبت این بیچاره را به دلش انداخته !!!

گفتم:به دل چه کسی هم انداخته...

گفت:قدرتش را همین جا هاست که میشه فهمید دیگه...

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ | نظرات شما ()

1-بیست و دوم اردیبهشت ماه ! برای من معنایش از روز تولدم بیشتر است ... دو شنبه

بیست و دوم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و هشتاد و دو بود که تصمیم به نوشتن

گرفتم.

و حالا نهمین سالی است که می نویسم...

نوشتن در این جا دنیایی پر از واژگان شیرین و تلخ را برایم به ارمغان آورد...

و دوستانی که حضورشان جزء جدایی نا پذیری از زندگانی ام شد...

2-تا به امروز مفتخر به داشتن 6379 نظر برای نوشته هایم بوده ام...که اولینش متعلق

به دوست خوب و همراه همیشگی  سعید (پسر ایرانی) بوده است.

3-همیشه به سختی به دیگران لینک داده ام ... چرا  که هر کس را از دوستانش

می توان شناخت ! اما همیشه این اتفاق با افتخار بوده است... به زودی تغییراتی

اساسی در لینک هایم خواهید دید !

4-موسیقی وبلاگ را به درخواست بسیاری از دوستان حذف کردم و دیگر هر کار که

می کنم باز نمی گردد مگر به تغییر قالب وبلاگ ! که تصمیمی بر آن ندارم...

5-هر بار که وبلاگ را به روز می کنم به این می اندیشم که دیگر چه حرفی برای

گفتن باقی مانده است؟ و به این فکر می کنم که شاید این آخرین باری باشد که اینجا

به روز می شود... ولی به لطف خداوند متعال تا به امروز همیشه حرف هایی برای

گفتن بوده است...

6-هر روز حضورتان برایم به یادگار مانده است...ولی از شما چه پنهان که مشتاق

داشتن حرفی ، خاطره ای ، نظری ، نکته ای ، حتی گلایه ای از ایام حضورتان هستم

که چه خوب می شود اگر برای این مطلب باشد...

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ | نظرات شما ()

1-داشتند در مورد ازدواج فردی صحبت می کردند:

دختره این همه سال صبر کرد ولی عجب بخت خوبی گیرش آمد! طرف میلیاردر است !

گران ترین سالن فلان شهرستان را با فلان قدر هزینه برای مراسم گرفته بود !

-همه طلا هایش را هم از خارج آورده !

- الحمدلله (خوشبخت ) شد !!

2-برای رفتن به مجلس ختم پدر یکی از دوستان حدود دو ساعت در ترافیک بودم...

به شدت از ترافیک خسته و عصبی بودم ... به این حالات ، ناراحتی از درگذشت پدر آن

دوست و عجله را هم اضافه کنید...

به مسجد که رسیدم یک دور برگردان وجود داشت که دور زدن از آن خلاف بود و جای

 پارک هم در جای دیگری نبود...سربازی جلوتر از دوربرگردان ایستاده بود و هر کس

که دور میزد را پنجاه هزار تومان جریمه می کرد...

 دور و بر را نگاه کردم... آن طرف خیابان یک پارکبان ایستاده بود...

از  همین طرف مشغول بوق زدن شدم... توجه پارکبان جمع شد !

با دست و سر اشاره کرد که دور بزن !

همزمان چشمکی به آن سرباز راهنمایی و  رانندگی زد !!

دوربرگردان را دور زدم و در نزدیکی تابلوی جرثقیل پارک کردم ! از ماشین پیاده شدم و

پنج هزار تومان به پارکبان دادم !

همه چیز به خوبی پیش رفت !

3-به یکی از ارتفاعات تهران رفته بودم... برای خرید آب معدنی به دکه ای مراجعه

کردم...یک آب معدنی کوچک برداشتم و هزار تومان به صاحب دکه دادم... چهارصد

تومان پس داد...

- ششصد تومان شد؟!

- آره !

-بابا دیروز تو جردن 300 بود !!

-ماهی پنج میلیون اجاره میدیم !!

-خوب شش هزار تومان بگیر که زودتر خرجت دربیاد !(با خنده)

صد تومان پس داد ! ( با خنده) 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ | نظرات شما ()

1-مبتلا به سرطان شده است...

 گفت :باید هجده بار دیگر شیمی درمانی کنم...

گفتم: این نیز می گذرد...

گفت: بله...مثل سیخ از میان کباب...

2-دیشب مشغول مرتب کردن کاغذ های اتاقم بودم... جزوه ، شعر ، دست نوشته

و هزار مطلب دیگر... در میانشان داستانی را یافتم که یادم نیست از کدام کتاب

یادداشت کرده بودم ... خواندنش خالی از لطف نیست :

مردی از صحرایی می گذشت که دید گله ای گوسفند مشغول چرا هستند و گله ای

گرگ هم در میانشان می چرخند و با گوسفندان بازی می کنند و آسیبی هم به آنها

نمی زنند!

متعجب شد و دلیل را از چوپان پرسید...

چوپان گفت: از وقتی که با خدایم آشتی کرده ام ، عجبا که گرگ هم از میان گله ام

می گذرد و گزندی نمی رساند ...

3-تلفنم زنگ خورد... یکی از دوستان قدیم بود... بعد از احوال پرسی گفت :

-ببینم می رسم ظرف سه هفته واسه کارشناسی ارشد آزاد آماده بشم؟

قبلآ نخوندم. منتها می خوام این سه هفته رو خوب بخونم...

گفتم: آره! خدا رو چه دیدی...

و این جمله را با ذرات وجودم حس کردم:

 امید ، آخرین چیزی است که انسان از دست می دهد...

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ | نظرات شما ()

1-دو نفر در خیابان دعوایشان شده بود...یکی شان چهره چندان زیبایی نداشت...

دیگری در میان داد و فریادش گفت: آخه تو چی میگی با این قیافت؟!

دعوایشان حسابی بالا گرفته بود تا اینکه مردم جدایشان کردند... و هر کدام به دنبال

زندگی شان رفتند...

ناراحت کننده بود...

 دعواست ، درست ! حلوا خیر نمی کنند ، درست ! گاهی بدترین فحش ها رد و بدل

می شوند و هر چند هم که ناراحت کننده باشند ،خالی از حقیقت اند و از یاد می روند

ولی وقتی عیب کسی را به رویش می آوریم در یادش می ماند...

شاید تا روزها و ماه ها ...

 باور کنیم ! که برد ظاهری در یک دعوای چند دقیقه ای به اینگونه آزردن ها نمی ارزد...

باور کنیم ! که خدا را خوش نمی آید...

باور کنیم ! که زمان دعوا هم انسانیم...

2-یک نفر پای تلفن مشغول داد زدن بود ! بابا ااااههه ! اون سری رفتیم اژدهای طلایی

چی داشت ؟! نه بابااا ! آ اس پ خییلی بهتره... خلاصه حسابی عصبانی بود ! یاد چند

وقت پیش افتادم که در یکی از شهرهای شمالی ...مردی دست دو پسر کوچکش را در

دست داشت و از مقابل ساندویچ فروشی می گذشتند...

کمی آن طرف تر هم همسرش در حال حرکت بود... پدر به پسرانش گفت : بریم کوکتل

بخوریم؟! بچه ها بالا و پایین پریدند و گفتند : آررره آررره ! پدر خانواده به همسرش گفت

و او هم با خوشحالی همراهشان شد...

راستش را بخواهید کیف کردم !

گاهی جر و بحث های بسیاری از ما بر سر انتخاب بین رستوران اسفندیار است یا

لوکس طلایی... نایب یا البرز... نارنجستان یا لوشاتو!

این سادگی ها خیلی کم شده اند... هر چند که این رستوران ها هم حرف ندارند !

3-در تاکسی نشسته بودم... کرایه مسیر هفتصد تومان می شد... یکی از مسافران

یک اسکناس پنج هزار تومانی به راننده داد...

راننده گفت:پول خرد نداشتید؟

- نه... پانصد تومان بیشتر نیست...

- بده آقا ! عیب نداره ! مگه خیابون رو متر کرده ام ، دیده ام هفتصد تومان شده !

واقعآ خوش آیند بود ...

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ | نظرات شما ()

1-یادش به خیر... آن روزهایی که پدر و مادرم هدایای عید را در اتاقم می گذاشتند و

می گفتند بدو بیااا ! ببین عمو نوروز واست کادو آورده !

من هم با تمام سادگی کودکی ام باورم می شد... می دویدم و هدایا را از کاغذ

کادو های رنگارنگشان بیرون می آوردم و با کلی ذوق دور و برم را به هوای یافتن عمو

نوروز نگاه می کردم ...

یادش به خیر...دبستان که می رفتم هر وقت به آخر سال نزدیک می شدیم عزای پیک

شادی -دفترچه تکلیف عید- را می گرفتم...

دفترچه ای که به معنای خراب شدن تعطیلات بود و من برای داشتن خیالی آسوده

سعی می کردم در همان دو سه روز اول تمامش کنم !

یادش به خیر...عید قبل از کنکور کارشناسی... کتاب هایم را با خودم به مسافرت برده

بودم و با هر لحظه ی شاد و خوشحال کننده ای از تعطیلات،در میان هر بازی، عذاب

وجدان می گرفتم و برای چند دقیقه هم که شده بود کتابی را ورق می زدم!

2-سال نود انصافآ عالی بود ! از هر نظر که نگاهش می کنم شاید بهترین سال زندگی

من بوده است...

کاش سال نود و یک از این هم بهتر باشد...

3-برایتان از خداوند مهربان سالی سرشار از موفقیت ، سلامتی ، آرامش ، ثروت ،

عشق و مهربانی آرزو می کنم.

لحظه تحویل سال ، اگر یادتان ماند مرا هم دعا کنید...

امیدوارم سال نود و یک برایتان سال رسیدن به آرزوها باشد...

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ | نظرات شما ()

در تاکسی نشسته بودم و راننده که تا به حال چند باری در این مسیر سوارم کرده

بوده شروع کرد به شکایت از جریمه رانندگی . در میان صحبتش گفت از پلیس + 10

برای کاهش میزان جریمه سوال کرده ام و گفته اند باید بروی سمت آجودانیه.       

می دانی دقیق کجاست؟

گفتم فکر می کنم دارآباد -بلوار اوشان باشد.

گفت: آهااااان ! دیده ام !! نوشته محک!!!!  احتمالآ به جای شهرک آزمایش درست

کرده اند ! 

 گفتم : نه آقا ! آن برای بچه های مبتلا به سرطان است و...

فکر نمی کردم کسی باشد که موسسه محک را نشناسد !

به سلامتی تمام کسانی که فکر می کنند محک مثل شهرک آزمایش است شماره

حسابشان را در لینک زیر قرار می دهم . اتفاقآ برای عید قرار است به بچه ها لباس

نو بدهند:

محک : موسسه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ | نظرات شما ()

1-از تو بسیار می گویم...

که مرا بسیار بوده ای...

هرگاه که به چیستی ات  اندیشیده ام ذهن مصنوع را ناگزیر از گریز یافته ام و پای

چوبین استدلال خویشتن را نیز...که حقیقت حق را به حق چنین اقتضاست...

لیکن هماره در کنه جان و در غیر آن بوده ای که محبوبیتت نمایان به اشتیاق و الهیتت

متجلی به مرایای آفاق بوده است...

ابتدای ابتدایی که انتهایش بی منتها و ماهیتش مبدا هویت هاست.

2-دوران مدرسه برای یکی مثل من که بیست و چند سال سن دارد یعنی بزرگترین

بخش خاطرات !

اصولآ مدرسه رفتن را به جز در پنجم دبستان و پیش دانشگاهی دوست نداشتم...

از سخت گیری های بی جای مدارس و رقابت های بی دلیل دانش آموزان و والدینشان

با یکدیگر و الزام به همنشینی با بسیاری از اراذل و اوباش باری به هر جهت که درس

خواندن را سوسول بازی می دانستند ، بیزار بودم...

بعد از پایان هر مقطع ارتباطم محدود به صمیمی ترین دوستانم می شد تا شروع مقطع

بعد و یافتن دوستان جدید ...

اما همیشه مشتاق بوده ام بدانم هم کلاسی های سابقم الان چه می کنند؟       

چه رشته ای خوانده اند ؟ زندگی را چه طور می بینند؟

به لطف محیط مجازی آگاهی از حال بعضی هایشان امکان پذیر شده است ...

یکی الان خواننده موسیقی  های بزن و بکوبی است ! یکی در کشور دیگری معماری

می خواند ... دیگری در پیراهن فروشی پدرش کار می کند و  دانشجوی کارشناسی

ارشد علوم سیاسی است  ...  یکی دیگرشان کامپیوتر می خواند... یکی سنگ 

ساختمان می فروشد ...دیگری دستیار صدا بردار شده است ! یکی ازدواج کرده است و

بچه دارد !

نگاه به زندگی هایشان هیجان انگیز است ! دوستانی که روزی در کنار هم روی میز و

نیمکت های یکسانی می نشستیم و از روی هم املا تقلب می کردیم !

در زنگ های ورزش به دو دسته پرسپولیسی و استقلالی تقسیم می شدیم و خون

هم را می ریختیم !

پیش ناظم از هم شکایت می کردیم ...دعوایمان می شد و همدیگر را کتک می زدیم و

بعد از آشتی بهترین دوستان هم می شدیم ...

اما سختی های زندگی همه شان را به محیط مجازی راه نداده است... آنهایی که

آنقدر سمن دارند که یاسمن در آن گم است !

چند وقت پیش برای خرید کتاب به خیابان انقلاب رفته بودم ...

در مسیر بازگشت یکی از همکلاسی سابقم را دیدم که در حال مسافرکشی است...

رویم را برگرداندم که مرا نبیند ... که نمی دانم دید یا نه...

 ناراحتش شدم...

چند روز پیش نیز یکی دیگر از همکلاسی های قبل را خیلی اتفاقی دیدم که مشغول

راندن وانت میوه بود و قیمت را با بلندگو اعلام می کرد...

راستش را بخواهید از دیدن مسافر کشی نفر قبل آنقدر شوکه نشدم که از دیدن نفر

دوم... تا چند سال پیش که از او خبر  داشتم تمام آنچه برای موفقیت لازم بود را داشت

اما دنیا به کامش نچرخید... پدر را از دست داد و آسمان بر سرشان خراب شد ...

ناگهان به تنها نان آور خانواده ی پر جمعیت و بی درآمدی تبدیل شد که مجال اندیشیدن

به درس و  آینده ی خودش را از دست داد...امیدوارم خداوند متعال بهترین را برایش

رقم بزند...

در رو به رو شدن با چنین تنوعی از آینده ها و سر نوشت ها وحشت می کنم !

از اینکه دنیا قابل پیشبینی نیست ...

از اینکه معلوم نیست حق هر کداممان چقدر است...   

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ | نظرات شما ()

از ابتدا که چشم باز می کنیم بسته به محیط زندگی و خانواده مان تربیت می شویم...

خوب یا بد...

اما در بهترین نوع تربیت هم همیشه خلل هایی وجود دارد... شاید یکی از بزرگترین

هایش مدیریت لحظه های سخت باشد... لحظه هایی که با اتکا به نادر بودنشان نه

درباره شان حرف می زنیم  نه خود را برایشان آماده می کنیم و نه حتی درباره شان

فکر می کنیم... فرض های محال...

امروز دوستی صفحه ی حوادث روزنامه ای را نشانم داد که مردی ، فردی را به دلیل

ارتباط با همسرش کشته بود...

مطلب را که خواندم پرسیدم: واکنش درست چیست؟!

-نمی دانم !

-من هم نمی دانم...

واقعآ نمی دانیم ! 

می شود گذشت؟! ندیده گرفت؟!! قطعآ نه...

طلاق؟ همانی است که آنها می خواهند !

شکایت؟ آبرو چه می شود ؟!مردم چه می گویند؟! بگذارم راحت بروند و بعد در راه

پله دادسرا به دنبالشان بدوم؟ 

چه باید کرد؟!

- فردی در اتومبیل با همسرش در حرکت است که سر مسئله رانندگی دو سه نفر لات

آسمان جل شروع می کنند به فحاشی ... یا باید بگذرد، که غرورش در برابر همسرش

خرد شده است... یا باید درگیر شود که در برابر آن اراذل و اوباش با  حضور همسرش

بسیار آسیب پذیر است ...

چه باید کرد؟!

- معلمی به دانش آموزی دبیرستانی سیلی می زند !

یا باید در برابر همکلاسی هایش سرافکنده شود یا مقابله به مثل کند !

چه باید کرد؟!

 

باور کنید که اشکالی ندارد اگر درباره این موارد بحث کنیم... حداقل اگر پیش آمدند،

قبلآ در موردشان فکر کرده ایم... اقداممان اگر نه سنجیده ، حداقل منطقی تر

می شود...

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ | نظرات شما ()

همه چیز در گذر است و این گذر همراه با تغییر...زمان و زمانه دگرگون می شوند و

تعاریف را سست می کنند...

یکی از آن چیزهایی که در معرض تندباد ناشکیب فراموشی مان قرار دارد ، وفاداری

است... آنی که یا برآمده از تعهدی و امانتی است یا علقه ای با آنکه یا آنچه جذبمان

می نماید...

قصه را با خرید از دکان آشنایی به قیمت گزاف و راهی دور تر می توان آغاز نمود

تا نشستن به بحث استاد بی سوادی که حسن خلق دارد و دستی به دوستی...

یا پی گرفتن کار کارگردانی که زمانی مسحور تصاویر او بوده ای و  سالهاست که

دیگر چنگی به دل نمی زند...

همیشه وفادار بوده ام ! حتی به قیمت محرومیت ها !

تقریبآ دو سال است که کفشم را یک نفر واکس می زند و وقتی که نیست نه کفشم را

به واکسی دیگری می دهم و نه خودم واکس می زنم ...

چند سال است که تنها به یک آرایشگاه می روم که اغلب اوقات تعطیل است ! تلفنش

را گرفته ام و قبل از رفتن با او هماهنگ می کنم و بنده ی خدا اگر بسته هم باشد به

خاطر من باز می کند !

عاشق شکلاتم و فروشنده اش همیشه برایم یک نفر است ! گاهی که هیچ چیز هم

نمی خواهم ، خرید می کنم !

دوستانم برادرانم هستند !

مهری که با آن نماز می خوانم را چهارم دبستان بودم که از مشهد مقدس خریدم...

از کسی که شاعری آموختم همیشه با خبرم ! در کوران مشغله و  گرفتاری های

روزمره ام نیز دیدارشان وظیفه ام است...

همیشه پی گیر پیشرفت ها و تحولات کاری استاد موسیقی چند سال پیشم هستم.

به مزار معلم مرحوم دوران دبیرستانم سر می زنم !

روزهایی از هفته در زمان خاصی به روزنامه فروش سر راهم سلام می دهم و مدت

هاست که آن ساعت منتظر است و گاهی می گوید : امروز تاخیر داشتی مهندس!!!

در ابتدای کتاب خوانی ام کتاب رابینسون کروزو را خواندم و آنقدر برایم لذت بخش بود

که بعد از بارها دور ریختن کتاب های بچگی و نوجوانی هنوز نگاهش داشته ام...

عاشق کتاب پیر مرد و دریا هستم  و رفاقت آن کودک با پیرمرد ماهیگیری که مدت ها

بود صیدی نداشت !

فیلم سینما پارادیزو را می فهمم ...و فیلم های کیمیایی را که طعم رفاقت های کهنه

دارند ! دوستان قدیمی پدر بزرگ مرحومم را دوست می دارم !

و خدا را  که همیشه مظهر وفاداری است...

مگر زندگی چیست؟! همین هاست! عهد ها و عادت ها! یا احترام به آنچه

لحظه ای ...روزی ...ماهی ... سالی و یا سال ها درگیرمان ساخته بوده است...

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ | نظرات شما ()

1-چهار نفر در یک روز قرار بود در راستای آنچه کنفرانس می نامند پیرامون مباحث

مختلفی از درس صحبت کنیم.

من سومین نفری بودم که باید صحبت می کردم... پیش از من نام خانمی خوانده

شد...

گویی به مسلخ آمده بود ! : نفس نفس زنان و لرزان چنان که صدای تکان خوردن کاغذ

هایی که در دست داشت شنیده می شد !!

صحبت را که شروع کرد لرزش صدایش به حدی بود که احد الناسی نمی فهمید چه

می گوید!

استاد مجبور شد خواهان آرامش بیشتر و بلند تر صحبت کردنش بشود...

گذشت !

نفر بعد ! آقایی با هیکل بسیار درشت و بیش از سی سال سن ! با پای لرزان آمد و

یکی دو دقیقه ای نگاهش به سرعت در میان دانشجویان دوید!

 آب دهانش را به طرز ملموسی چند بار قورت داد و شروع به صحبت کرد...جملاتی پرت

و پلا و بریده بریده ! که میان هر کلمه اش چندین بار تمام حروف صدا دار زبان فارسی

که ناشی  از ترس و بلاتکلیفی بود شنیده می شد ! 

((مثلآ در قانون قبل اَ آآآآآ به طور دیگه ای بود منتها الان اِ اِ اِ اِ این طور شده ! اگر بخوام دلیلش رو خدمتتون عرض کنم باید بگمممم  اوووووووم به اون قانون چندتا اشکال گرفته بودند که  اِ اِ اِ خدا رو شکر الان بر طرف شده !!! ))

وقتی جلوی یک جمع صحبت می کنیم شاید کمی اضطراب طبیعی باشد ! شاید ! اما !

به طرز خنده آوری بی اعتماد به نفس و وارفته ایم !! مسخره نیست که فردی نتواند

ده دقیقه آن هم در مورد مطلبی که از یک ماه قبل از آن آگاه بوده است جلوی جمع

صحبت کند؟! گاهی احساس می کنم این ترس و لرزها تردیدگاه شخصیت افرادند !

می دانید ! شاید خیلی هم مقصر نباشند !

 از بس که مسخره کرده ایم و مسخره شده ایم خواه نا خواه از ذره بین  افراد فرار 

می کنیم...

2-در این که گشنگی نکشیده ام که عاشقی یادم برود شکی نیست !

در این که اگر پول نداشته باشی جواب سلامت را هم نمی دهند شکی نیست !

در این که می گویند آدم گشنه دین و ایمون نداره ، شک دارم ولی قبول !

اما یک چیزهایی هست که توجیه پذیر نیستند...

اینکه فردی در سرمای زمستان شب را جلوی بانک بخوابد ، با دیگران سر نوبت کتک

کاری کند ، که سکه ی ارزان تر بگیرد و فردا بفروشد ! (این مورد به موارد بعد شرف

دارد!)

اینکه یک راننده تاکسی از دایی اش  کرایه بگیرد!

اینکه افرادی واقعآ بی نیاز بر سر مقداری سهام میراثی از هفت پشت دورترشان  دو

سال جنگ و جدل و فحاشی و قهر و آشتی کنند و به یک نفر وکالت بدهند و آخر سر

بفهند سهم هر کدامشان 20,000 تومان بوده !

اینکه زنی از شوهرش بابت پولی که قرض گرفته رسید بگیرد و بعد از مرگ شوهر هم

نگه دارد !

اینکه فردی برای هفتاد هزار تومان به صورت دیگری اسید بپاشد ...

 برای ده هزار تومان شهادت دروغ بدهد ...

اینکه ... هزار هزار مثال دیگر !

پول خوب است ! خوب که نه... عالی است !

اما  گاهی حال آدم را بهم می زند ...از بس که افراد را حقیر می کند...

پدر و مادر و خواهر و برادر غریبه می شوند... غربیه که هیچ ! دشمن می شوند !

دوست می شویم برای پول...دشمن می شویم برای پول... ازدواج می کنیم برای پول

،طلاق می گیریم برای پول ، می کُشیم ، می دزدیم ،جعل می کنیم ، کلاه می گذاریم

، کلاه بر می داریم ،نقشه می کشیم ، دروغ می گوییم ، قسم می خوریم ،برای پول!

بچه شان را می فروشند برای پول  !

از ناموسشان می گذرند برای پول !

 

((و بر خوراک دادن فقیران برانگیخته نمی شوید...

و میراث ضعیفان را چپاولگرانه می خورید...

و مال را بسیار دوست می دارید...

 چنین نیست ! زمانی که زمین ، سخت در هم کوبیده می شود...

و جهنم حاضر می شود که انسان پند گیرد... ولی  کجا او را  پند گرفتن باشد؟...

و گوید کاش برای خود چیزی فرستاده بودم...

پس در آن روز هیچ کس مثل او عذاب نکند...

و هیچ کس چون او دربند نکشد...

( سوره فجر 18 تا 26)

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ | نظرات شما ()

1-انسان میل به جاودانگی دارد... میل به ماندن در یادها... برای آیندگان ...

 این میل گاهی با اقداماتی تاریخی نمود می یابد ، گاهی با تالیف کتب و مقالات

متعدد ، گاهی با ثبت یک رکورد ورزشی و گاهی هم با نوشتن یادگاری در مستراح !

روزی هنگام استفاده از سرویس بهداشتی دانشگاه با موردی مواجه شدم که بسیار

جالب بود ! فردی نام و نام خانوادگی اش ، تاریخ و ساعت و دقیقه حضورش را نوشته

بود و امضا کرده بود ! یک دانشجو ! همیشه دوست داشته ام بدانم چه می شود که

فردی تصمیم به نوشتن یادگاری در چنین مکانی می کند ؟! اینکه مناسب ترین مکان

برای ثبت نام خودش را  آنجا بیابد...

چند هفته پیش به بازار مروی در حوالی خیابان ناصر خسرو و پامنار تهران رفته بودم...

فردی در تمام محیط دستشویی جملات حکیمانه و اشعاری از سعدی و مولاناو...نوشته

بود.خواندن ارزشمند ترین سخنان و اشعار در آنجا تاسف آور بود...  و من هر چه فکر

کردم باز هم نفهمیدم  چه می شود که فردی چنین تصمیمی می گیرد...

کاش این هم به نوشتن نام خودش بسنده می کرد...

2-کفشم داشت کنار خیابان واکس می خورد که از داد پسر واکسی برگشتم و پشت

سرم را نگاه کردم. موتوری با دو سرنشین از کنار ماشین های پارک شده داشت رد

می شد ، با  کلید روی آنها خط می کشید و هر دو نفر می خندیدند! حیرت زده شده

بودم !! خواستم شماره اش را یاد داشت کنم که به کوچه ی دیگری پیچید ...

 واکس که تمام شد رفتیم  و به ماشین ها نگاه کردیم ... خط های عمیقی روی پنج

اتومبیل کشیده بودند...

3-استاد زبان فرانسه کپی چند صفحه از یک مجله هنری فرانسوی را در دست یکی

از دانشجویان دید... :

- این مجله را از کجا توانستی پیدا کنی؟

-یک کتابخانه در خیابان...

-آآآآآه جدا؟! من مدت هاست دنبالش هستم... (با حالت شوخی ) می توانی برای یک

روز بدزدیش؟!!!

-درست حرف بزن آقا ! من اینقدر بدم میاد از این آدم هایی که چرت و پرت می گن !

من دزدم؟!! من خودم استاد دانشگاهم ! خجالت نداره که به من می گویید دزد؟!

-من این حرف را نزدم !! منظورم این نبود ! ولی اگر می فرمایید... من عذر می خواهم !

-فایده نداره آقا ! این چه طرز حرف زدنه ؟؟!

- (با حالت شوک و ناراحتی ) من که عذر خواهی کردم ! چه کار کنم که آرام بشوید؟!

-هیچی ! بگذریم !! (با عصبانیت )

4-پنج شنبه هر هفته ، یک ربع به هشت صبح تمام زنگ ها را می زد : فقییییرم یه

خرجی بده !

اکثرآ دلشان می سوخت و کمک می کردند + آقا ! شما را به خدا دیر تر بیایید حداقل !

-باشه ! چشم

دوباره هفته بعد همین ماجرا ...

-آقااااا ! مگر قرار نبود دیر تر بیای؟!!!!

-خواب شما مهم تره یا خرجی بچه های من ؟!

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ | نظرات شما ()

تا در شرایطش نباشیم نمی توانیم قضاوت کنیم... این را قبول دارم... خدا نصیب هیچ

کس نکند ... این هم قبول...

اما این وسط یک چیزهایی هست... یک تعلقی... این تعلق می تواند رابطه ی پدر و

مادر با یک فرزند باشد یا رابطه ی یک انسان با یک انسان...

تعلقی که نمی شود از آن گذشت...

در زندگی روزمره مان عادت به نادیده گرفتن کرده ایم...

دیگران را ... خود را... محبت را ... حقیقت را ...

همیشه جهان را از چشم خود می بینیم ... و ساده انگارانه همین که وجدان نیمه 

جانمان قانع شد قصه را تمام شده فرض می کنیم...

به آسایشگاه معلولین ذهنی رفته بودم... یکی از معلولین گریه می کرد ...

نزدیکش شدم و علت را پرسیدم ... سرش را خم کرد و با بغض گفت : بغل ! 

سرش را بغل کردم و گریه کنان گفت : نیومده !

-کی ؟

-بابا !

از مسئولشان سوال کردم... گفت :صبح،ساعت هشت پدرش زنگ زده و گفته که یک

ساعت دیگر به دنبالش می آید ولی هنوز نیامده ... (ساعت 11) بار چندمش است...

گفتم : ((هر وقت که آن بی شعور آمد بگویید حداقل دفعه بعد تماس نگیرد... ))

بچه خیلی گناه داشت...مُردم تا آرام شد...

 به خدا  ما سالم ها ، عاقل ها ، درست و درمان ها وقتی امیدوار می شویم نا امید

شدنمان درد دارد آن وقت چه توقعی از این بنده های خدا می شود داشت؟ 

هنوز از آرام شدن او چیزی نگذشته بود که دیگری صدایم زد و گفت : پدر من میشی؟!

-من؟! تو سی و پنج سالته و من بیست و دو !!

-خوب عیب ندااااره ! خونه داری؟

-بله... امروز بیام پیش تو بمونم؟!

-نمیشه عزیزم...

- میشه اینجا بمونی؟

-نه دوستم ! حالا انشاالله باز سر می زنم بهتون...

 

چیزی که می خواهند محبت است... مشکل از این ها نیست ... انسانهای ناب

و خالصی هستند که زندگی اجتماعی خرابشان نکرده است... دو رویی را یاد نگرفته

اند ... تعارف را ... دروغ را ... تظاهر را ... خندیدن در اوج غم را ...

نیاز هایشان را حفظ می کنند و در خود نمی کشند...

یکی شان امروز از من یک لیوان دسته دار آبی رنگ خواست...

 همه خندیدند... ولی برای من خنده دار نبود... یک خواسته است !

اگر ما به اصطلاح سالم ها خانه و باغ و اتومبیل و ثروت و عشق و هزار و یک چیز دیگر

بخواهیم صحیح است و خواستن یک لیوان از این ها خطا؟!

می دانید ! وقتی پدر و مادر و خواهر و برادر این بنده های خدا می گویند نمی توانیم

در خانه نگهداری شان کنیم ، من باور نمی کنم !

آری ! بعضی هایشان وضعیت بسیار نا مناسبی دارند و نیاز به مراقبت شبانه روز که

حرفی نیست... اما بیش از نیمی از آنها گل هستند ! بی نظیرند ! فرشته اند !       

بی آزارند ! زحمتی ندارند ! از خیلی از ما سالم تر اند !فقط ساده ترند... طاقت

ذهنشان کمتر است...

خانواده شان از مسئولیت فرار می کنند و وجدان خود را باچند جمله آرام می دارند :

که نمی شود! آنجا به اینها بیشتر می رسند !

کاری به برادر و خواهرشان نداشته باشیم ...

پدر و مادر ! شما چرا؟!

زنگ خانه شما را نزده بود که فرزندتان بشود که حالا صبح و شب کنج آسایشگاه

بماند... از غریبه ها بخواهد که  بغلش کنند...

کدام پدر و مادر؟! فکر می کنم این پدر و مادر باید از یاد مرگ به خود بلرزند... از یاد قرار

گرفتن در پیشگاه خدا... کدام عذر و بهانه را دارید؟!

من مادری را می شناسم که پنجاه و پنج سال یک معلول ذهنی را با دل و جان

نگهداری کرد... آن معلول چند سال پیش درگذشت... و وجدان آن مادر چقدر آسوده بود

که امانت خداوند را درست نگه داشته بود...

در آسایشگاه بهتر رسیدگی می کنند؟ اصلآ قبول !

چقدر گرفتارید که ماهی یکبار ، یک ساعت وقت برای سر زدن به پاره تنتان ندارید؟!

خدایتان ببخشد اگر از این ها فرار می کنید... که می دانم بسیاری از شما اینگونه اید...

کاش می دانستم به وجدانتان چه می گویید که شب ها راحت می خوابید؟

 

ربنا ولا تحملنا ما لا طاقة لنا به ...

پروردگارا آنچه طاقت تحمل آن را نداریم، بر ما مقرر مدار...

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | نظرات شما ()

1- انسان با تمام خوشبینی ها و خوش باشی هایش در طول زندگی ناگزیر از تحمل

آلام و ناخوش آیندی های بی دلیل و با دلیل و گذراندن روزهای سخت و شب بیداری

هاست ...

 و گاهی عرصه چنان تنگ می گردد که پهلوانی یارای تحمل ارزنی غصه را افزون بر

اندوهان پیشین خود نخواهد داشت... و زندگی به مانداب متعفنی بدل می شود که

ماندن در آن به اجبار است و تحمل طعم تلخش به لطف صد من عسل دشوار...

و اینجاست که بعضی فغان بر می آورند و سر به دیوار می کوبند و رگ می زنند و سم

خورند و خود می کشند و بعضی در خویش می روند و میدان به شیطان می دهند و

کفر می گویند و دست از  امید می شویند و در یک کلام :می بُرند !  و گویی مردگانی

متحرک اند که با خود غروب غمناک قبرستانی را جا به جا می کنند...

و هستند آنانی که صبر می ورزند ! به امید وعده ی راستین خداوند راست گویی که

هرگز به کارش خلاف نیست... و چه آرام اند و بی التهاب ...

زیرا می دانند... می شناسند... یقین دارند...

پس به آثار رحمت الهی بنگر که چگونه زمین را بعد از مرگش زنده می‌کند، به راستی که زنده کننده ی مردگان است و بر هر چیز توانا» ( سوره روم _ 50)

2-اقدام خوبی است ! نصب پلاکارد هایی در اتوبان های تهران را می گویم که درباره

روابط فرزندان و پدر و مادر تذکراتی می دهد... مثلا:

پدر ! فکر نمی کنید که راه حل من بهتر باشد؟!

پدر ! فکر می کنم از این راه زودتر به نتیجه می رسیم...

قطعآ جایگزین مناسبی برای جملات :(( بده من بابا !! ااااااه بلد نیستی دیگه !!!))

یا (( نچچچچچ تو ول کن ، خودم بلدم !! )) خواهد بود...

3-از مشکلات و سختی زندگی و... حرف می زد. در آخر گفت : خانه ی پدرم 500 متر

بود... ما پنج تا بچه بودیم... حالا فکر می کنی خانه من چند متر است ؟

گفتم :  صد متر !

-گفت: آفریییییین !

نکته : گاهی احمقانه ترین استدلال ، صحیح ترین است !

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | نظرات شما ()

1-ذهنم شیطنت می کند! شلوغ بازی هایش زیاد شده اند ! خود سر است و افسار    

گسیخته !

سالها واژه جمع می کرد و غزل می ساخت...

 اما مدتی بود که آوایی در خود می پروراند ! و اینبار دستم از پاسخ تهی بود .که آنچه

می نواختم ضربی بود و آنچه می خواست  مضرابی !

در خیالم پر و بال می دادمش ... بلکه پر گیرد و رهایم سازد که نمی ساخت...

بعد از مدت ها فرصتی دست داد تا با دوست همدرد و حالی ساز بزنیم...

و با او گفتم از آنچه در سر نگاه داشته بودم !

خواندمش بلکه بنوازد !

 نواخت !

نواختم !

و چقدر وقت گرفت تا آنی شد که در سر بود !

و هنوز هم چقدر جا دارد !

2-از حادثه ی رانندگی جان سالم به در بردم...

اتومبیل را به تعمیر کار همیشگی اش که مردی ارمنی و مهربان و خوش اخلاق و در

اصطلاح عوام داش مشتی است نشان دادم !

ابتدا از سالم ماندنم کمی تعجب کرد و پرسید : خوبی؟ خوب خوب؟! مطمئن؟!!

بعد با لهجه ی ارمنی گفت : ببیییین !

همین الان ! سر همین چهار راه ! یک صدقه ی حسااااابی بده ! خونه هم که رفتی

یه خونی بریز برای دفع بلا !

گوسفند کشتن و صدقه و... اعتقاد ماست ! ولی او هم کاملآ اعتقاد داشت ! نمی دانم

ارامنه هم چنین فرهنگی دارند یا مخصوص این فرد خاص بود...

اما جالب بود !

3- حفظ حریم ، از وظایف تردید نا پذیر هر فرد است... و ظلم پذیری در همه حال

مذموم... اما آیا دقت کرده اید که هر چه آدم ها سطح پایین تر هستند ، تعصب شان

نسبت به احترامشان به طرز جنون آمیزی بیشتر است ؟! توضیح می دهم !

راننده ی وانتی که یقه اش تا آنجا که می شود باز است و اعتیاد از سر رو رویش    

می بارد و موهای چربش خبر از این می دهد که بیش از یک هفته از آخرین حمامی که

رفته می گذرد و پای کثیف و بدون جورابش در دمپایی پلاستیکی لا انگشتی حال به

هم می زند ، راه را بسته است و حرکت نمی کند... (این جزئیات بعد از پیاده شدنش از

ماشین نمایان شد ! )

راننده ی ماشین پشتی ( ماکسیما ) که پیر مردی با ریش  مرتب شده ی سفید و کت

و شلواری شیک و عینکی نازک و قشنگ است و وقار و شخصیتش از همان دور

پیداست بوق می زند... راننده ی وانت سرش را بیرون می آورد و داد می زند: چیه؟!!!

**** ؟!!! هاااااااان؟!

پیر مرد بیچاره گفت: خط گردش را بسته ای...

راننده وانت خیلی راحت درب ماشینش را باز کرد و به سمت پیر مرد رفت و با دست به

شیشه ی ماشینش زد و گفت : چه میگی تو؟!!! بی پایییین !

بنده ی خدا شوکه شده شد و اعتنایی نکرد... راننده وانت ول کن نبود !! و تا توانست

فحاشی کرد...

این شاید هزارمین موردی بود که دیدم ! از پیک موتوری ها گرفته که وقتی یک طرفه

می روند و کسی خیلی هم مودبانه اعتراض می کند ، شروع به فحاشی و کتک کاری

می کنند تا راننده  های تاکسی درب و داغان خطی و کامیون و...

که با اولین انتقاد حمله می کنند !

در صورتی که بعضآ اگر یک پزشک ، یک وکیل دادگستری ، یک استاد دانشگاه  ، بد

ترین  توهین را هم بشنود یا واکنشی نشان نمی دهد یا  واکنشش به نرم ترین

شکل ممکن و برای گریز از ماجرا است...

 

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط هورمزد یعقوبی نژاد در ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | نظرات شما ()